Saturday, May 24, 2008

تهی شدن

در من نیروی عظیمی هست برای به فنا رفتن. برای بیهوده راه پیمودن. برای فکرهای درهم و برای لحظه هایی تهی. در من نیروی عظیمی هست برای ویران کردن خودم. برای گم کردن لحظه ها. برای زجر دادن خودم. در من نیروی عظیمی هست برای دیوانه کردن خودم. برای عذاب کشیدن. برای کلنجار رفتن با خودم. در من نیروی عظیمی هست... نه آنجا که باید باشد.خیالهایم را که کنار هم می چینم ، می ترساندم. نه . نه . این آنجایی نیست که باید. مثل قطعات یک پازل. یکی را می گذارم و یکی را برمی دارم. نشد. این ، اینجا نباید. بعد نگاه می کنم به دریای عظیمی که می رود در راه تهی شدن. دریایی که مرا به خود می خواند. از اینجا که ایستاده ام ، وسوسه پریدن از هر چیزی در دنیا قویتر است.

شین

Labels:

گفتگوهای من و سینا -17

سینا یک لیوان آب یخ سر می کشد : " وای ، دهنم سردید!"
***
سوال مهم

سینا - مامان ، آب مال ایچیدنه؟!*
مامان- چی؟
سینا - آننه گفت آب مال ایچیدنه. من گفتم آب مال خوردنه!
* ایچیدن هیچ معنی خاصی ندارد اما از ترکیب "ایچ" به معنی بخور و "یدن" فارسی درست شده است! در واقع یک مصدر ترکیبی من در آوردی است!
***
مامور منکرات خانگی

سینا - بابا چرا شلوار نپوشیدی؟
بابا - پوشیدم بابا ایناهاش!
سینا - چرا شلوار کوتاه پوشیدی؟
بابا- گرممه آخه!
سینا - اگه گرمته که هیچی!
***
شوهر مامان

مامان آواز خواندنش گرفته است."هیشکی منو دوست نداره! هالای لالای لای!"
سینا - کی تو رو دوست نداره؟
مامان - تو منو دوست داری؟
سینا - آره! کی تو رو دوست نداره؟ شوهرت؟
***
دلیل پارس سگ

مامان - چقدر این سگه امروز پارس می کنه.
سینا - شاید مامانشو می خواد.
مامان - آخی! آره . مامانش کجاست؟
سینا - رفته سوپر مارکت.
مامان - رفته سوپر مارکت چی بخره؟
سینا - ماشین!
***
داستان درخواستی

- مامان اونیو بگو که مهرداد* تار عنکبوت دید. عنکبوت پشه رو خورد!

* مهرداد شخصیت داستانی ماست که بیشترکارهای سینا را انجام می دهد!
***
مادر شین بانمک

Labels:

Thursday, May 22, 2008

Everybody wants to be a cat

خوب بعد از یک پست نفس گیر، آدم جلف بازیش می گیرد. حق هم دارد. من مدتی است که به شدت پز خواننده های وبلاگم را به آقای الف می دهم. مخصوصا وقتهایی که سوال یا درخواستی دارم که فوری دوستان با محبتهایشان به من جواب می دهند. مثل همین مامان فراز و در قابلمه. اینجور وقتها از داشتن وبلاگم و نوشتن بیشتر از بقیه اوقات خوشحالم. حالا می خواهم یک بار دیگر مرا روسفید کنید. نسخه فارسی قدیمی از کارتون "گربه های اشرافی"* را می خواهم. نسخه ای که سانسور نداشته باشد. اسلامی نشده باشد. همانی که صحنه های عشقی دوشس و توماس اومالی را هم دارد و آن کنسرت دیدنی گربه های خیابانی را. دارید آیا ؟
***



***
من خودم این کارتون را داشتم. منتهی روی نوار بتا ماکس و با کیفیت بسیار پایین ، که البته خدا می داند حالا کجا باید دنبالش بگردم . برای همین برای سینا دنبال نسخه بهتری می گردم. نه! بگذارید با شما روراست باشم! سینا بهانه است. برای خودم می خواهم!!
***

