وقت جشن گرفتن نیست

می شد که در میان جشن متولد شوم. تب و تابمان حتما تا امروز خوابیده بود. جیغهای خوشحالیمان را کشیده بودیم. خیابانها را سبز رنگ کرده بودیم و می رفتیم تا دوباره زندگیمان را به روال عادیش برگردانیم. این روزها هر روز یک قدم به ناکجا نزدیکتریم. این روزها در میان این عزای عمومی ، در بین هموطنانی که زخمی می شوند و کتک می خورند و بی رحمانه قتل عام می شوند ، همه تلخ تلخیم. این روزها حتی اگر تجمع آرام میدان آزادی خوشحالمان می کند پشت سرش خبر کشته شدن هموطنانمان در ساعتهای پایانی تجمع را می شنویم. می شد که در میان جشن متولد شوم، فردا. نشد. در روزهایی متولد شدم که تکلیفمان معلوم نیست. هر لحظه یک قدم به ناکجا و من در این شلوغیها بدون اینکه بفهمم یا شک کنم بی خبرتر از همه تولدهایم سی و سه ساله می شوم.

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…