افسوس ما «بدجنس» و «حسود»یم! *
پسرک اسم دخترخاله را روی دستش خالکوبی کرده:« مروه من» با خط پیوسته. من به عکس نگاه میکنم. نگاهشان با قطعیت بیست و خوردهایسالهها برق میزند. آن وقتی که انگار دنیا ایستاده تا فقط تو راه بروی. آن وقتی که همه اشتباه میکنند و فقط تو راه درست را بلدی و هیچ کس به جز تو هرگز عاشق نبودهاست. در قطعیت درخشان بیست و خوردهای سالگی صورتهایش را رو به دوربین گرفتهاند و یک کلیک این لحظه را برایشان جاودان کردهاست.
ما – سی و خوردهایسالهها- در میهمانی آخر شب به این صحنه میخندیم. بدجنسانه و حسودانه. بدجنس چون آن سالها را گذراندهایم بدون اینکه یک خالکوبی روی دستهایمان به ما یادآوری کند که چقدر احمق بودهایم و حسود چون دیگر نمیتوانیم آنقدر قاطع به هیچ لحظهای از آینده نگاه کنیم و باز هم حسود چون دیگر نمیتوانیم آنقدر عاشق باشیم که اسمی را روی دستمان خالکوبی کنیم و امیدوار باشیم که خالکوبی چیزی را میراست ابدی کند.
*برداشت آزاد از شعر فروغ: «افسوس ما خوشبخت و آرامیم، افسوس ما دلتنگ و خاموشیم، خوشبخت چون دوست می داریم، دلتنگ چون عشق نفرینیست...»