Posts

Showing posts with the label من در راه تعادل

معمولي بودن يا نبودن، مساله اين است

معمولي بودن يعني چه؟ هر بار كه در كلاس هوش متعادل مي شنيدم به ذهنم به عنوان يك مفهوم از پيش دانسته، مي نشست. اما بعد از بحثی که در این مورد با آقای سلطانی داشتم دیدم که اینطور نیست. مثل كلماتي مانند قبول و پذيرش و يا احساس ، اين كلمه هم بايد دوباره معني شود. واقعا معمولي بودن به چه معني است؟ مثل همه بودن. همه يعني چه كسي؟ آيا غير از اين است كه اين همه طيف وسيعي از انسانهاي خوب و بد را در بر مي گيرد؟ هيچ كدام از ما دلمان نمي خواهد كه بچه هايمان در زمره آدمهاي بد باشند. آدمهاي بي مصرف جامعه. اينكه صرف انسان بودن كسي را قابل احترام كند ، براي من كمي مساله دار است. تفكري كه قاتل و متجاوز و دانشمند را در يك وزنه قرار مي دهد. انسانها يكسان نيستند. شايد در هر انساني بارقه اي از خوبي وجود داشته باشد اما آيا كودكان ما ، در معصوميت آشكارشان، مسئول درك اين روزنه ها هستند؟ در دنيايي كه از سه سالگي بايد آموزش ببينند كه بيماران جنسي هيچ نشانه بيروني ندارند و انسانهايي مانند ما هستند و معمولي هستند. معمولي بودن يعني چه؟ معمولي بودن يعني يك سر و دو دست و پا داشتن؟ معمولي بودن يعني احترام؟ اما در كنار...

برای خودم و همه مادرهای دنیا

به مریم و دخترانش من ده ساله ام. برای اولین بار رویای نگاهی خوابهایم را می شکافد. من با این احساس بیگانه ام.نمی توانم با کسی حرف بزنم. از یازده سالگی شروع می کنم به نوشتن. نوشته هایم را برای دوستانم می خوانم. من در نوشتنم شکل می گیرم. در شکلی که برای خودم می سازم ، زندگی می کنم. من سیزده ساله ام. عاشق یکی از دخترهای بلند و بالای گروه والیبال مدرسه شده ام. هر زنگ تفریح نگاهم را از او بر نمی دارم. تمام رویای من در او خلاصه می شود. می نشینم و ساعتهای طولانی برایش می نویسم. هیچ وقت نامه ها را به او نمی دهم. از این احساس می ترسم. فکر می کنم که بیمارم. می ترسم. مادرم نامه هایم را پیدا می کند. نمی دانم دروغی را من می سازم یا او می سازد و من به آن پر و بال می دهم. اینکه بالای نامه ها نوشته ام "مریم جان" برای مریم نیست. برای دوست پسر یکی از بچه هاست که از قلم خوب من کمک می گیرد.حرف نمی زنم و هیچ کس سکوت مرا نمی شنود. محتاطتر می شوم در نوشتنهایم. دفترهایم را پنهان می کنم. من شانزده ساله ام. از راهی که انتخاب کرده ام ، هراسانم. ترسهایم را برای هیچ کس نمی توانم بگویم. مادرم فقط مطمئن ...

زندگی تا آخرین نفس و آخرین لحظه معنی دار باقی می ماند

باید کتابهایم را مرتب کنم. این هفته جهان هستی مرا کشانده است به سمت هوش اقتصادی. کتابهایی هست که باید ورق بزنم. کتابهایی هست که خریده ام. چیزهایی در ذهنم هست که باید منظم کنم و بنویسم و گرفتارم. کتابهایی که گرفتارم کرده اند دو کتابند. یکی مجموعه ای از احادیث به نام " صحیفه رستگاری " گرد آوری شده آقای بهتاش و دیگری " فریاد ناشنیده برای معنا " از فرانکل . امروز یک کتاب دیگر هم خریدم " در تکاپوی معنا " شاید درمورد این کتابها بنویسم ، شاید هم نه. از همه بیشتر اولی فکرم را مشغول کرده است. فکر می کنم و با آقای الف بحث می کنم. با هم که حرف می زنیم ، افکارم را منظم می کنم. می دانم که این روزها تفکرات دینی داشتن دمده است. اما همان جایی که چیزی از زندگیها جا افتاده است باید برگردیم و دوباره به چیزهایی که داریم و چیزهایی که از دست داده ایم نگاه کنیم. این همه که می گوییم اروپاییها چنین و چنان یا آمریکاییها ، فکر می کنیم به این که ما کجای این دایره هستی ایستاده ایم و چه ها داشته ایم؟ ما ، بد بزرگ شده ایم. خانواده هایمان یا در حد افراط در این مقولات گیر افتاده اند یا ت...

سبز خواهم شد می دانم ، می دانم ، می دانم*

عدسها را از لای پارچه بیرون می آورم به ریشه های سفید و نازکشان نگاه می کنم. به جوانه های سبز و کوچکشان با سرهای خمیده. نگاه کردن به عدسها احساس خوشایندی به من می دهد. نگاهشان می کنم که از پوسته سبز و مرده شان چطور بیرون می زنند. نگاهشان می کنم که چقدر مشتاقند برای شکوفایی. نگاهشان می کنم. عدسهای خشک را از قفسه حبوباتم بیرون می آورم . در دستم می گیرم و نگاه می کنم. چه کسی باور می کند که در درون این دانه کوچک این دنیای سبز و گرم هست؟ این که اگر گرم و مرطوب و پوشیده نگهش داری ، جوانه می زند. فکر می کنم که عدسها درگیری فکری ندارد. در درون هر کدامشان توانایی شکوفا شدن بالقوه هست. کافی است که شرایط فراهم باشد. بدون اینکه به غایت هستی شان فکر کنند ، شکوفا می شوند. حالا با عدسهایم هستم ، در مسیر شکوفایی. اولین بار است که من رویش را از نزدیک و بیرون خودم نگاه می کنم. اولین بار است که من اینقدر به هستی نزدیکم. در آشپزخانه همیشگی خودم ، با عدسهایم. *** این روزهای آخر زمستان، شاخه های خشک را هم که نگاه می کنم باورم نمی شود که سبز خواهد شد. دیروز در حیاط خانه پدرم به همه درختها سر زدم و باز باورم ن...

من ، خودم و خانم شین

از کنار بچه ام که خوابیده، می خزم و بلند می شوم. عصبانیم که نخوابیده ام. درونم کسی غر می زند. "نخوابیدی! بچه تا نصفه شب بیدار می مونه. پدرتو در میاره. اه! کاش می خوابیدی..."،"کاش" دینگ! مکالمه درونی را نگه می دارم. گوش می کنم. سعی می کنم بدون قضاوت مشاهده کنم. نخوابیده ام. شاید خسته باشم. اما فرصت دارم که به کارهایم برسم. شاید رسیدن به کارهایم نیرویی که لازمش دارم به من بدهد. به والد نگران می گویم."ممنون که به من تذکر دادی." با تعجب و چپ چپ نگاهم می کند. به اتاق کار می روم. پیراهنهای اتو نشده همسرم با حالتی غم زده از در کمد آویزان هستند. " گندت بزنن! سه روزه خونه مامانت ولویی ! سه تا پیرهن نتونستی اتو کنی؟ خاک بر سرت. به تو هم می گن زن؟ یه بار شوهرت یه چیزی ازت خواست. بردی و آوردیشون..." دینگ! باز هم شمایی والد جان!؟ حال شما خوبه؟ نگران منی؟ می ترسی که به کارهایم نرسم. الان اتو می کنم. سی دی "رفتار با کودک" آقای سلطانی را می گذارم و میز اتو را باز می کنم. پایه های میز جیر جیر می کنند. اتو را اصلا نمی دانم کجا گذاشته ام. " باید خجال...

از آینه بپرس

روزهایی را یادم می آید که آنقدر غمگین بودم و ناامید که نمی دانستم با زندگیم باید چه کنم. روزها و روزها امیدم به نجات دهنده ای بود که نمی آمد. که نبود اصلا. تا روزی که برای بار هزارم دیوان فروغ فرخزاد را می خواندم و بندی را که هزار بار پیش از آن خوانده بودم ، واقعا خواندم: " از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را! آیا زمین که زیرپای تو می لرزد تنهاتر از تو نیست؟" خواندم. خواندم و خواندم. بلند شدم و با ماژیک مشکی درشت روی دیوار اتاقم نوشتمش. کشف کردن نجات دهنده ای که در درونم بود، نقطه عطفی در زندگی من بود. نجات دهنده ای که باید زمین می خوردم تا ردی از حضورش را کشف کنم. که اگر می توانم که برخیزم ، در درون من نیرویی هست. بعدترها بارها و بارها به خودم یادآوری کردم، روزی را که در آینه نگاه کردم و چیزی به جز من در آن دیدم. پشت من، کسی بود. کسی که من در لحظه های عجیب، حضورش را کشف می کردم. کسی که آنوقت فکر می کردم بخشی از من است. حالا می دانم که فراتر از من است. می دانم که فاصله هر کسی با نجات دهنده درونش یک لحظه بیشتر نیست. لحظه ای که نگاه کند و برای اولین بار ببیند. شین

