نگو بزرگ شدم نگو که سخته
موهایم دو رنگ شده بود. به مامان گفتم. مامان برایم رنگ خرید. خودش هم موهای مرا رنگ کرد. بعد وقتی که داشت سرم را می شست من داشتم فکر می کردم که چند سال است که مامان سر مرا نشسته. یا حتی اینطور به موهای من دست نکشیده. یا حتی اینطور نوستالژیک وار موهای مرا سفت شانه نکرده که دردم بیاید. بعد خوب احساسم قلمبه شد. منتهی از آنجایی که روابط من و مامان همیشه تحت سلطه خویشتن داری بوده هیچی به مامان نگفتم. اینجا می نویسم که نترکم احیانا... حیف که نمی خوانی مامان. دلم برای دستهایت تنگ شده بود. خیلی زیاد.