"دوست داشتم كسى جايى منتظرم باشد"
مرا لاى پر قو بزرگ نكردند. كسى لوسم نكرد. نازم را نكشيد و نگذاشت لم بدهم در سايه اى كه يك نفر ديگر مراقبم باشد. منظورم مراقبتهاى معمول نيست. البته مواظبم بوده اند و زحمتم را كشيده اند اما وقتى به حل كردن مسائل و مشكلات مى رسيد خودم بودم و خودم. اين اتكا به خودم در حل مسائل از من انسانى قوى ساخته كه از پس خيلى از مشكلاتش برمياد. زنى كه هيچكس ساك بزرگش را از دستش نمى گيرد چون شانه هايش قوى است و كسى نگرانش نمى شود چون دانا و تواناست. حتى گاهى وقتى كسى، دوستى يا رهگذرى پيشنهاد كمكى مى كند من جا مى خورم چون اطرافيانم هيچ وقت پيشنهاد كمك نمى كنند. نيازى نمى بينند كه كمكم كنند.
اما با همه اينها من هم زنم. دوست دارم گاهى لوسم كنند. نگرانم باشند و كسى بايستد بين من و دنيا وقتى از خشونت دنيا مى ترسم. اما تصويرم انگار از من جلوتر است و آنقدر جا افتاده كه ديگر حتى اگر خودم هم بخواهم ديگر صدايم جايى نمى رسد.
مى دانم كه مى توانم و اين توانستن بيشتر اوقات غروربخش است، اما گاهى مثل امروز دلم مى خواهد پشت كسى پنهان شوم و احساس كنم كه مراقبم هستند.