Posts

Showing posts from March, 2008

گفتگوهای من و سینا در عید - 14

در راه رفتن : ساز مخالف وسط راه تهران - شمال : " من برم یه قدم بزنم و بیام!" *** مامان اینقدر کلید نکن! شیشه های برقی ماشین ما از زیر دست راننده قفل می شوند. پسرک تازگیها یاد گرفته است که شیشه طرف خودش را پایین بیاورد و گاهی که حواس ما نباشد دستش را هم ببرد بیرون. در نتیجه هر بار که دستش را بیرون می برد من از طرف راننده شیشه ها را قفل می کردم تا متنبه شود. سینا به محض اینکه متوجه می شد که شیشه قفل شده است به من می گفت :" مامان ! تو کلید کردی؟!" *** شکم گنده را عشق است - سینا اینقدر آب نخور! دلت درد می گیره! - اشکال نداره بذار درد بگیره... گنده می شه! *** در ایزد شهر : بازی آننه بعد از اولین صبحانه ، سینا نشسته و شیر می خورد و آننه با ماشین سینا برای سینا نمایش اجرا می کند: بابا - سینا میای بریم سرسره بازی؟ سینا - بذار شیرمو بخورم، آننه بازیشو بکنه، بعد بریم!! *** ایشته پیشته! - سینا کو کتابت؟ - اینجا زیر تخته ایشته!* * Iste یعنی دیگه به ترکی *** قایم موشک دو زبانه سینا در حینی که برای قایم شدن می رود : "مامان منو بول* کن!" * bul یعنی پیدا کن *** یک بازی جد...

با من رجوع کن، من ناتوانم از گفتن*

فقط چند ساعت دیگر، آن وقت من هم دوباره دریا را خواهم دید. چند ماه است که از این شهر بیرون نزده ام؟ بیخود نیست که این همه ابریم و این همه خاکی. باید بروم جایی که باد روسریم را برقصاند. جایی که بشود لم داد و در رویا فرو رفت. جایی که بچه ام را ببینم که بازی می کند و وقت داشته باشم که بنشینم و نگاهش کنم. حتما هر جا که برویم آسمان همین رنگ است اما من دلم دریا می خواهد. دلم سبزی خالص کوهها را می خواهد. دلم می خواهد چند روز به خودم فرصت بدهم برای برگشتن به خودم. دلم می خواهد به خودم برگردم.جایی هست که در درون من است. جایی که آرامش بر سرزنش می چربد. من آنجا را گم کرده ام. جایی که بازی هست و اخم نیست. من جا مانده ام. جایی هست که زنی تلاش می کند که مادر بهتری باشد. من عقبتر ایستاده ام. می خواهم برسم به خودم. جایی که دنبالش می گردم بیرون از من نیست. درون من است. اما گم شده است. در ترافیک روزهای آخر اسفند. در هیاهوی دست فروشان. در فرشهای جارو نشده و شیشه های خاکی. در بی حوصلگی زنی که از تهران خسته شده است. می روم تا باز به خودم یادآوری کنم. خانم شین مسافر * فروغ فرخزاد

من انسان هستم،دوست داشتنی و ستودنی

در مولودی زنانه نشسته ام. شلوغ است. کفشهای پاشنه بلندم به لباس دخترک کناریم می گیرد. کفشهایم را در می آورم. بچه خوابزده ام به آغوشم می آید. در آن همه سر و صدا و نور کلافه غلت می زند. می برمش توی اتاق تا بخوابانمش. از نوزادیش تا به حال در یک میهمانی نخوابیده است.حالا آرام می خوابد. انگار نه انگار که صد زن در این خانه جمع شده اند. انگار نه انگار که نوزاد 6 ماهه ای بالای سرش ونگ می زند و آن طرفتر خانم با بلندگو مولودی می خواند. نگاهش می کنم و باورم نمی شود. نشسته ام که نزدیکش باشم و از دور گوش می کنم. خیلی دیرتر چشمهای ذغالی دختر کوچک را کشف می کنم که دنبال من از سالن به اتاق آمده است، همراه با خواهرش. هر دو پیراهنهای بلند با عکس باربی پوشیده اند و چنان به من نگاه می کنند که مردم در خیابان به هنرپیشه های تلویزیون زل می زنند. نگاهشان مرا به یاد چیز آشنایی می اندازد. معلوم است که به چشم دو دختر خیلی ستایش انگیز آمده ام. به من نگاه می کنند و دست در گردن هم پچ پچ می کنند. طوری نگاهم می کنند که حس می کنم از بلورم. شکستنی و خیال انگیز. آخرین باری که دختر بچه ها اینطور با آرزو دنبالم آه می کشیدن...

