مرگ بر کافئین و تئین و بقیه فک و فامیلهاشون

نصفه شبهایی که بی خوابی به سرم می زند می افتم به پرسه زدن در خانه. اول پای کامپیوتر می نشینم. وقتی دیگر نه نوشتنم می آید و نه هیچ سوراخ و سنبه سرک نکشیده ای در گودر و فیس بوکم نمی ماند پا می شوم می روم آشپزخانه. بعد برمی گردم سراغ کتابها... اما این نصفه شب هم قصه های خودش را دارد. نمی شود که کتاب جدی خواند. نمی شود که کتاب روانشناسی خواند. بعد چقدر چرند بخوانی خوب؟ خسته می شوم. دیشب که خبط کرده بودم و 7 بعد از ظهر نسکافه خورده بودم ساعت 4 و نیم صبح روی تخت پسرک خوابم برد. خودش روی زمین خوابیده بود. نصفه شب پاشد و می خواست برگردد بالا. پا شدم که بروم گریه کرد و دوباره ولو شد روی دشک روی زمین اتاقش. تا صبح همانجا خوابیدم. امروز مثل ابله ها فنجان چای دوم را خوردم. خوردم و حتی نگفتم آخ! اینم از خواب امشبم. بهتر نیست دوباره سری هری پاتر رو شروع کنم؟

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…