تو خودت قند و نباتی

مامان تو خیلی دیوونه ای از دیوونه هم دیوونه تری از منم دیوونه تری!
*
بله این جمله را همان قند و عسل دیروزی گفته است. چی فکر کردید. بالاخره باید از یک جایی شروع شود. همیشه که قرار نیست همین کوچولوهای گوگوری مگوری نازنازی بمانند. مگر ما ماندیم؟ بهرحال این روزها نمی دانم بخاطر فصل است یا گرمای هوا یا بی حوصلگی من که مدام با این وروجک شاخ به شاخیم. اصولا کتابهایم را از کتابخانه آوردم بیرون. گردگیریشان هم کردم. باید دوباره از اول بخوانمشان احتمالا!

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…