« فاش میگویم و از گفته خود دلشادم»
میگویم : «من هم این همه رو اعصاب بودم؟» و ریسه میرویم. جوابش مهم نیست. مهم این است که میتوانیم بخندیم. خندهها سبک هستند اما جنسشان با خندههای قدیمی فرق میکند. خندههای زنهایی است که آن روی سکه را دیدهاند. خنده زنانی که بچههای تبدار را پاشویه کردهاند. که قسطها را آخر هر ماه جمع زدهاند. که فهمیدهاند از آن دختری که با تور سفید و تاج قدمهای خرامان برمیدارد تا مادری که نیمه شب به خاطر سرفههای شبانه بچهاش گریه میکند چه راه کوتاه/درازی هست. فکر کردم چقدر سبکم. چقدر اینجور خندیدن خوب است. بچهها داشتند خانه را میترکانند. صلح اما برقرار به نظر میرسید. فکر کردم چهارشنبههای اینطوری چقدر خوب است.
سه شنبه طولانی یادم میرود. میز جلسه دراز یادم میرود. آدمهای بی ربط و باربط یادم میرود. اصلا یادم میرود که بچهام آلرژی دارد. که هنوز نصف نسخههای کتابم فروش نرفتهاست و ابروهایم را برنداشتهام. یادم میرود که 2 کیلو وزن اضافه کردهام و یادم میرود که خانهام به هم ریخته است. فکر میکنم چهارشنبهها را دوست دارم و گور بابای دنیا! گور بابای ترافیک! از این سر شهر تا آن سر شهر 2 ساعت رفتنمان طول میکشد من اما به جای ساعتهای زیادی که قرار است در هفته آینده پشت ترافیک بمانم انرژی جمع کردهام. به جای همه روزهای هفته آینده که قرار است به کارفرما لبخند زورکی بزنم. که قرار است کم بیاورم در بین دویدنها و دویدنها و دویدنها. چهارشنبه طلاییام را می پیچم لای زرورق و قایمش میکنم یک گوشه، کنار شکلاتها، عکسها و بقیه چیزهایی که برای گذراندن بقیه روزهای هفته لازمم میشود.