***
خودمونیم ها. جنبه خل خلی وجود منو بیشتر دوست دارین نه؟

خانم شین اشرافی

*AristoCats by Walt Disney

Labels:

در درون من یک آدم عجیب زندگی می کند

می خواهم بروم دور دوم خوابم را بخوابم. ساعت 7 و نیم صبح است. در این ساعت اگر بخوابم خوابهای عجیب و غریب می بینم. از آنهایی که سر تا سر اضطرابند و بس. چرا ... نمی دانم. امروز داشتم فکر می کردم به "داستان کوتاه" و داستان معمولی. دیگر داستانهای کوتاه را دوست ندارم. دلم می خواهد کتابی که دستم می گیرم کمی مرا با خودش همراه ببرد. داستانهای کوتاه انگار رفیق نیمه راهند. هنوز تازه شروع به سلام و احوالپرسی کرده اید که می گذارندتان و می روند. دیگر داستان کوتاه دوست ندارم. برای همین است که اسم نوشته هایم را می گذارم "داستانگونه" دلم می خواهد که داستان باشد که نیست. دلم نمی خواهد داستان کوتاه باشد که آن هم نیست. دلم می خواهد یک داستان صد صفحه ای بنویسم. وقتی که 13-14 ساله بودم یک داستان مفصل نوشتم. درباره دختری به نام رز که با پدرش در یک قلعه زندگی می کند و به نوعی زندانی است. چقدر دلم می خواهد بتوانم چند تایی شخصیت داستانی را مچل کنم و صد صفحه ای دنبال خودم بکشانمشان. بخندانم. بگریانمشان. عاشقشان کنم. از هم جدایشان کنم. دوباره به هم برسانمشان و هی به ریششان بخندم. دلم می خواهد یک داستان طولانی بنویسم.

شین نویسنده

Labels:

Wednesday, May 21, 2008

سفیدیها را بخوان


خیلی عجیب است که وقتی داری عکسهای یک وبلاگ را می بینی فکر کنی به تنهایی آدمها. عجیب بودنش را که بگذریم نوشته کوتاهی از صاحب وبلاگ می خوانی به انگلیسی. بعد فکر می کنی که انسانها در همه جای دنیا تنها هستند. رشته های تنهایی. کدام شعر بود..." برای تو که به هر انسان سپری از تنهایی داده ای که فراموشت نکند." نه . این نبود. چه بود؟ یادم نمی آید.
بعد از آن همه نوشتن چشمم خورد به ساعت و دیدم که دو ساعت گذشته است. سبک بودم. مثل پر. رفتم بار هستی میلان کوندرا را برداشتم که فال بگیرم :" واقعه هولناک یک زندگی را می توان به کمک استعاره سنگینی توضیح داد. می گوییم بار سنگینی بر دوش داریم و این بار را حمل می کنیم ، خواه قدرت تحمل آن را داشته و خواه نداشته باشیم. با آن مبارزه می کنیم، خواه بازنده باشیم، خواه برنده شویم.اما به راستی چه اتفاقی برای او افتاده بود؟ در واقع هیچ! ... نه، او دست به هیچ کاری نزده بود. واقعه هولناک زندگی او فاجعه سنگینی نبود ، بلکه عارضه ای بود که از سبکی ناشی می شد. آنچه بر شانه های او فرو ریخت بار سنگینی نبود ، بلکه "سبکی تحمل ناپذیر هستی" بود."
بی ربط بودنش را به شیرینی خواندن سطوری از میلان کوندرا می بخشم. مرگ بر هایم جینات. آدل فابر و بقیه. وقتی کوندرا و مارکز در این دنیا هستند ... نفرین بر چشمهایی که به جای خواندن شما در راه واژه - بخوانید گل واژه - های روانشناسی خسته شود. نفرین...باید برگردم. جای غلطی دنبال خودم می گردم. اینجا جا نمانده ام من. من هرگز اینجا نبودم. من لای صفحات کتاب " جاودانگی" جا مانده ام. در تنهایی اگنس. در ترزای بار هستی. جای غلطی دنبال خودم می گشتم.

