وقتهایی که نمی شود

ساعت 9 : بیدار شدم. قرار صبحگاهی ام را کنسل کرده ام که بمانم بالای سر کارگرمان که بالاخره بعد از دو ماه آمده است.
ساعت 9 و نیم صبح: صبحانه ام را جلوی گودر خوردم.
ساعت 10 صبح : سینا بیدار شد. بروم صبحانه اش را آماده کنم.
ساعت 10 و نیم : سینا صبحانه اش را خورد. خوب است که زود ناهار درست کنم. برنج خیس می کنم.برای مرغ پیاز داغ درست می کنم. خوب است سیر هم بریزم.
ساعت 11 : یخ مرغ باز نشده. سینک را پر از آب جوش می کنم. مرغ را فرو می کنم توی آب جوش. عجب بوی خوبی می آید اول صبحی. همسایه طبقه پایینی باز پیاز داغش را سوزانده؟ وای نه! پیاز داغ من سوخته.
ساعت 12 : سیر و پیازهای سوخته را خالی می کنم داخل یک کاسه تا بعدا فکری به حالش بکنم. قابلمه را می شویم. دوباره پیاز خرد می کنم. دوباره سیر.ادویه می زنم. مرغها هنوز یخ زده اند. همانطور یخ زده می چپانمشان توی قابلمه.
ساعت 12 و نیم : با سینا کیک درست می کنیم. کیک ها را در دو قالب می ریزم. یکی قالب بزرگ برای شب و یکی هم در قالب 6 تایی کوچک برای همین الان سینا. " خانم این چایتون چی شد؟" چشم الان می ریزم. برنج را می گذارم روی گاز. " نه مامانی نمی شه توی اتاقت آب بازی کنی."
ساعت 1: بوی سوختگی می آید. آخ کیکم سوخت. هنوز لم این قالب جدید دستم نیامده. هر دو تا قالب را از فر بیرون می آورم. یک ربع ساعت با کیکها سر و کله می زنم و تکه های سوخته شان را می تراشم. بد نیست به مرغ سر بزنم. آخ ... پیازش سوخته و یک طرف مرغ چسبیده به ته قابلمه. مرغهای سالم را جدا می کنم و توی یک قابلمه دیگر می ریزم. دوباره پیاز داغ درست می کنم. سینا غر می زند که کیک می خواهد. ظرفی که 4 تا کیک کوچک توش است را می گذارم جلویش.
ساعت 1 و نیم : کیک بزرگ را توی قالب چپه می کنم و برمی گردانم به فر. زیر برنج را کم می کنم. یک ربعی هست که صدایی از سینا در نیامده. نگاهش می کنم. سخت مشغول خرد کردن کیکهاست. داد می زنم. بوی سوختگی می آید. باز آب مرغ تمام شده و مرغها چسبیده اند ته قابلمه. قابلمه هایم تمام شده اند. یک ماهیتابه بزرگ برمی دارم. مرغها را می چینم توش. مرغها حسابی بوی دود گرفته اند. تصمیم می گیرم از کلک قدیمی مامانم استفاده کنم. یک ماهیتابه دیگر برمی دارم. پیاز داغ و سیر داغ درست می کنم و رب حسابی می زنم. کمی آب اضافه می کنم.
ساعت 2 : برنج را می کشم. زعفران و زرشک می دهم رویش. مرغها را از ماهیتابه می چینم توی دیس. سس قرمز رنگ را می دهم رویش. موفق شدم آثار و بوی سوختگی را قایم کنم هوررا!
همان ساعت 2 : منظره آشپزخانه ام مثل میدان جنگ است!
بعدتر همان روز ساعت 6 بعد از ظهر : آقای الف از راه می رسد. " خسته نباشی. کارگر رفت؟ خوب کار کرد؟ تو چیکار کردی؟" من با حالی نزار " ناهار درست کردم!" و راستی " تولدت مبارک!"