" آى آدمها كه در ساحل نشسته شاد و خندانيد"
دريا ديوانه شده است. مى خروشد و آدمها را همراه با باقى آشغالهايى كه درونش ريخته اند به بيرونش مى راند. بچه ها اما خشم دريا را جدى نگرفته اند. با دريا نه مثل ميزبانى كه حوصله ميهمانهايش را ندارد، بلكه مثل عمويى آشنا برخورد مى كنند كه شوخيش گرفته. بزرگترها جل و پلاسشان را جمع كرده اند و فقط بچه ها مانده اند كه هنوز سرخوش جيغ مى زنند و سر به سر دريا مى گذارند. دريا پرتشان مى كند بيرون. با موج مى پوشاندشان و شنهاى ريزش را در چشمهايشان فرو مى كند، بچه ها جيغ مى زنند، ريسه مى روند، چشمهاى سرخشان را مى مالند و باز مى پرند وسط موجها. دريا دوباره مى خروشد، تن كوچك بچه ها را مى كشاند روى شنهاى خيس... غرشش گوشم را پر مى كند و پسرم هنوز وسط موجهاست، فكر مى كنم اگر دريا عصبانيتر شود و كودك بى خيالم را با خودش ببرد مى توانم به موقع خودم را برسانم؟ بند صندلم را باز مى كنم، شالم را كه در باد مى رقصد مى پيچم دور گردنم، پا برهنه مى ايستم روى شنهاى خيس وسط تكه هاى چوب و پارچه هاى پاره و چشم مى دوزم به پسرم... به موجهاى ديوانه نگاه مى كنم و مى ترسم... من مادرم، مى دانم دستهايم ناتوان است و مى ترسم.