از سری خاطرات شیدای میلان کوندرا اینا


شخصیتهای داستانهای من از یک لحظه خلق می شوند. میلان کوندرا اگنس جاودانگی را بخاطر یک حرکت دست خلق کرد. شخصیتهای داستان من حرکات یونیک شخصی ندارند. خودشان هم چندان آدمهای یونیکی نیستند. من از یک لحظه خلقشان می کنم. یک لحظه ای که می بینمشان و برایم شفاف می شوند. شخصیت داستان جدید من زنی است که حوصله اش سر رفته است. نشسته توی خانه. بوی پی پی بچه اش که جلوی تلویزیون است همه جای خانه را برداشته و ناهار ندارد. درست در همین لحظه زندگیش وارد زندگی من شد. یک دختر و یک پسر دارد و اسم دخترش حتما یاسمن است. مثل دختری که من ندارم. شاید هیچ وقت هم نداشته باشم. پسرش از دخترش کوچکتر است. زن آشپزی اش عالی است. اما به طرز دردناکی حوصله اش سر رفته است. از خودش از شوهرش از بچه ها. برای همین در آن لحظه به دنیا آمده است. اگر فرض کنیم که نوشته شدن یک نوع تولد باشد... اسم زن نیلوفر است. اسم شوهرش محمد. شوهرش دکتر است. آن وقت من اگر بنشینم هی فکر کنم که حالا طرح داستانم باید چه بشود و اصلا برای چه نیلوفر حوصله اش سر رفته دیگر داستانم نمی آید... شخصیتهای داستان من به دنیا که آمدند آزادند که کمی برای خودشان بچرخند. تجربه کنند. سرشان را به سنگهای دور و برشان بکوبند – نه خیلی محکم – طرحشان را خودشان درست کنند. نیلوفر که آن قدر کسل است که حاضر نیست از جایش بلند شود و بچه اش را تمیز کند. پسرک بی نامش را. حالا دخترش از مدرسه می رسد و نیلوفر ناهار نپخته است... حالا شما هی بگویید بیا و طرح بنویس... نمی شود آقا جان نمی شود. اینقدر دل من را به خاطر طرح نوشتن خون نکنید. یک روز اگر من هم برای خودم میلان کوندرایی ، گارسیا مارکزی ، کاروری چیزی شدم توی یکی از کتابهایم می نویسم که آدمهای داستان من از این جور لحظه ها به دنیا می آیند و هیچ هم از طرح خوششان نمی آید... می نویسم که به خاطر طرح هم اذیتم می کردید در ضمن!!

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…