نرم نرمک می رسد اینک بهار*

Image
فکر نمی کردم که وقت وبلاگ نوشتن نداشته باشم یا کمی حوصله اش را یا حتی سوژه ای برای نوشتن، کمی از همه اش، در این دو روز آخر سال. هوا بعد از طوفان آن شب چنان می درخشد که خانه نشستن سخت می شود. اما با این همه ترقه بازی و پیشواز و برنامه های چهارشنبه سوری دل بردن بچه به پارک را ندارم. چند روزی می رویم شمال و امیدوارم که آنجا هم هوا همینقدر خوب باشد. من خوبم. آنتی بیوتیکم تمام شده است. هپلی وار منتظر سال جدیدم. مجالی اگه بود قبل از سفر خواهم نوشت. عید همگی مبارک ! خانم شین و خانواده * فریدون مشیری

گفتگوهای من و سینا

عدد جدید سینا - مامان این هفته یا شیشته؟ *** خواستنی یعنی جیگر! - سینا تو خیلی خواستنی هستی! - تو خواستنی هستی! - خواستنی یعنی چی سینا؟ - یعنی جیگر!! *** گزارش کامل سینا - بابا ! خونه آننه ، دده برام یه کامیون بزرگ خریده ولی یه جایی قایم کرده! *** چشم و همچشمی با مریضی مامان سینا به تقلید از مریضی مامان مثلا قرص می خورد و در برابر سوال "مگه مریض بودی؟" این قصه را می سازد: - به آچار دست زدم. آچار بزرگ. بعدش قرص خوردم. بعدش آب خوردم. رفت تو دلم. حالم بهتر شد. *** کافا شدم سینا روی کاپوت ماشینش ایستاده و کتاب قصه اش را پرت می کند. مامان - این بازی چه طوریه سینا؟ سینا - اون بالا وایمیستی می گی پنج بعدش چییییو* کتابو پرت می کنی. بعدش کافا** می شی! * چییییو یعنی صدای یه چیزی که داره پرت می شه! ( کپی رایت سینا) ** kafa به ترکی یعنی کله منتهی سینا یک اصطلاح دارد به نام کافا شدن که یعنی کله ام را به جایی کوبیدم یا با کله به جایی رفتم یا با کله از ماشین بالا رفتم یا یه چیزی خورد به کله ام!! *** شاعر کوچولو سینا عروسک خرگوش رو برمی دارد و شعر می خواند : من یه آقا خرگوشم یه شکم بزرگ دارم...

