يك ساعت در مهدكودك رنگينه
"خواندن اين متن را به مادرهايي كه بچه هاي زير سه سالشان را به هر دليلي مجبورند در مهدكودك بگذارند توصيه نمي كنم."
ساعت يك ربع به يازده مي رسيم به مهدكودك.كفشهايمان را در مي آوريم و از پله هاي قرمز مي رويم بالا. مربي ، 15 بچه 2 تا 3 سال را قطار كرده است. از اتاق بازي به اتاق خودشان ظاهرا. سلام و احوالپرسي مختصري با مربي مي كنم و اسم سينا را مي پرسد. من و سينا گوشه كلاس مي نشينيم. بچه ها را دور كلاس مي نشانند. يكي دو تاشان رفته اند زير ميزهاي كم ارتفاع . مربي اول صدا مي كند. "رادمان بيا بيرون" بچه اعتنا نمي كند. "حالا من به اونايي كه نشستن چوب شور مي دم. به تو نمي دم." به هر كدام از بچه ها يك چوب شور مي دهد. زن ديگري در كلاس است كه از ظاهرش پيداست كه كارگر است. لباس بچه ها را عوض مي كند و دستشويي مي بردشان .دماغ يكي از دختر بچه ها آويزان است. هيچ كدام نمي بينند.
مربي بعد از اينكه بچه ها را مي نشاند از داخل كمد چند تا عكس رنگ و رو رفته بيرون مي آورد. از همين عكسهايي كه در اينترنت هست. عكس اول. بچه كوچكي روي سگ پشمالويي خوابيده. " ني ني خوابش مي اومد. دنبال بالشش گشت پيداش نكرد. خوابيد روي هاپو. ني ني پاشو. روي هاپو جاي خوابيدن نيست. بچه ها با ني ني باي باي كنين." عكس ديگر ." اين ني ني گريه مي كنه. ني ني گريه نكن. بچه ها با هم بخونين : گريه بده گريه بده! خنده كن.هاهاها!" عكس ديگر."ني ني خوابش مي اومده . كجا خوابيده؟ توي كفش باباش. ني ني توي كفش نخواب!" عكس ديگر " ني ني دم گربه رو گاز مي گيره! ني ني دم گربه رو گاز نگير." يكي از بچه ها جلو مي آيد. مربي مي پرسد: " چي مي خواي علي؟"، " مي خوام دم گربه رو گاز بگيرم!"،"برو بشين سرجات" و بچه اعتنايي نمي كند.
دقيقا 5 دقيقه گذشته است و بچه من چهار نكته غير ضروري و اشتباه ياد گرفته است. " گاز گرفتن دم گربه غلط است" آنچه بچه از اين موضوع ياد مي گيرد چيست؟ بچه ها قسمت منفي جمله را در ذهنشان نگه نمي دارند. در ذهن آنها دو چيز مي ماند. " گاز گرفتن دم گربه"+"نكردن اين كار" ذهن ناخودآگاهشان قسمت "نكردن اين كار" را حذف مي كند. فقط "گاز گرفتن دم گربه" باقي مي ماند. ايضا "خوابيدن توي كفش." و اينكه چرا گريه بد است؟ فوران خالص احساس كه مانع سكته قلبي مي شود. گريه اصلا بد نيست! در قسمت اول مربي با رشوه دادن بچه ها را به اطاعت از خودش مجبور مي كند. يعني فقدان قاطعيت. بچه ها رسما از مربي حساب نمي برند.
ساعت 11 شده است. كسي به در مي كوبد: "ناهار" مربي بچه ها را راه مي اندازد. بچه هاي كوچك خودشان از پله ها پايين مي آيند. مربي ها در وسط راه ايستاده اند و مراقبند. بچه ها را هدايت مي كنند به اتاق كم نوري در طبقه اول كه سه ميز گرد بزرگ هست و بچه ها نشسته اند و در بشقابهاي فلزي كه آدم را ياد بشقابهاي زنداني ها مي اندازد غذا مي خورند. يك كفگير ماكاروني رشته اي در بشقاب هر كدام است. به علاوه يك كاسه كوچك سوپ. شايد به اندازه دو سه قاشق سوپ. نه سالادي. نه ماستي. نه يك ليوان شير يا آب ميوه. دو خانم كارگر نشسته اند با خود خانم مربي. كارگر با قاشقهاي بزرگ در عرض 5 دقيقه كل بشقاب ماكاروني را در دهان بچه مي چپاند. يكي دو تا از بچه ها با غذاهايشان بازي مي كنند. كارگر به نوبت بچه ها را مي نشاند و بشقابشان را در دهانشان خالي مي كند. با معجزه اي در عرض يك ربع ساعت 15 بچه را غذا مي دهند. دلم آشوب مي شود.
