« ای ایران ای مرز پرگهر »
دیروز توی یکی از مرکز خریدها هفت سین دیدم. کم مانده بود بنشینم روی زمین و زار بزنم. بعد از چند سال امسال اولین سالی بود که بدون هفت سین و آینه و ماهی و قرآن تحویل شد. حالا چند ساعت بعد از سال تحویل حتی نمیتوانستم به هفت سین نگاه کنم. دور و بر هفت سین به انگلیسی و ترکی در مورد بهار و هفت سین و سمبلها نوشته بودند. من فقط نگاه میکردم و دلم میخواست سال دوباره تحویل شود و من آنجا نشسته باشم و زل بزنم به ماهی که قرمز نبود. به لاله ها که جایشان توی هفت سین نبود و سیب و سرکه و سنجد. آقای الف میگوید که من دیوانه ام. احساساتی ام که تا پایم را از ایران بیرون نگذاشته ام زود به قول معروف هوم سیک میشوم. آن هم در این شهر آفتابی با آسمان آبی پررنگش.
ایران هر ده کوره ای هم که باشی یک جوری حواست هست که عید است و تعطیلی. همه مردم نشاط تعطیلات را دارند. حال همه خوب است. روزهای اول سال مثل یک کاغذ سفید است که –به اشتباه- فکر میکنی که هر چیزی دلت بخواهد میتوانی رویش بنویسی. عید هم تمام میشود و روزهای سال صف میکشند تا شنبه را به پنجشنبه برسانند و باز از نو. اماعید چیز دیگریست. سلسله ای از روزهایی که از ناکجا میافتد اول بهار و انگار میخواهد بگوید که زندگی آنقدرها جدی نیست و سخت نباید گرفت و سبک باید بود. دلم برای تهرانم تنگ شده است.
ایران هر ده کوره ای هم که باشی یک جوری حواست هست که عید است و تعطیلی. همه مردم نشاط تعطیلات را دارند. حال همه خوب است. روزهای اول سال مثل یک کاغذ سفید است که –به اشتباه- فکر میکنی که هر چیزی دلت بخواهد میتوانی رویش بنویسی. عید هم تمام میشود و روزهای سال صف میکشند تا شنبه را به پنجشنبه برسانند و باز از نو. اماعید چیز دیگریست. سلسله ای از روزهایی که از ناکجا میافتد اول بهار و انگار میخواهد بگوید که زندگی آنقدرها جدی نیست و سخت نباید گرفت و سبک باید بود. دلم برای تهرانم تنگ شده است.