معمولي بودن يا نبودن، مساله اين است
معمولي بودن يعني چه؟ هر بار كه در كلاس هوش متعادل مي شنيدم به ذهنم به عنوان يك مفهوم از پيش دانسته، مي نشست. اما بعد از بحثی که در این مورد با آقای سلطانی داشتم دیدم که اینطور نیست. مثل كلماتي مانند قبول و پذيرش و يا احساس ، اين كلمه هم بايد دوباره معني شود. واقعا معمولي بودن به چه معني است؟ مثل همه بودن. همه يعني چه كسي؟ آيا غير از اين است كه اين همه طيف وسيعي از انسانهاي خوب و بد را در بر مي گيرد؟ هيچ كدام از ما دلمان نمي خواهد كه بچه هايمان در زمره آدمهاي بد باشند. آدمهاي بي مصرف جامعه. اينكه صرف انسان بودن كسي را قابل احترام كند ، براي من كمي مساله دار است. تفكري كه قاتل و متجاوز و دانشمند را در يك وزنه قرار مي دهد. انسانها يكسان نيستند. شايد در هر انساني بارقه اي از خوبي وجود داشته باشد اما آيا كودكان ما ، در معصوميت آشكارشان، مسئول درك اين روزنه ها هستند؟ در دنيايي كه از سه سالگي بايد آموزش ببينند كه بيماران جنسي هيچ نشانه بيروني ندارند و انسانهايي مانند ما هستند و معمولي هستند. معمولي بودن يعني چه؟ معمولي بودن يعني يك سر و دو دست و پا داشتن؟ معمولي بودن يعني احترام؟ اما در كنار...