وقتی زندگی سخت میشود
برف بیموقع، کوهستانهای برفی، گردنهها، جادهها و خلاصه بگویم هفتم خوان رستم را رد کردیم تا برسیم به امروز که آفتاب میتابد و هوا کمی گرم است و اولین روز است که برفی روی زمین نمیبینیم. بگذریم. تلخم هنوز. باورم نمیشود که به یک انسان دیگر صدمه زدهام. هیچ وقت فکر نمیکردم که منشا صدمه به یک انسان دیگر باشم. که کسی به خاطر من – به خاطر بیحواسی یا بیحوصلگی من – درد بکشد. غمگینم و بی حوصلهام هنوز. دارم سعی میکنم این بار را از روی دوشم بردارم. نمیتوانم. دست من نیست. فاصله گرفتهام از خودم از ماشین قر شده و موتور سواری که با اینکه حتی در بیمارستان بستری نشده، میترسم شاید صدمه ماندگاری به او وارد کرده باشم و هنوز رها نشدهام.
دلم نمیخواست سال جدید را اینطور شروع کنم. این همه نیمه تمام بمانم در چیزهایی که دست خودم نیست. اما انگار چارهای نیست. فردا سال نو میشود. میخواستم بنویسم دلم میخواهد در سال جدید فکرم و ماشینم را تمیز نگه دارم. فکرم را،تمیز نگه داشتن مهمتر است از ماشینم و یادم باشد که چقدر آسان و ناخواسته ممکن است منشا صدمه باشم و حواسم را بیشتر جمع کنم.