هذیانهای یک خانم شین تب دار

پیچیده در لحاف ، می لرزم. بخاری را روشن می کنم و برمی گردانم طرف خودم. دارم از سرما می میرم. چه بلایی به سرم آمده است. کورمال کورمال از تخت بیرون می خزم. درجه دیجیتال را پیدا می کنم و زیر بغلم می گذارم. 39 درجه که باید 1 درجه به آن اضافه شود. 40 درجه تب دارم. از تخت بیرون می آیم. استامینوفن را پیدا می کنم و یک قرص استامینوفن می خورم. با پایین آمدن تب تصاویر رنگی محو می شوند از جلوی چشمم. کتابم را باز می کنم و کتاب می خوانم. بعد می خوابم. بیدار که می شوم باز دارم می لرزم. باز استامینوفن می خورم. صبح منگم. منگ خوابی نصفه و نیمه. منگ تب. تنم را از رختخواب بیرون می کشم. کی صبح شد و من چرا اینقدر خسته ام؟ هذیانهایم می آیند سراغم. چه خوب که امروز تعطیل است. پدر و پسر با هم مشغول صبحانه خوردن هستند. بعد از پارک رفتن منصرف می شویم. بعد من خجالت می کشم چون من خودم قرار را گذاشته ام و سینا حسابی بد قلقی می کند. وجدانم ناراحتم می کند. دیشب چنان دادی سرش زدم که گلویم گرفت. مریضی که مریضی . چه کار به کار بچه داری؟ می گویم که می برمت پارک عزیزم. لباسهایمان را می پوشیم. تب دارم. چقدر امروز سرد است. م...

زندگی تا آخرین نفس و آخرین لحظه معنی دار باقی می ماند

باید کتابهایم را مرتب کنم. این هفته جهان هستی مرا کشانده است به سمت هوش اقتصادی. کتابهایی هست که باید ورق بزنم. کتابهایی هست که خریده ام. چیزهایی در ذهنم هست که باید منظم کنم و بنویسم و گرفتارم. کتابهایی که گرفتارم کرده اند دو کتابند. یکی مجموعه ای از احادیث به نام " صحیفه رستگاری " گرد آوری شده آقای بهتاش و دیگری " فریاد ناشنیده برای معنا " از فرانکل . امروز یک کتاب دیگر هم خریدم " در تکاپوی معنا " شاید درمورد این کتابها بنویسم ، شاید هم نه. از همه بیشتر اولی فکرم را مشغول کرده است. فکر می کنم و با آقای الف بحث می کنم. با هم که حرف می زنیم ، افکارم را منظم می کنم. می دانم که این روزها تفکرات دینی داشتن دمده است. اما همان جایی که چیزی از زندگیها جا افتاده است باید برگردیم و دوباره به چیزهایی که داریم و چیزهایی که از دست داده ایم نگاه کنیم. این همه که می گوییم اروپاییها چنین و چنان یا آمریکاییها ، فکر می کنیم به این که ما کجای این دایره هستی ایستاده ایم و چه ها داشته ایم؟ ما ، بد بزرگ شده ایم. خانواده هایمان یا در حد افراط در این مقولات گیر افتاده اند یا ت...

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد*

آيا مي دانستيد كه بله برون مراسميست كه در آن خانواده داماد براي دختر يك انگشتر مي آورند و حتما يك دسته گل بزرگ و يك سيني تزئين شده باقلوا؟ آيا مي دانستيد كه قواره پارچه اي كه مي دهند بايد حتما از فلان جنس باشد ؟ نه؟ مي دانستيد كه خانواده عروس بايد آن سيني را از نمي دانم چي پر كنند و پس بفرستند؟ مي دانستيد كه بايد مهريه را با خودكار آبي روي كاغذ ابر و باد نوشت و كسي كه كاغذ را به دست مي گيرد بايد اول پاي راستش را بگذارد جلو بعد پاي چپ؟ مي دانستيد كه سر عقد براي دختر يك سرويس طلا مي خرند ،سر عروسي يكي ديگر؟ مي دانستيد كه سر عقد بايد خانواده دختر به داماد دو سكه بدهند ،‌تمام. سر عروسي ساعت و كت و شلوار ؟ مي دانستيد كه اگر جهاز عروس يك خاك انداز كم داشته باشد چه آبرو ريزيي مي شود؟ *** مي دانستيد؟ همان بهتر كه نمي دانستيد. اسم اينها سنت است. رسم و رسومي غلط و پوسيده. همه اينها كه عشق را رنگ مسخره اي مي زنند و در مغازه ها به نامهاي رايج مي فروشند:" بله برون. مهر برون. نامزدي. عقد كنون. حنابندون. عروسي. پاتختي." سهم اين جامعه از عشق. شايد بايد دوباره سر به كوه بزنيم. با كوله بارهاي...

