سفر به دیگر سو - قسمت دوم

مکه را نوشتن چه سختتر است از مدینه.
حرکت از مدینه – هتل و مسجد شجره :
لباسهای سفید احرام را در اتاق هتل می پوشیم. احساس می کنم پروانه شده ام. فکر می کنم چادر سفیدم بال است. می شود که پرواز کنم . نه؟ سوار اتوبوس می شویم و خیلی زود می رسیم به مسجد شجره. اشتباه می کنم و بر خلاف توصیه همه اطرافیان بچه را با خودم می آورم توی زنانه. اینجاست که هنوز محرم نشده لباس احرامم کاکائویی می شود. قسمت زنانه مسجد شجره شلوغ است. خیلی شلوغ... هنوز محرم نشده ایم. دنبال راهنمایی می گردم که کمکمان کند. دو زن هستند که گروه گروه کاروانها را کمک می کنند. ما کاروانمان را گم کرده ایم. در مسجد شجره جا برای سوزن انداختن نیست. همراه یک کاروان دیگر نیت می کنیم و لبیک می گوییم و محرم می شویم. بلافاصله از مسجد بیرون می آییم. بیرون مسجد در خنکای عصر نفس راحتی می کشم. حالا که محرم شده ایم حتی پا روی چمن نمی توانیم بگذاریم. پسرم با سر و صدا چیپس می خورد. غروب زیبایی است.
مکه – محرم ماندن :
ساعت 2 نصفه شب می رسیم هتل. کاروان بی نظم و روحانی بی حالی داریم که خوابیدن را به انجام اعمال ترجیح می دهند. قرار می گذارند که بعد از اذان صبح و صبحانه برای احرام بروند. خوابم نمی برد. موقعی که آقای الف بیدار می شود من هم بیدارم. پسرم خوابیده است. عمیق و آرام. آفتاب نزده راه می افتند و من می مانم. من می مانم و منتظرم.
نزدیک ساعت ده صبح بر می گردند. گرما زده. من و پسرم صبحانه هایمان را خورده ایم و من در لباسهای سفیدم در اتاق هتل می پلکم. روی آینه های اتاقمان را پوشانده ایم که من فراموش شوم. چند ساعتی هست که من وجود ندارم. موجودی هستم که تصویری ندارد. حرکت می کنم. حرف می زنم. غذا می خورم اما انگار نیستم.
با بچه محرم ماندن سخت است. یک دست لباس احرام اضافه آورده ام و مجبور می شوم که همه لباسهایم را عوض کنم. پسرک حالا سوزن دستش گرفته و کنارم نشسته است و من می ترسم که سوراخ سوراخم کند. دیگر لباس اضافی ندارم.
مکه – شب – هنوز محرمم:
همه برای نماز مغرب و عشا به مسجد الحرام می روند. من و سینا در هتل می مانیم. بی تابم. خسته ام. دلم می خواهد من هم بروم. فکر می کنم مثل فرشته ای هستم که با بالهای سفیدم روی زمین گیر افتاده ام. باید بروم و نمی شود. شام که تمام می شود کاسه صبر من لبریز می شود. دارم بال بال می زنم. وقت رفتن نمی شود. از نماز که برمی گردند با گروه دوم راه می افتیم برای احرام. ساعت 10 و نیم شب است. 28 ساعت است که من محرمم. از جلوی هتل اشکهایم راه می افتد. زنی از اعضای گروه نمی دانم چرا فکر می کند به خاطر بچه ام گریه می کنم. دلداریم می دهد که جای بچه امن است. می دانم جای بچه امن است. جای من امن نیست. تنها مانده ام. با بالهای سفیدم روی زمین تنها مانده ام و روی همه آینه های هتل را باز کرده اند و من خودم را نگاه نمی کنم. من در این آینه ها نیستم. باید بروم. باید بروم. اشک می ریزم. همه نگاهم می کنند.
مکه – بالاخره مسجدالحرام :
سرم را پایین انداخته ام و پله ها را پایین می روم. قبل از آخرین پله ها سجده می کنم. سرم را که بلند می کنم حجم سیاه و ساده خانه جلوی رویم است. خانه از این طرف خیلی بزرگ به نظر می رسد. بزرگتر از آنچه تجسم می کردم. به طرفش حرکت می کنم. راه نمی روم. بال می زنم. آنقدر گریه می کنم که چشمهایم از آن همه فقط حجم سیاه و کامل را می بیند. نیت می کنم و خودم را می زنم به سیل آدمها. دیگر به خانه رسیده ام.
