به جای همه این خونهای این روزها


معتاد شده ام به خواندن این اخبار وحشتناک. آن هم من! آدمی که همیشه خدا از خبرها فرار کرده ام. خبرهایی که هیچ وقت مژده ای نیستند و همیشه یکی هست که یک جای دنیا زیر قطار رفته باشد یا اینکه چه می دانم ده درصد فقیرتر شده باشیم و چه و چه و چه. حالا نمی توانم از اخبار فرار کنم. اخبار برایم مثل دندان دردناکی شده که می دانی که فشار دادنش دردت می آورد اما با تمایلی سادیستی باز فشارش می دهی و دردش را به درونت می کشی. اخبار برایم شده افیون. افیونی دردناک. افیونی که نه تنها تسلی نمی دهد بلکه بیمار می کند. اخبار به زندگیم سرایت کرده است. به صفحه های مونیتورم. به وبلاگهای امن دور و برم. به خودم. به مکالمه های همه اطرافیانم. من همه را می شنوم و جایی در دلم انبار می کنم. جایی که یک روز مثل غده آپاندیسیت می ترکد از این همه خبرهای مسموم و عکسهای وحشتناک و بی امیدیها ... نمی دانم کی.

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…