« گل نازم، دلم تنگه...»

توی اتاق قدیمیم خوابیده بودم. خوابم شبیه خوابهای قدیمیم بود. صدایی آمد
و خوابم را پاره پاره کرد. صدای چه بود؟ دیگر صداهای این خانه را
نمی‌شناسم. تا به خودم بیایم خواب فرار کرده بود.
جای خوب خوابم بود. می‌خواستم ادامه‌اش را ببینم. چشمهایم را سفت بستم تا
تکه‌های خوابم را وصله پینه کنم. نمی‌شد. بیدار شده بودم. بیدارم. فردا،
فردا، فردا را چه کنم؟
،
افتاده‌ام توی لوپ. باز گیر داده‌ام به یک آهنگ. هی می‌آیم و می‌روم.
آهنگ نوازشم می‌کند. آهنگ سرم را می‌گذارد روی شانه‌اش و می‌گوید: «
شششش...» و من چشمهایم را می‌بندم. باز از نو گوش می‌کنم و منتظرم تا
آهنگ قلبم را تکان بدهد. نکند باز دارم افسرده می‌شوم؟
،
بروم تا شب تمام نشده خواب ببینم.

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…