پنجره را باز کردم و آفتاب عصر ریخت توی اتاق. اگر الان سینا بیدار بود با دستش رنگین کمانهای کوچک را می گرفت. سینا خواب است و من می نویسم. من می نویسم و نمی دانم که چه می خواهم بنویسم. فقط می دانم که می خواهم بنویسم. که از این سبکی چیزی یادگار بماند. سبکی عجیبی که نمی دانم از کجا آمده است و جا خوش کرده است در درونم. کاش امروز ما هم آب بازی کرده بودیم مانا. اگر خیس خیس شده بودیم و بعد همراه بچه ها دراز کشیده بودیم روی چمن شاید دوباره حس روزهای دویدن برمی گشت؟ شاید؟ شاید می شد دوباره بلند خندید. مثل آن روز که خانه ما بودید و من آن روز آنقدر خندیدم که انگار سالها بود نخندیده بودم.شب به الف گفتم. "انگار همین امشب را داشتم برای خندیدن." کاش بیشتر بخندیم مانا. چند روز دیگر باز همانجا خواهیم بود و بیا به من قول بده که آب بازی کنیم.
در درون من کودکی هست که دلش بازی می خواهد. در درون من زنی هست که دلش می خواهد برای رنگین کمانهای بریده بریده روی دیوارش شعر بخواند. در درون من زنی هست که شعرهایش را جایی گم کرده است. جایی سوزانده است شاید. در درون من زنی هست که امروز ، از هر روز دیگری در این همه سال سبکتر است. امروز روز خوبی برای من است.

بعضی وقتها جوابی هست به صدای تو و تو نمی دانی که کجاست. شاید خیلی دور نیست و شاید آن سر دنیاست. اما هست.بعد می بینی که مدتهاست که نشسته ای و هی فکر کرده ای به این حرفها. هی نوشته ای و پاره کرده ای. هی نوشته ای و دکمه دیلیت را زده ای، بی پشیمانی. بعد هر روز این بار سنگینتر شده است. آنقدر سنگین که هر شب حس کنی. هر شب. بعد یک روز دود بشود ... چنان که انگار هرگز نبوده است. معجزه اشک بیاید و همه غصه ها را بشوید و با خود ببرد.
امروز را به خودم هدیه می کنم. به خود خودم. می گذارم وجدانم برود جایی همین اطراف برای خودش بچرد. می دانم که با بچه ام بازی نکردم.می دانم گذاشتمش جلوی تلویزیون. اما همین یک روز را می خواستم برای خودم. یک روز بعد از این همه سال. نه یک روز. فقط چند ساعت که هی بنویسی و هی گریه کنی و هی پاره کنی. چند ساعت نه. فقط دو ساعت. دستهای من نبود که آنطور می لغزید روی دگمه ها. من نبودم که می نوشتم شاید. قرار بود من با دست بنویسم. قرار بود من با دست بنویسم.

ای پنجره خانگی همیشگی من ، ای پنجره ای که ایستادم در تو و حرف زده ام رو به ناکجا. امروز از این در، همه را ،برمی گردانم. امروز مال خودم است. مال خودم تنها. تا هی بنویسم و هی پاک کنم و بعد حس کنم که سبکتر هستم. مثل آن روزی که برای مادرم نوشته ام. نامه ای که هیچ وقت به او ندادم. حالا تکه های نامه را هم سوزانده ام و انگار آن جنگ در ذهنم هم تمام شده است. "گر از این دیار وحشت به سلامتی گذشتی، به ستاره ها به باران ، برسان سلام ما را. برسان سلام ما را" انگار باید موسیقی گوش کنم. چیزی که خالیهای این لحظه ها را پر کند. هی با تو ام. هنوز می شنوی؟ تنها نگذار مرا در بین این سطور. سیاهی ها را رها کن. سفیدیها را بخوان. بخوان که ننوشتم. بخوان. بخوان. میان همین سطور بخوان.

شین دیوانه

Labels: