من شیدا پانزده سال دارم!
توی این خانه سن و سالم دود میشود و میرود هوا. با سی و پنج سالگیم در را باز میکنم و میآیم تو و سه ثانیه بعد میبینم که پانزده سالم بیشتر نیست. مادرم میگوید: « با موی خیس نخوابیها!» پدرم میپرسد: « آب هویج میخوری؟» و سینا اینجا اصلا کاری به کار من ندارد. ساختمان کناری مدرسه سینا را گود برداری کردهاند و فعلا تا اطلاع ثانوی نمیخواهیم بچه را بفرستیم مدرسه. نفرستادن بچه به مدرسه صدبرابر فرستادنش دردسر دارد. هر شب باید فکر کنیم که فردا این بچه را چه کارش کنیم. آخر شال و کلاه کردم و آمدم اینجا. گفتم میمانم تا تکلیف مدرسه روشن شود. از اینجا تا محل کار من ده دقیقه بیشتر راه نیست و نه از ترافیک خبری هست نه از واگویههای زنی که صبحش را با راه شروع میکند. اینجا منم، دختری که پانزده سالش بیشتر نیست و با بچه شش سالهاش آمده شب در اتاق قدیمیش با موی خیس بخوابد و مادرش از پشت در داد بزند: « سشوار بیارم؟»