میوه های کاج و درون خاک گرفته من

خسته از بی خوابی،دلتنگ برای سینا و کلافه ار تصویر بقیه روز طولانیم از پله های پل هوایی بالا می روم تا برسم به ماشین. ماشین را پارک کرده ام کنار محوطه سبزی ، پر از کاج. دو طرف مسیر را کاج کاشته اند و چمن و من این کاجها را از وقتی که نیم متر هم نبودند ، دیده ام. حالا بلند شده اند. برای خودشان درختی شده اند و سایه می اندازند در این مسیر سبز و زیبا. راهم را کج می کنم و از چمنها به طرف ماشین می روم. سرم را که پایین می آورم ، میوه های کاج را می بینم. چقدر زیاد. تا جایی که در دستها و جیبهایم جا بگیرد جمع می کنم. از در که می روم تو ، پسرم را صدا می کنم."ببین برات چی آوردم؟" می رود سراغ کیفم. جیبهایم را خالی می کنم روی زمین. یک ، دو ، سه ... ده میوه کاج. از ذوق جیغ می زند. کودک درونم شرمگینانه لبخند می زند. *** در ذهنم سکوت عجیبی حکمفرماست. سکوتی که هم می ترساند و هم یاری می کند. در این سکوت ،حتی صدای فکرهای کوچکم هم منعکس می شود. به حرفهایی که شنیده ام فکر می کنم. فکر می کنم و به نوشتن فکر می کنم. فکر می کنم که تمام شبهای نوجوانی و جوانی من در خانه پدریم به نوشتن گذشت. یاد شبهایی می ...

من یک بچه خوب بودم

بچه خوب چه بچه ایست؟ روانشناسی نوین می گوید که همه بچه ها خوب هستند. روانشناسی زمان والدین ما می گفت که بچه ها خوب هستند اگر... یعنی خوب بودن مشروط. بچه خوب ، بچه ای بود که زیاد بچگی نکند. مودب باشد. حرف بزرگترها را گوش کند. اظهار نظر نکند. بازی نکند و تمام محدودیتها را با متانت پذیرا باشد. کسی با بچه های خوب مشکلی پیدا نمی کرد. تربیتشان آسان بود. *** من یک بچه خوب بود. اجازه نداشتم که وسط حرف بزرگترها ، حرف بزنم. اجازه نداشتم در تصمیمهای خانواده دخالت کنم. اگر حرفی می زدم ، جوابش این بود که " تو بچه ای و نمی فهمی". وقتی که من دانشجو بودم ، درسهایمان طوری بود که باید پروژه مان را برای عده زیادی از جمله استاد توضیح می دادیم. سالها طول کشید تا من یاد بگیرم که بتوانم "حرف بزنم" بدون اینکه از "نفهمیدنم" بترسم. در جلسات که شرکت می کردم ، هنوز بعد از این همه مدت ، برایم سخت بود بین آدمهای بزرگ حرف زدن. با کوچکترها و همسن ها مشکلی ندارم. *** من یک بچه خوب بودم. همیشه شاگرد اول. در هر جایی که بودم ، همیشه می توانستم که بهتر باشم. این را مادرم می گفت. که استعداد دا...

!من یک مادر کلاسیک سنتی خانه نشین خوشحال هستم

شماره شرکت دو روزی بود که روی صفحه تلفن بود و وقت نمی کردم زنگ بزنم. امروز فهمیدم که سراغ یکی از گزارشهای قدیمیشان را می گیرند که دست من بود. این دفعه هم به خیر گذشت. بعد آنلاین شدم و کامنت یک دوست دیگر را خواندم. شاید من کم کم دارم منشا یک سری سوتفاهمات می شوم. برای اینکه چیزهایی از روشهایم را نوشته ام و چیزهایی مانده است. مثلا در بحث آزاد گذاشتن بچه ها ، بحث خیلی مهمی مثل ایجاد چارچوب برای کودکان و اقتدار خدشه ناپذیر والدین را جا انداخته ام و این باعث شده است که کسانی که این روش را نمی شناسند به آن انتقاد کنند که روشی لجام گسیخته است یا اینکه از نقش مهم مادر نوشته ام و پدرها را یادم رفته است. باز هم از وظیفه مهم بچه داری نوشته ام و همسر بودن را فراموش کرده ام. با این همه می خواهم یادآوری کنم که من بخشهایی از چیزهایی را که می دانم اینجا می نویسم. برای دانستن بقیه اش باید بروید سراغ کتابهایی که معرفی می کنم یا دوره های کلاس یا سی دی ها. عمل کردن به بعضی از این بخشها بدون دانستن کلیتش گاهی واقعا ضرر دارد. مثل آزاد گذاشتن بی قید و شرط بچه ها و عدم تعریف درست چهارچوب برای کودکان... *** حا...

