Back to the future


حالا تو هى بگو نمى شود. ما در زمان سفر كرديم. برگشتيم به روزهاى معصوميت ناگزير. به وقتى كه آينه ها راست مى گفتند. به وقتى كه دنيا اينقدر كوچك نبود و سر و ته همه ى راهها به هم نمى رسيد. من، دخترك را مى ديدم با آن حجمِ بى نهايتِ سادگيش، با باورش به عشق و صداقت و رويا كه سرنوشتش، چه راحت مى توانست جور ديگرى رقم بخورد. در نقطه ى ترديدى كه جادوى كلمه هاى كاغذى، مى توانستند اسيرش كنند. در ابتداى راهى كه باز معلوم نبود به بن بست مى رسد يا ناكجا. حالا مى دانم كه بهترين آرزويم براى دخترك همين مى توانست باشد. كه راه، برايش هميشه راه باشد. هميشه اشتياقش به حركت، به رفتن ادامه داشته باشد. نايستد. فرو نرود. به جمعه هاى سايه و تماشاى سريالهاى تكرارى تسليم نشود. دخترك اما با اشك توى چشمهايش زانوى غم بغل گرفته كه سرنوشتش چه مى شود. دخترك ترسيده و من هنوز آنقدرها سفر در زمان را ياد نگرفته ام كه بغلش كنم:"نترس بچه! تو در امانى." و بگويم كه اشكهايش را فراموش خواهد كرد. كه از منِ امروز شدن گريخته و حالا سرنوشت، بازيهاى ديگرى برايش خواهد داشت. تو هم گوش كن! فردا، اولين روز سال جديد است و صفحه مان سفيد است. بيا قصه را از همين جا از نو شروع كنيم و اين بار آن طور كه دلمان مى خواهد بنويسيمش. يكى بود، يكى نبود، دخترى بود رنگين كمان  ...

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…