- یخچال گریان من


 

زن گفت «با همین شال می خوای عکس بندازی؟ شال مشکی ندم؟»

صبح شال خاکستری را از ته قفسه کشیده بودم بیرون که شال داخل دفتر پلیس+10 را سرم نکنم. گفتم «نه همین خوبه.» موهایم را چپاندم توی شال و دور صورتم مرتبش کردم. این شال را مادرم سالها پیش از ترکیه برایم آورده، الان کهنه شده ولی خاکستری و پفی بود و من دوستش داشتم. به خاطر مچاله شدن ته قفسه طبعا مثل این بود که از دهان گاو بیرون کشیده باشمش. با این حال فرقی نمی کرد. دیگر قرار نبود یک چیز اجباری، زیبا باشد. این همه سال هم گمانم اشتباه کردیم که هم مدارا کردیم و هم با شالهای رنگارنگ، شکل زیبایی به آن دادیم. باید می گذاشتیم همان چیزی که هست باشد. اجباری. زشت. چروکیده. بی‌اساس و بی‌مورد.

عکس را انداختم. اثر انگشت نخواست. لابد توی سیستم داشت.

بعد باید می رفتم معاینه چشم که بتوانم موفق شوم و خودم را به ثبت برسانم و گواهینامه رانندگی ام را تمدید کنم. چشم چپم که در مطب اپتومتریست قبلی به چشم عقاب پهلو می زد، یاری نکرد که علامتها را بخوانم. دوباره شدم «رانندگی با عینک» عجیبش اینجاست که هر ده سال یک بار که دارم گواهینامه را تمدید می کنم چشم چپم بنا به ضعف می گذارد و بقیه وقتها سر و مر و گنده است تا جایی که دفعه قبل که به اپتومتریست گفتم به من عینک ترکیبی بده گفت تو اصلا نزدیک بین نیستی. جل الخالق. پس آن همه عینکی را که یواشکی زمان دانشگاه برای دید زدن پسرها زدم کجای دلم بگذارم؟  آنقدر در پنهان کردن موضوع عینک موفق بودم که بعد از این همه سال وقتی گفتم که برایم نوشته رانندگی با عینک تو گفتی تو که عینک نزدیک بین نداری. عالی بود. تبریک به دختر 20 ساله آن سالها و زن تقریبا 50 ساله فعلی.

یخچال ایراد کوچکی داشت. مدتها بود قطره قطره اشک می ریخت لابد به حال روز من و خودش که یک یخچال آمریکایی بود مثلا ولی محکوم شده بود به زندگی در ایران. به تعمیرکار قدیمی زنگ زدم آمد و دیدم عجیب پیر شده. پیر و کوچک و ضعیف. دلم برایش سوخت. در مقابل یخچال بزرگ من، مرد به نظر کوچک می رسید. بعد موقعی که داشت روی زمین می نشست و بلند می شد متوجه شدم زانو درد دارد و یخچال به وضوح برایش سنگین است. از کیسه خلیفه بخشیدم و پرسیدم پسرم را صدا کنم برای کمک؟ گفت نه. لوله آب داخل یخچال که باید برفکها را آب می کرد و می برد کیپ شده بود و سبب گریه های پنهانی یخچال همین بود. البته که لوله به راحتی باز نشد. بعدش باید لوله را از پشت یخچال چک می کرد که دیدیم کل موتور چنان پر از موی گربه است که انگار شبها این دو تا جانور آنجا می خوابند. با تعجب پرسید «گربه دارین؟» در حالی که وقتی وارد خانه شده بود هر دو بزرگوار وسط پذیرایی لم داده بودند و نگاهش می کردند. دومان روی کوسنهای بزرگ و الیور در جاگربه ای وسط میز.  دیگر کار کشید به جارو زدن توی موتور. بعد هم دستمزد مرد را بی چک و چانه دادم و رفت. پسرم گفت چرا هیچی نگفتی؟ مرد واقعا متخصص است. یک نگاه می کند و ایراد یخچال را پیدا می کند. گفتم بچه جان، مهم فقط زمانی که می گذارد که نیست. مهم تخصص است. شانه هایش را بالا انداخت و رفت.

یک برگه کاغذی بهم داده اند که باید تا اطلاع ثانوی با آن رانندگی کنم. شال خاکستری برگشته سر جایش ته ته گنجه. پشت کلاههای رنگارنگ خوشحال. یخچالم دست از اشک ریختن برداشته و لابد یک جایی همین روزها ما هم دست از گریه برمی داریم و برمی گردیم به زندگی. اگر بشود.

 

شیدا

20 بهمن 1404

 

 


Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️اگر جنگ خوب بود…

◽️روز چهلم: لذت گمشده