مکه – صفا و مروه :
صفا و مروه روزی دو کوه بوده اند که هاجر به خاطر کودک تشنه اش بینشان دویده است. هفت بار... از این کوه به آن کوه. سراب آب او را کشانده است. بچه به بغل حتما. حالا صفا و مروه نیستند. دو تکه زمین شیبدار هستند در انتهای دو راهرو. چشمهایت را که تنگ کنی باز هم سقف راهرو و طبقه بالا و پنکه های سقفی را می بینی و باید خیلی چشمهایت را ببندی تا تجسم کنی که روزی اینجا کوه بوده و زنی بی تاب بوده. اما این راه خوب خسته ام کرد. انگار این راه تمامی نداشت. تشنه بودم. راه که تمام شد رفتم سراغ آب زمزم... برای من از زمین چشمه ای نجوشید. به جز اشکهایم.
مکه – طواف نسا :
دوباره زدم به سیل جمعیت. این بار به خانه بیشتر نگاه کردم. به نوشته های طلایی . به سنگ سیاه. به در طلایی. به انبوه مردمی که آویخته بودند بهش. به صداهایی که می شنیدم. به لحن ها. تعجب کردم از این که نمی فهمیدم که آدم کناریم زن است یا مرد. فقط می دانستم که هستم. که هست و اینکه می چرخیم. چرخیدنم و نمازم که تمام شد ساعت 1 نیمه شب بود. من از پر سبکتر شده بودم. احساس حیرت انگیزی از سبکی داشتم. احساس شگفتی از شادی. به هتل که برگشتم از غوغای درونم خوابم نمی برد. در آینه اتاق هتل به صورتم نگاه کردم. خودم را نمی شناختم. نمی توانم از این احساس بنویسم. نمی توانم توصیفش کنم. می دانم که هر چه که بود از جنس سبکی بود. از جنس شادی . از جنس پرواز.
مکه – روزهای بعد :
مسجد الحرام از مسجد النبی کوچکتر است. بالاخره بعد از دو سه بار رفتن کشف کردم که کجا باید بایستم که موقع نماز جماعت خانه خدا را ببینم. درست جلوی ورودی کوه صفا بخشی را به برای نماز خواندن خانمها کنار گذاشته اند. زنها اجازه ندارند موقع نماز جماعت در حیاط باشند. اما اینجا هم خوب است. هر بار که سر بلند می کنم خانه جلوی رویم است و باورم نمی شود که من اینجا هستم .
برگشت به تهران :
روزمرگیها درست بیرون مکه منتظر ایستاده اند که اسیرت کنند. دغدغه رفتن و چه بخوریم و چه بپوشیم و بچه چه می شود و ... روزمرگیها حسودانه کمین کرده اند. دیگر وقت نماز خانه سیاه و ساده جلوی رویمان نیست. ما خاطره روزهای فرشته شدن را گوشه خانه قاب می کنیم.
حرکت از مدینه – هتل و مسجد شجره :
لباسهای سفید احرام را در اتاق هتل می پوشیم. احساس می کنم پروانه شده ام. فکر می کنم چادر سفیدم بال است. می شود که پرواز کنم . نه؟ سوار اتوبوس می شویم و خیلی زود می رسیم به مسجد شجره. اشتباه می کنم و بر خلاف توصیه همه اطرافیان بچه را با خودم می آورم توی زنانه. اینجاست که هنوز محرم نشده لباس احرامم کاکائویی می شود. قسمت زنانه مسجد شجره شلوغ است. خیلی شلوغ... هنوز محرم نشده ایم. دنبال راهنمایی می گردم که کمکمان کند. دو زن هستند که گروه گروه کاروانها را کمک می کنند. ما کاروانمان را گم کرده ایم. در مسجد شجره جا برای سوزن انداختن نیست. همراه یک کاروان دیگر نیت می کنیم و لبیک می گوییم و محرم می شویم. بلافاصله از مسجد بیرون می آییم. بیرون مسجد در خنکای عصر نفس راحتی می کشم. حالا که محرم شده ایم حتی پا روی چمن نمی توانیم بگذاریم. پسرم با سر و صدا چیپس می خورد. غروب زیبایی است.
مکه – محرم ماندن :
ساعت 2 نصفه شب می رسیم هتل. کاروان بی نظم و روحانی بی حالی داریم که خوابیدن را به انجام اعمال ترجیح می دهند. قرار می گذارند که بعد از اذان صبح و صبحانه برای احرام بروند. خوابم نمی برد. موقعی که آقای الف بیدار می شود من هم بیدارم. پسرم خوابیده است. عمیق و آرام. آفتاب نزده راه می افتند و من می مانم. من می مانم و منتظرم.
نزدیک ساعت ده صبح بر می گردند. گرما زده. من و پسرم صبحانه هایمان را خورده ایم و من در لباسهای سفیدم در اتاق هتل می پلکم. روی آینه های اتاقمان را پوشانده ایم که من فراموش شوم. چند ساعتی هست که من وجود ندارم. موجودی هستم که تصویری ندارد. حرکت می کنم. حرف می زنم. غذا می خورم اما انگار نیستم.
