دور میز نشسته بودیم چای میخوردیم و حرف حیوان خانگی بود. من داشتم از کارهای گربهها میگفتم که دخترک با جدیت وارد بحث شد که بهترین حیوان خانگی مار است. من دختر داشتن را بلد نیستم. جدیت و اعتماد به نفس و درخشش چشمهایش ذوبم کرد. ادامه داد: «من عاشق مارم چون نماد تیم من مار است.»گفتم: «کدام تیم؟» مادرش جواب داد: «هری پاتر.» به دخترک گفتم: «واقعا توی تیم اسلیترینی؟» که تازه توجه دخترک به من جلب شد. بقیه صحبت را بدون ما داشتند ادامه میدادند. دخترک چندتایی سوال هری پاتری عمیق از من پرسید تا به این نتیجه برسد که لیاقت سوال بعدیاش را دارم یا نه. سرآخر تکیه داد عقب و گفت: «تو توی کدوم تیمی خاله؟» نه اینکه تو طرفدار کدام تیم هستی، تو توی کدام تیم هستی؟! احساس کردم در آن سرسرای بزرگ با شمعهای معلق توی فضا نشستهام و کلاه گروهبندی روی سرم است و هم گیجم و هم مبهوت. من توی کدام تیمم؟ من من کردم چون بعد از این همه سال فن هری پاتر بودن هیچوقت خودم را در هیچ تیمی تجسم نکرده بودم. برای من کتابها، دنیای جذابی بود که از بیرون دنبالش میکردم. دخترک اما توی آن دنیا بود. تیماش ه...
دور جدیدی از نبرد بین من و کفترهای بالکن شروع شده. چند روز غیبت ما باعث شده دچار این توهم بشوند که حقی بر بالکن دارند. نمیدانم فصل جفتگیری و لانه ساختنشان هست یا نه ولی بهرحال دو تا کفتر هستند که میآیند روی نردههای بالکن روی سر و کول هم میپرند و دنبال جایی برای ساختن خانه کوفتیشان میگردند. من هم مدام میروم توی بالکن یا چیزی پرت میکنم به در بالکن که بترسانمشان و عشق و عاشقی را کوفتشان کنم بلکم بروند یک جای دیگری را به حضورشان مزین کنند. در این نبرد تا این لحظه پیروزی قطعی وجود ندارد. هر لحظه ممکن است آنها برگردند. هر لحظه ممکن است من لنگه دمپاییام را به سمتشان پرتاب کنم و طبعا «خواهیم دید چه خواهد شد.» دیشب موهایم بعد از حمام خیلی فر قشنگی شده بودند. آنقدر قشنگ که دلم نمیآمد بخوابم. بعد خوابیدم و بیدار شدم دیدم واویلا. شدهام مثل خورشید خانوم. کل دور کلهام شده مو و از بد روزگار دخترها شروع کردند به سلفی فرستادن توی گروه و من هم عکس موهای شانه ناپذیرم را فرستادم که دوستی گفت « ا آقا شیره!» و خب خودم خورشید خانوم ژولیده را ترجیح میدادم. بعد تو زنگ زدی و ن...
زن گفت «با همین شال می خوای عکس بندازی؟ شال مشکی ندم؟» صبح شال خاکستری را از ته قفسه کشیده بودم بیرون که شال داخل دفتر پلیس+10 را سرم نکنم. گفتم «نه همین خوبه.» موهایم را چپاندم توی شال و دور صورتم مرتبش کردم. این شال را مادرم سالها پیش از ترکیه برایم آورده، الان کهنه شده ولی خاکستری و پفی بود و من دوستش داشتم. به خاطر مچاله شدن ته قفسه طبعا مثل این بود که از دهان گاو بیرون کشیده باشمش. با این حال فرقی نمی کرد. دیگر قرار نبود یک چیز اجباری، زیبا باشد. این همه سال هم گمانم اشتباه کردیم که هم مدارا کردیم و هم با شالهای رنگارنگ، شکل زیبایی به آن دادیم. باید می گذاشتیم همان چیزی که هست باشد. اجباری. زشت. چروکیده. بیاساس و بیمورد. عکس را انداختم. اثر انگشت نخواست. لابد توی سیستم داشت. بعد باید می رفتم معاینه چشم که بتوانم موفق شوم و خودم را به ثبت برسانم و گواهینامه رانندگی ام را تمدید کنم. چشم چپم که در مطب اپتومتریست قبلی به چشم عقاب پهلو می زد، یاری نکرد که علامتها را بخوانم. دوباره شدم «رانندگی با عینک» عجیبش ای...