مي رويم كه اتاقهاي بازي را ببينيم. سينا دلش مي خواهد به اتاق بچه هاي زير دو سال برود. اجازه مي گيريم و وارد اتاق مي شويم. اتاق پنجره هاي بزرگي رو به آفتاب دارد. دم كرده و گرم است. دور تا دور اتاق 15 تا 20 پارك و تخت كوچك چيده اند. دو مربي دارند. مربي يك بچه را روي پايش خوابانده است و تاب مي دهد. با دست آزادش در دهان بچه ديگري غذا مي ريزد. دو سه تا از بچه ها با قدمهاي ناآزموده شان از اين طرف به آن طرف اتاق مي روند. مربي چند دقيقه يك بار مي گويد."نكن. نرو. بيا. صبر كن." سه تاب آويزان كرده اند از سقف. يكي از بچه ها روي تاب خوابيده است. دو تاي ديگر تاب وسطي را به طرف همديگر هل مي دهند. بچه ديگري در تاب ديگري نشسته است. اسباب بازيها را جمع كرده اند و جايي دور از دسترس بچه ها گذاشته اند. حرفهاي آقاي سلطاني را در ذهنم مرور مي كنم."دو سال اول زندگي بايد تا حد امكان حواس 5 گانه بچه ها را تحريك كرد. بچه مدام بايد در معرض آزمايشهاي تازه قرار بگيرد و زندگي را به روش خودش تجربه كند." فكر مي كنم كه چقدر دامنه تجربه ها در اين اتاق گرم محدود است. فكر مي كنم كه وقتي سينا يك ساله بود هر روز برايش كتاب مي خواندم. هر روز در خانه مي گشت و به همه چيز دست مي زد. كشوهاي مخصوص خودش را در آشپزخانه داشت. بعد در بغل من مي خوابيد. به اين بچه ها نگاه مي كنم. آرزو مي كنم كه هيچ مادري به خاطر پول مجبور به كار كردن نباشد. فكر مي كنم هيچ چيزي در دنيا نمي ارزد به رها كردن يك بچه يك ساله و يا كوچكتر در اين اتاق گرم.
بعد سرك مي كشيم در اتاق بازي. سينا دم در روي كفپوش زمين مي خورد.در اتاق بازي هيچ چيزي نيست براي بازي! فقط يك سبد لگو. يك سبد لگو سهم اين بچه ها از بازي است؟ در اتاق ديگر را باز مي كنم. بوي چسب بيرون مي ريزد. مربي دارد از ته حلق داد مي زند سر يكي از بچه ها كه بنشيند سر جايش. مرا كه مي بيند دست و پايش را جمع مي كند. اينجا كلاس كاردستي چهار ساله هاست. در كلاس ديگر 5 ساله ها مشغول نقاشيند. دو ساله ها از نهارخوري برگشته اند. زن كارگر درشت هيكلي ايستاده است جلوي دستشويي و يكي يكي عربده مي زند اسم بچه ها را و سرپاشان مي كند. روي زمين يك تشك ابري نازك و بزرگ انداخته اند و دو طرفش بالش گذاشته اند. بچه ها مي دوند و فرار مي كنند. يكي دو تاشان ولو شده اند. به حد كافي ديده ام. بيرون مي آيم. از مربي در مورد برنامه هايي كه براي بچه ها دارند مي پرسم. دفترچه اي به دستم مي دهد كه صورت فعاليتهايي است كه در آذر ماه براي بچه ها در نظر گرفته اند. فعاليتها البته خوب و منطبق بر ارزشهاي زندگي است. اما به شدت براي يك ماه كم و ناكافي است. فقط يك تجربه دست ورزي. دو شعر. يكي دو بازي خاص. نقاشي بسيار محدود. شايد سينا تمام اين تجربه ها و بيشترش را در دو روز عادي در خانه داشته باشد. بچه ام به دامنم مي چسبد كه برويم. بچه ام را در آغوش مي گيرم. فكر مي كنم كه از كلاسهايي كه رفته ام ياد گرفته ام كه در آخر هر روز از خودم بپرسم كه "من امروز براي تقويت حواس بچه ام چه كردم؟" فكر مي كنم كه چند مادر در پايان روز قاطعانه جواب "هیچ" به اين سوال مي دهند و چرا. فكر مي كنم كه بچه من هرگز دوباره دو ساله نخواهد شد و هيچ چيزي از جنس خلاقيت در اين محيط نيست. او را به جايي نخواهم فرستاد كه كمتر از خانه باشد برايش. بيرون مي آييم. از مهدكودك رنگينه. سهروردي شمالي. همين تهران خودمان. فكر مي كنم كه اين مهدكودك از مهدكودكهاي خوب اين شهر است. در بقيه مهدكودكهاي اين شهر چه مي گذرد؟
مادر شين
پ.ن. من درك مي كنم كه مربي ها و كارگرها كه از صبح تا شب با بچه ها سر و كله مي زنند حوصله كشيدن ناز بچه هاي كوچك را نداشته باشند. هدفم از اين نوشته مقصر كردن اين آدمها نيست. محيط كودكان بايد از لحاظ امكانات غني باشد. بچه ها بايد بتوانند چيزهاي زيادي را لمس كنند و تفاوتها را بفهمند. زياد شعر بشنوند و در معرض حداكثر محبت ممكن قرار بگيرند. به خصوص در دو سال اول زندگي. محيطهاي فقير و ناكافي با دانش كم كنار هم كه قرار مي گيرند تركيب دلچسبي از آب در نمي آيند. متاسفانه! و البته من در اين مورد هم سختگيرم و هم ايده آليست. مربي بايد دانشش از من بيشتر باشد. بايد.
پ.ن. موقع بيرون آمدن به من مي گويند كه ساعت بازي بچه ها 9 تا 11 است.فردا ساعت 9 بياييد. ما فردا نخواهيم آمد.
پ.ن. مي دانم كه خوانديد و حالا احساس بدي داريد. آيا مهدكودك كودكتان را در هر ساعت روز چك كرده ايد؟ چه مي خورد؟ در معرض چه رفتاري قرار مي گيرد؟ چه مي آموزد؟ چطور دستشويي مي رود؟ آيا مهدكودك كودك شما متفاوت است؟ لطفا برايم بنويسيد.