بعضی چیزها هست که رسما بدون آنها زندگی ارزشش را ندارد. مثلا نسکافه صبحگاهی. همان که دو قاشق سرپر شکر تویش می ریزم. این روزها که به بهانه این رژیم مسخره جدیدی که گرفته ام حجم شکر نسکافه هایم را نصف کرده ام ، بعضی روزها که حال روحیم خراب است می دانم که این جواب نمی دهد. دوباره نسکافه ام را با دو قاشق شکر درست می کنم. عوضش از شیر خوردن صرفنظر می کنم. این روزها حال کی خراب نیست ؟ نه!
- ساکن آسانسور بلوک یک
از هر 10 باری که سوار آسانسور دفتر میشوم، 6 یا 7 بار با مرد مواجه میشوم. مرد ریزه میزه و سبزه است و شلوار رسمی و پیراهن مردانه و جلیقه میپوشد بدون کت. قدش خیلی کوتاه است و من به راحتی پس کلهاش را میبینم. همیشه یا توی آسانسور است یا توی لابی یا در حال آمدن توی آسانسور یا خروج از آن. دیروز که بعد از قطع برق، آسانسور هنگ کرده بود و راه نمی افتاد داشت جمعیت نسبتا کلافه توی لابی را مدیریت میکرد که آرامششان را حفظ کنند. بعد هم که آسانسور بالاخره درست شد، ایستاد و مثل پلیس یکی یکی ملت را چید توی آسانسورها. گمانم توی آسانسور زندگی میکند و بازنشسته است. از آن بازنشستههایی که نمیتوانند توی خانه بند شوند و هی برای خودشان کارهای از نظر بقیه بیمعنی میتراشند که خانه نباشند. بروند یک عدد نان بخرند مثلا. متاسفانه به من علاقمند شده و هر بار یک دیالوگ غیرضروری را با من شروع میکند و من از روی ادب و همسایگی مجبورم جوابش را بدهم با اینکه حوصله ندارم. یک بار که دید با کلید توی دستم دگمه آسانسور را میزنم گفت «چه جال...