مرثیه ای برای عشق از دست رفته ام

چرا مرا ترک کردی؟ آیا برای تو همراه خوبی نبودم؟ می دانم که گاهی به تو بی توجهی کرده ام. می دانم که از تو خیلی کار کشیده ام. می دانم که وسط کارهایت کنارت نایستاده ام تا حرفهایت را بشنوم. می دانم که خیلی مواظبت نبودم که به موقع به حمام بروی. اما عزیزم. بدان و آگاه باش که خیلی خیلی دوستت دارم. زندگی بی تو و بی صدای تو زندگی نیست. حفره ای خالیست که در آن من از دوری تو غرق می شوم. نیست و نابود می شوم. نمی دانستم اینقدر به زندگی با تو عادت کرده ام. نمی دانستم که نبودنت اینقدر وحشتناک و غم انگیز است. نمی دانستم بی تو بودن یعنی برگشتن به روزهایی که کارهایم هیچ وقت تمام نمی شد. نمی دانستم این همه زندگیم را آسان کرده ای. اوه ... عزیزم... چرا مرا ترک کردی؟ لطفا برگرد. دوستت دارم تا بی نهایت وجودم ... موریس عزیزم، همراهم ،نازنینم! خانم شین بی موریس

هوش اجتماعی

هوش اجتماعي تنظيم كننده روابط ما با بقيه انسانهاست. اگر هوش اجتماعي كسي بالا باشد در روابط اجتماعي موفق است. اگر هوش اجتماعي پايين باشد در روابط اجتماعي ناموفق است. نوع رفتارهاي اجتماعي ما از پاسخ به سه سوال در درون ما سرچشمه مي گيرد: 1- چقدر دوست داشتني هستم؟ 2- چقدر با ارزشم؟ 3- چقدر امنيت دارم. ما بر پايه پاسخي كه به اين سه سوال مي دهيم روابط اجتماعيمان را سامان مي دهيم. اگر هوش اجتماعي كسي بالا باشد و خود را انساني امن ،باارزش و دوست داشتني بداند ،انساني "درون كنترل" خواهد بود. اگر هوش اجتماعي كسي پايين باشد، انساني "برون كنترل" خواهد بود. انسان "برون كنترل" سعي مي كند كمبودش در اين زمينه را با چيزهاي ديگر از قبيل تاكيد روي خصوصيات جسمي ( زيبايي،هيكل و قد و قواره) يا پول يا تحصيلات جبران كند. *** هوش اجتماعي در جامعه ما پايين است. ما معتقديم دوست داشتني نيستيم. خيلي هم باارزش نيستيم. امنيت هم نداريم در نتيجه مي خواهيم با ماديات جبرانش كنيم. *** مازلو نيازهاي اصلي را به ترتيب اين نيازها معرفي مي كند : 1- زيست،2- امنيت،3- دوست داشتن،4- ارزشمندي. انسان و ...

گفتگوهای من و سینا - 12

از؟ مامان من دارم اینو از* می کنم! *ez= له کن *** قابل توجه انجمن دفاع از حقوق حیوانات بابا بیا بریم گربه رو پخ کنیم بترسونیم که بیفته تو دلیک! *** مامان عجیب - مامان می خوای من پلیس بشم ، تو یه چیز عجیبی بشی؟! *** کاربرد اس.ام.اس در قایم موشک - مامان بیا دو تایی قایم شیم ،بعدش بابا اس.ام.اس بزنه ، ما پخ کنیم! *** ورژن پسرانه خوابهای طلایی قبل از خواب به سینا گفتم که بخوابد تا خواب گلهای رنگارنگ و بادبادکهای قشنگ را ببیند. ( کپی رایت - این خانم ) مکالمه صبحگاهی بعد از آن شب را داشته باشید: - عزیزم دیشب خوابهای خوب دیدی؟ - آره! خواب ماشینای رنگارنگ! - خوب؟ - پروانه های رنگارنگ! - خوب؟ - زنبورهای رنگارنگ. - پس چرا گریه کردی؟ - آخه تو نبودی! *** منظره ناپیدا صبح همراه با سینا پرده های اتاق را کنار می زنیم. باد درختها را می رقصاند: - نگاه کن مامانی! - چقدر بادی میاد! ببین درختا چقدر برگ ندارن! *** تقسیم بندی عاقلانه سینا اصرار می کند که با ناخن گیر ، ناخنش را بگیرد. در نتیجه کمی بیشتر از معمول از ناخنش گرفته می شود و انگشتش درد می گیرد. با گریه : - مامان ، کرم بزن به دستم! - ببینم. الان پم...

