رویای بهاری گاری کوپر

یک روز بهاری بود. یک روز بهاری ، چند سال پیش. می دویدیم و می دویدیم. آخر سر دو تا از ناخنهایم شکست. فکر نمی کردم "عروس" شدن این همه دردسر داشته باشد. پیدا کردن خانه. خرید وسایل .چیدنش. وصل کردن لوسترها و پرده ها. لباس عروسی. آرایشگاه. کارت دعوت و ... خسته بودم. فقط می خواستم این مراسم تمام شود. تالار و کارهای شام را خانواده همسرم انجام داده بودند. من لیست می نوشتم و خط می زدم و هر شب با پدرم سر مدعوین دعوا می کردیم.

نمی دانم "عروس" شدن این همه سخت است. بعد یک روز صبح ، خسته از بی خوابی شب پیش ، لباس سفید رویایی را در دستانم گرفتم و از کتابخانه برادرم کتاب "خداحافظ گاری کوپر" را و راه افتادم طرف آرایشگاه. یک لحظه وقتی مکث کردم برای کفش پوشیدن ، به یاد آوردم که این آخرین باریست که این خانه را به عنوان خانه خودم ترک می کنم و برای عقب زدن اشکها ، فکر کردم که بعدا به این موضوع فکر می کنم. در سالن آرایشگاه وقتی برای خشک شدن موهایم زیر دستگاه نشستم کتاب را باز کردم و آرزو کردم که کاش کتابهایم را اینقدر زود به خانه نمی بردم و کتاب سبکتر و مفرحتری را با خودم آورده بودم. همه با تعجب نگاهم می کردند.

چند ساعت بعد کسی که در آینه های من بود ، عروسی بود که من نمی شناختمش. احتمالا من بودم اما غریبه بود. کتابم را بستم و به خودم خیره شدم. به سایه طلایی پشت چشمها و تاج بلند و لباس سفید. از بقیه روز چیز زیادی به یاد نمی آورم. آتلیه بود که عکس می گرفتیم. در تالاری بودم که همه خیره به من نگاه می کردند و من نمی دانستم که باید چه کار کنم. وقت شام بود که پاهایمان را دراز کرده بودیم روی صندلی و در خلوت دو نفریمان شام می خوردیم.

شب بود که همه فامیل آمدند به خانه ما و من آنقدر خسته بودم که فقط دلم می خواست این شب پرماجرا تمام شود و من بخوابم. خاطراتم از شب عروسیم آمیخته با خستگی است. حتی حالا که می نویسم بعد از چند سال عمق خستگی را لمس می کنم. اما صبح که بیدار شدم ، دیدم که اینجا جای تازه ایست. اینجا خانه ماست و ماییم و روزهای آینده و عشق. از آن روز تا هر روز ، هر بار که به تو نگاه می کنم ، به معجزه ای فکر می کنم که ما را به هم رساند. از آن روز تا هر روز ، شب که چشمهایم را می بندم از اینکه کنار تو هستم ، خوشحالم. از آن روز تا هر روز ، من از عروس خسته غرغرویی که بودم فاصله می گیرم و همسر می شوم. یکی از همین روزهای بهاری بود ، چند سال پیش.

عروس شین

پ.ن. نه امروز اما یکی از همین روزها!

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…