وبلاگهای گندیده
یک وقتی نوشتم که دلم می خواهد به همه آدمهایی که می شناسم و دوستشان دارم یک وبلاگ هدیه بدهم. آن موقع فکر می کردم می شود به یک آدمی وبلاگ هدیه کرد. می شود که کسی را آورد توی بازی. حالا می دانم که آدمها دو دسته اند. یا وبلاگ نویس هستند یا نیستند. وقتی نباشند جان به جانشان کنید وبلاگ نویس نمی شوند که نمی شوند. همین آدمهایی که خیلی دوستشان دارم و خودم را کشته ام که وبلاگ نویسشان کنم نهایتا یک وبلاگ متروک دارند که نه می توانم از گودرم حذفش کنم و نه می توانم ناامیدی ام را از این همه نبودنشان پنهان کنم.
دوستان، این خانه های گرد و خاک گرفته ای که در فضای مجازستان راه انداخته اید و سالی ،ماهی یک بار یک پست هرتکی توش هوا می کنید، اسمش وبلاگ نیست. وبلاگ باید زنده باشد. وبلاگ ساکت، وبلاگ مرده است. حالا هی فکر کنید که آمده اید توی بازی! حالا هی فکر کنید که یک پنجره ای دارید که دوستهایتان سر می زنند و می خوانند و لابد دیگر دلشان برای شما تنگ نمی شود... اینها که شما راه انداخته اید اسمش وبلاگ نیست. آینه دق من خود نگار،من بیچاره است.
دوستان، این خانه های گرد و خاک گرفته ای که در فضای مجازستان راه انداخته اید و سالی ،ماهی یک بار یک پست هرتکی توش هوا می کنید، اسمش وبلاگ نیست. وبلاگ باید زنده باشد. وبلاگ ساکت، وبلاگ مرده است. حالا هی فکر کنید که آمده اید توی بازی! حالا هی فکر کنید که یک پنجره ای دارید که دوستهایتان سر می زنند و می خوانند و لابد دیگر دلشان برای شما تنگ نمی شود... اینها که شما راه انداخته اید اسمش وبلاگ نیست. آینه دق من خود نگار،من بیچاره است.