سبز خواهم شد می دانم ، می دانم ، می دانم*

عدسها را از لای پارچه بیرون می آورم به ریشه های سفید و نازکشان نگاه می کنم. به جوانه های سبز و کوچکشان با سرهای خمیده. نگاه کردن به عدسها احساس خوشایندی به من می دهد. نگاهشان می کنم که از پوسته سبز و مرده شان چطور بیرون می زنند. نگاهشان می کنم که چقدر مشتاقند برای شکوفایی. نگاهشان می کنم. عدسهای خشک را از قفسه حبوباتم بیرون می آورم . در دستم می گیرم و نگاه می کنم. چه کسی باور می کند که در درون این دانه کوچک این دنیای سبز و گرم هست؟ این که اگر گرم و مرطوب و پوشیده نگهش داری ، جوانه می زند. فکر می کنم که عدسها درگیری فکری ندارد. در درون هر کدامشان توانایی شکوفا شدن بالقوه هست. کافی است که شرایط فراهم باشد. بدون اینکه به غایت هستی شان فکر کنند ، شکوفا می شوند. حالا با عدسهایم هستم ، در مسیر شکوفایی. اولین بار است که من رویش را از نزدیک و بیرون خودم نگاه می کنم. اولین بار است که من اینقدر به هستی نزدیکم. در آشپزخانه همیشگی خودم ، با عدسهایم. *** این روزهای آخر زمستان، شاخه های خشک را هم که نگاه می کنم باورم نمی شود که سبز خواهد شد. دیروز در حیاط خانه پدرم به همه درختها سر زدم و باز باورم ن...

من ، خودم و خانم شین

از کنار بچه ام که خوابیده، می خزم و بلند می شوم. عصبانیم که نخوابیده ام. درونم کسی غر می زند. "نخوابیدی! بچه تا نصفه شب بیدار می مونه. پدرتو در میاره. اه! کاش می خوابیدی..."،"کاش" دینگ! مکالمه درونی را نگه می دارم. گوش می کنم. سعی می کنم بدون قضاوت مشاهده کنم. نخوابیده ام. شاید خسته باشم. اما فرصت دارم که به کارهایم برسم. شاید رسیدن به کارهایم نیرویی که لازمش دارم به من بدهد. به والد نگران می گویم."ممنون که به من تذکر دادی." با تعجب و چپ چپ نگاهم می کند. به اتاق کار می روم. پیراهنهای اتو نشده همسرم با حالتی غم زده از در کمد آویزان هستند. " گندت بزنن! سه روزه خونه مامانت ولویی ! سه تا پیرهن نتونستی اتو کنی؟ خاک بر سرت. به تو هم می گن زن؟ یه بار شوهرت یه چیزی ازت خواست. بردی و آوردیشون..." دینگ! باز هم شمایی والد جان!؟ حال شما خوبه؟ نگران منی؟ می ترسی که به کارهایم نرسم. الان اتو می کنم. سی دی "رفتار با کودک" آقای سلطانی را می گذارم و میز اتو را باز می کنم. پایه های میز جیر جیر می کنند. اتو را اصلا نمی دانم کجا گذاشته ام. " باید خجال...

