لطفا وبلاگ مرا نخوانيد

پرده را كنار مي زنم. آفتاب را مي كشم به ريه هايم با هر نفسم. آسمان برق مي زند. برفهاي روي كوه هم.موج دلتنگي را عقب مي زنم كه در لحظه بمانم. تو كه نيستي انگار دستم نيست يا چشمم يا قلبم. همه چيز مدام يادآور نبودنت است. مكث مي كنم كه بمانم در لحظه. در اين روزي كه همه چيز برق مي زند.
***
حس مي كنم تغيير كرده ام. زنان ديگر را كه مي ديدم هميشه با آنها فرق داشتم. قبل از اينكه قد بكشم و بعد از آن. اما ديروز دوستانم را ديدم و ديدم كه بزرگتر شده ام از آنچه كه بودم. بايد بزرگتر شدنم را بكشانم به درونم - بيشتر - و كمتر انتقاد كنم. ياد بگيرم كه شايد ديگران براي تغيير آماده نباشند. شايد بودن من جرقه كوچكي باشد برايشان و شايد هم وقتش نيست. بهرحال همه تان را دوست دارم حتي اگر پستهاي هوش متعادلم را نخوانده، رد كنيد!!
***
توضيح ديگري هم بايد بدهم در مورد كامنتهاي بي نام. موضوع اين نيست كه من كامنت دهنده اي را بشناسم يا نه. اما حس شخصي من اين است كه اگر كسي وارد يك فضاي خصوصي مي شود بايد خودش را معرفي كند... نه اينكه بي نام باشد و هر چه دلش مي خواهد رديف كند و برود. اين نام مي تواند فقط يك نام باشد "ممد، قلي، گلبانو و ..." اما نمايانگر يك شخص است . كما اينكه من كامنتهايي كه فقط نام - حتي بدون ايميل - دارند را پاك نمي كنم. اما كامنت بي نام يعني من از دم در كه رد مي شدم يك لگد هم به در خانه تان زدم. همين. در مورد كساني كه وبلاگ مرا دوست ندارند و به خودشان زحمت مي دهند كه اين موضوع را تذكر بدهند همان جمله هميشگي ام را تكرار مي كنم : نخوان عزيز من! نخوان! دعوتنامه كه نفرستاده ام در خانه تان كه!اين همه وبلاگ... برويد در خانه يكي ديگر او را از فرمايشات گهربارتان بهره مند كنيد. من اصلا نيازي به آنها ندارم.
***
بعضي وقتها دلم مي خواهد بداخلاق باشم در وبلاگم. حسن فضاي مجازي همين است. درد مردم داري و اين چيزها در آن مطرح نيست. مي تواني نقابها را كنار بزني و كمي نفس بكشي. اگر اينجا هم قرار است با سانسور نفس بكشم كه نمي شود كه. نه؟
***
آسمان از آفتاب مي درخشد. در لحظه كه نيستم هيچ به شدت هم ابريم!!

خانم شين ابري

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…