« همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد.»

در میهمانی فکر می‌کنم هزار ساله‌ام. حال و حوصله ایستادن ندارم. دلم هم نمی‌خواهد برقصم. دلم می‌خواهد بنشینم. حرف بزنم با دوستی که خیلی وقت است ندیده‌امش. دلم می‌خواهد صدای موسیقی را کم کنم. دلم می‌خواهد لای پنجره ها را باز کنم. گرمم است و از صدا کلافه‌ام. صبح توی آینه زیر آفتاب به صورتم نگاه می‌کنم. به چینهای ظریف نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم تمام شد.

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…