يادم باشد كه از داشتنت خوشحالم

در آينه به موهاي سرم نگاه مي كنم. از كي تا به حال سرم شوره مي زند؟ خوب نگاهش مي كنم. شوره نيست.سماق است. سر صبحانه براي اينكه سينا را ثابت نگه دارم ، يكي دو بسته كوچك سماق پخش كردم روي ميز كه روي آنها نقاشي كند. بعد احتمالا دست سماقي را زده است به كله من. خنده ام مي گيرد.سرم را مي تكانم. *** ديروز از كلاس كه برگشتم مدتها به حرفهايي كه شنيده بودم فكر مي كردم. مي دانم كه خيلي وقتها از داشتن سينا خوشحال بوده و هستم. اما وقتهايي هم بوده است كه فراموشم شده است كه داشتن بچه تا چه حد لذت بخش است. وقتهايي بوده كه به بچه ام به چشم مساله اي نگاه كرده ام كه بايد حل شود. گاهي بوده است كه فكر كرده ام كه بايد او ببازد تا من برنده بشوم. به جاي اينكه همراهش باشم در مقابلش بوده ام. ديروز از كلاس كه به خانه برگشتم مادرم آشفته بود. سينا از صبح هيچ چيزي نخورده بود. بردمش پارك و حسابي دويديم. بعد رفتيم دركه و كباب خورديم. نگاهش مي كردم و مي ديدم كه بايد گاهي به خودم اين چيزها را يادآوري كنم. اينكه داشتنش واقعا لذت بخش است. اينكه او يك انسان مستقل است و داراي ارزش انساني است. اينكه من مادرش هستم نه صاحبش و ...

هوش جنسی

هوش جنسی یعنی تماس پوستی ، شناخت اندامهای جنسی ، مهارت در آغوش گرفتن *** نگاه سنتی به مساله "هوش جنسی" نگاهی بسته و بیش از حد اخلاقی است. در مقابل این تفکر، تفکر مدرن قرار دارد که نگاهی باز است که از جامعه غرب می آید. تفکر فرامدرن که ترکیب صحیح سنت و مدرنیسم است از مسلمات اثبات شده علم استفاده می کند و نکات مثبت دیدگاه سنتی را هم در نظر می گیرد. *** متاسفانه امروزه بچه های ما با ترس و وحشت وارد دوره بلوغ می شوند. در حالیکه بلوغ شیرینترین دوره زندگی انسان است. ذهنشان گاهی متورم از تفکرات جنسی می شود. نوجوان به این ترتیب نمی تواند درس بخواند. *** اولین مساله خود والدین هستند و مهمترین سوال این است " رابطه جنسی را چه رابطه ای می بینید؟" گناه آلود؟ متعالی؟ سازنده؟ شهوت؟ باید دیدگاه خودمان را در این مورد اصلاح کنیم. در دین اسلام ، ذکر می شود که رابطه جنسی نوعی عبادت است و راهی برای نزدیک شدن به خداست. اگر صحیح و در تعادل انجام شود. کجای این رابطه مشروع بین زن و شوهر گناه است؟ *** بچه های ما بین پدر و مادر چه مناظری می بینند؟ آیا دست گردن هم می اندازید؟ همدیگر را می بوسید...