با بچه محرم ماندن سخت است. یک دست لباس احرام اضافه آورده ام و مجبور می شوم که همه لباسهایم را عوض کنم. پسرک حالا سوزن دستش گرفته و کنارم نشسته است و من می ترسم که سوراخ سوراخم کند. دیگر لباس اضافی ندارم.
مکه – شب – هنوز محرمم:
همه برای نماز مغرب و عشا به مسجد الحرام می روند. من و سینا در هتل می مانیم. بی تابم. خسته ام. دلم می خواهد من هم بروم. فکر می کنم مثل فرشته ای هستم که با بالهای سفیدم روی زمین گیر افتاده ام. باید بروم و نمی شود. شام که تمام می شود کاسه صبر من لبریز می شود. دارم بال بال می زنم. وقت رفتن نمی شود. از نماز که برمی گردند با گروه دوم راه می افتیم برای احرام. ساعت 10 و نیم شب است. 28 ساعت است که من محرمم. از جلوی هتل اشکهایم راه می افتد. زنی از اعضای گروه نمی دانم چرا فکر می کند به خاطر بچه ام گریه می کنم. دلداریم می دهد که جای بچه امن است. می دانم جای بچه امن است. جای من امن نیست. تنها مانده ام. با بالهای سفیدم روی زمین تنها مانده ام و روی همه آینه های هتل را باز کرده اند و من خودم را نگاه نمی کنم. من در این آینه ها نیستم. باید بروم. باید بروم. اشک می ریزم. همه نگاهم می کنند.
مکه – بالاخره مسجدالحرام :
سرم را پایین انداخته ام و پله ها را پایین می روم. قبل از آخرین پله ها سجده می کنم. سرم را که بلند می کنم حجم سیاه و ساده خانه جلوی رویم است. خانه از این طرف خیلی بزرگ به نظر می رسد. بزرگتر از آنچه تجسم می کردم. به طرفش حرکت می کنم. راه نمی روم. بال می زنم. آنقدر گریه می کنم که چشمهایم از آن همه فقط حجم سیاه و کامل را می بیند. نیت می کنم و خودم را می زنم به سیل آدمها. دیگر به خانه رسیده ام.
مکه – صفا و مروه :
صفا و مروه روزی دو کوه بوده اند که هاجر به خاطر کودک تشنه اش بینشان دویده است. هفت بار... از این کوه به آن کوه. سراب آب او را کشانده است. بچه به بغل حتما. حالا صفا و مروه نیستند. دو تکه زمین شیبدار هستند در انتهای دو راهرو. چشمهایت را که تنگ کنی باز هم سقف راهرو و طبقه بالا و پنکه های سقفی را می بینی و باید خیلی چشمهایت را ببندی تا تجسم کنی که روزی اینجا کوه بوده و زنی بی تاب بوده. اما این راه خوب خسته ام کرد. انگار این راه تمامی نداشت. تشنه بودم. راه که تمام شد رفتم سراغ آب زمزم... برای من از زمین چشمه ای نجوشید. به جز اشکهایم.
مکه – طواف نسا :
دوباره زدم به سیل جمعیت. این بار به خانه بیشتر نگاه کردم. به نوشته های طلایی . به سنگ سیاه. به در طلایی. به انبوه مردمی که آویخته بودند بهش. به صداهایی که می شنیدم. به لحن ها. تعجب کردم از این که نمی فهمیدم که آدم کناریم زن است یا مرد. فقط می دانستم که هستم. که هست و اینکه می چرخیم. چرخیدنم و نمازم که تمام شد ساعت 1 نیمه شب بود. من از پر سبکتر شده بودم. احساس حیرت انگیزی از سبکی داشتم. احساس شگفتی از شادی. به هتل که برگشتم از غوغای درونم خوابم نمی برد. در آینه اتاق هتل به صورتم نگاه کردم. خودم را نمی شناختم. نمی توانم از این احساس بنویسم. نمی توانم توصیفش کنم. می دانم که هر چه که بود از جنس سبکی بود. از جنس شادی . از جنس پرواز.
مکه – روزهای بعد :
مسجد الحرام از مسجد النبی کوچکتر است. بالاخره بعد از دو سه بار رفتن کشف کردم که کجا باید بایستم که موقع نماز جماعت خانه خدا را ببینم. درست جلوی ورودی کوه صفا بخشی را به برای نماز خواندن خانمها کنار گذاشته اند. زنها اجازه ندارند موقع نماز جماعت در حیاط باشند. اما اینجا هم خوب است. هر بار که سر بلند می کنم خانه جلوی رویم است و باورم نمی شود که من اینجا هستم .
برگشت به تهران :
روزمرگیها درست بیرون مکه منتظر ایستاده اند که اسیرت کنند. دغدغه رفتن و چه بخوریم و چه بپوشیم و بچه چه می شود و ... روزمرگیها حسودانه کمین کرده اند. دیگر وقت نماز خانه سیاه و ساده جلوی رویمان نیست. ما خاطره روزهای فرشته شدن را گوشه خانه قاب می کنیم.