پی ام اس، ملال و بقیه خانواده
چمدان دهان گندهاش را باز کرده و ولو شده روی میز. لیستم را نوشتهام اما نمیدانم جمع کردن وسایل را از کجا شروع کنم. پسرک سرفههایی میکند که بیا و ببین. یک ساعت پیش دستم را گذاشتم روی پیشانیش. گرم بود. دیگر نمیکشم. توان تحمل این روزها را ندارم. مدرسه پسرک را پیش از موعد تعطیل کردند. من ماندم و بچه مریضم و خانه به هم ریخته و اوضاع به هم ریخته تر خودم. کاش میشد این دو سه روز نروم سرکار. بعد فکر میکنم بشینم خانه که چه کار کنم؟ که مثل امروز بین «هیچ کاری نکردن» و «حرص خوردن از هیچ کاری نکردن» گیر کنم؟ بهتر که بروم سرکار که فکر کنم چون میروم سر کار نمیرسم که دهان گنده چمدان را ببندم. اما اگر تب بچه بالا برود فردا باید ببرمش دکتر. نقشه کشم دارد شوهر میکند. یکی هم که منظم میآمد و میرفت حالا شده ستاره سهیل و مدام توی هپروت نامزد بازی است. حوصله خودم را هم ندارم. حوصله بچه، حوصله خانه، حوصله آن همه رانندگی... دو روز پیش داشتم از فوران آن همه انرژی در خودم حیرت میکردم و حالا ته چاهم. یکی باید دستش را دراز کند مرا از این چاه بیرون بکشد. کسی که نیست. منم که هی فروتر میروم و دیگر حتی کسی صدایم را هم نمیشنود.