خانمها، متاسفم که اشکتان را در می آورم

هر روز باید می نوشتم. نوشتم؟ هر لحظه نوشتم. در درونم. در لحظه هایم . در بازیهایم. دیروز روی کابینت را آرد ریخته بودم و با وردنه خمیر پیراشکی را باز می کردم. بعد کمی عقب رفتم و به خودم نگاه کردم. صدای خنده پسرم می آمد. آشپزخانه ام در نور محو غروب می رقصید. من و افکارم و پنجره باز تنها بودیم. نگاه می کردم به این زن سی یک ساله با چشمهای درشت قهوه ایش و یادم می آمد دختری را که بیست و یک ساله بود و مانتوی آبی کمرنگی می پوشید با یک شال سبز روشن. در آینه ها آنقدر به خودش نگاه می کرد که خسته می شد. آن روزها زندگی چیز دیگری بود. چیزی از جنس نور بود. چیزی که ابتدا و انتهایی نداشت. همه چیز بی اندازه رویایی و غیر واقعی بود. نشستن در زیر باران. قدم زدن روی چمن. شعر خواندن در کوه. شال سبز را که نوشتم یادم آمد که با همین شال بود که در سفر مشهد هلم دادند در استخر. بهاره یادت هست؟ شالم آب رفت و شد قدر یک کف دست . کی بود مرا هل داد؟ از آب که بیرون آمدم بیژامه کی را پوشیدم؟ این خاطره ها حالا هر روز به سراغم می آیند. دیروز یکی از خاطره ها را برداشتم و مدتها نگاهش کردم. در آنها دختری بود که در اتاقی نشسته ...

خانه داری به سبک خانم شین

من هم مثل همه خانمها دوست دارم که خانه ام تمیز باشد. بعضی روزها که جوگیر می شوم و جارو برقی را از خلوتش بیرون می آورم که بعععله! ما هم امروز خانه مان را برق خواهیم انداخت. معمولا از اتاق خواب شروع می کنم. اول ملحفه ها را عوض می کنم. بعد گردگیری می کنم. گاهی اگر در مدل خیلی جوگیری باشم بالکن را هم می شویم. بعد جارو می کنم. در فاصله تعویض ملحفه ها ، پسرم روی تخت می پرد. شعر می خواند. کتابهای قصه اش را پرت می کند وسط اتاق و هرازچندگاهی سیم برق جارو برقی را بیرون می آورد. گاهی جارو را از دستم می گیرد که " من! من! من!" اگر خدا کمک کند و اتاق خواب را جارو کنم. همانقدر نیرو دارم که راهرو را هم جارو بکشم و بعد بروم سراغ بازی و بساط هر روزیمان. آشپزخانه شستن راحت است. چون سینا آب بازی دوست دارد. کنارم می ایستد و با شلنگ و جارو بازی می کند. حماممان هم از صدقه سر حمامهای طولانی سینا همیشه تمیز است. چون مادر شین که از یک ساعت و نیم در حمام ماندن حوصله اش سر می رود ، برای تبدیل این وقت به وقت مفید در فاصله آب بازیهای سینا دستشویی و کف حمام و توالت فرنگی را می سابد.می ماند بقیه فضاهای خانه...

از آینه بپرس

روزهایی را یادم می آید که آنقدر غمگین بودم و ناامید که نمی دانستم با زندگیم باید چه کنم. روزها و روزها امیدم به نجات دهنده ای بود که نمی آمد. که نبود اصلا. تا روزی که برای بار هزارم دیوان فروغ فرخزاد را می خواندم و بندی را که هزار بار پیش از آن خوانده بودم ، واقعا خواندم: " از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را! آیا زمین که زیرپای تو می لرزد تنهاتر از تو نیست؟" خواندم. خواندم و خواندم. بلند شدم و با ماژیک مشکی درشت روی دیوار اتاقم نوشتمش. کشف کردن نجات دهنده ای که در درونم بود، نقطه عطفی در زندگی من بود. نجات دهنده ای که باید زمین می خوردم تا ردی از حضورش را کشف کنم. که اگر می توانم که برخیزم ، در درون من نیرویی هست. بعدترها بارها و بارها به خودم یادآوری کردم، روزی را که در آینه نگاه کردم و چیزی به جز من در آن دیدم. پشت من، کسی بود. کسی که من در لحظه های عجیب، حضورش را کشف می کردم. کسی که آنوقت فکر می کردم بخشی از من است. حالا می دانم که فراتر از من است. می دانم که فاصله هر کسی با نجات دهنده درونش یک لحظه بیشتر نیست. لحظه ای که نگاه کند و برای اولین بار ببیند. شین