نقد کتاب : الگوی کودک سالم

این پست یک نقد بسیار طولانی برای کتاب "الگوی کودک سالم" است. در این پست من به بخشهایی از این کتاب که عصبانیم کرده است ، پرداخته ام. نقد من دلیل این نیست که این کتاب ، کتاب نامناسبی است. اتفاقا این کتاب با حجم کمش می تواند در بسیاری از موارد راه گشا باشد. اما من که بیشتر اطلاعات این کتاب را از پیش داشتم ، نقاط ضعف کتاب بیشتر از نقاط قوتش توجهم را جلب کرد. اگر این کتاب را نخوانده اید و به موضوعش بی توجهید ، لطفا این پست را نخوانده رد کنید. اگر اینجا می نویسمش برای ثبت در تاریخ خودم است. همین. *** کتاب : الگوی کودک سالم / بر اساس دیدگاههای آلپورت،فرانکل، فروم، راجرز و مازلو / تهیه شده در موسسه پژوهشی کودکان دنیا / نشر قطره *** اولین مشکل من با این کتاب نامش است. به نظر من کودک سالم ، الگو ندارد. می توان مجموعه رفتارهای ناسالم را مشخص کرد و می توان مسیرهای درست رشد را نشان داد ، اما نمی شود برای رشد انسان یک الگو داد. این نام مرا یاد " الگوی انسان کامل" می اندازد. تصوراتی که آنقدر ایده آلیستی هستند که عملا رسیدن به آنها ناممکن است. بهرحال سه نظریه پرداز اولی ، کاملا و م...

مواظب باش خمیرا قاطی نشن

برای سینا از این کیفهای کامل آریا خریدم. با دستگاه شکل ساز و مشتقاتش. ست قبلی خمیر بازیش از این 6 تایی های لوله ای بود که من امتحانی خریدم که ببینم اصلا به خمیر بازی علاقه دارد یا نه. بهرحال از 5 شنبه که این کیف کامل و بند و بساط جذاب و خمیرهای بزرگش را جلویش گذاشتم ، به شدت مشغولش شد. وقتی بسته را برایش باز کردم، دو رنگ از خمیرها را جلویش گذاشتم. آبی و بنفش. اولین جمله ای که توی بازی بهش گفتم این بود " مواظب باش خمیرا قاطی نشن !" بعد بازی کردیم. جمعه پدرو مادرم مهمان ما بود.سینا و بابا می خواستند خمیر بازی کنند. کاغذ پهن کردم و دو رنگ را آوردم و گذاشتم جلویشان. اولین جمله ای که بابا به سینا گفت این بود " مواظب باش خمیرا قاطی نشن !" جمله مشابهش مرا به فکر فرو برد. وقتی آقای سلطانی از محفوظات و تجربه ها حرف می زد برایم کمی ناملموس بود. فکر می کردم که زیاد از محفوظاتم استفاده نمی کنم.فکر می کردم که چه دلیلی دارد که چیزهایی که فقط از والدینم شنیده ام به بچه ام دیکته کنم ، مخصوصا با دانسته های جدیدم. اما این جمله تکراری مرا به فکر فرو برد. به همین راحتی همان جمله را در...

من پشت ستاره حلبیم یک اژدهای دو سر دارم

یک ساعت و نیم از ساعت خواب سینا گذشته است. بالاخره موفق شدم که مسواکسش را بزنم و بیارمش به اتاق خواب. لباسهایش را در می آورم که عوض کنم. لخت از دستم فرار می کند. شروع می کند روی تخت بالا و پایین پریدن. صدایش می کنم. اول آرام." بیا اینجا لباستو بپوشونم" با شیطنت نگاهم می کند و به پریدنش ادامه می دهد. سعی می کنم قاطعیتم در صدایم منعکس شود. صدایم بلند می شود. - متاسفانه هنوز یاد نگرفته ام که قاطعیت داد کشیدن نیست! تئوریش را بلدم ، عمل کردنش را نه هنوز- با تعجب نگاهم می کند. " چرا داد می کشی؟"،" بیا اینجا لباستو بپوشونم. همین حالا" محلم نمی دهد. خوابم می آید. ذهنم خسته است. فکر می کنم باید وارد عمل شوم. فکر می کنم و گزینه درست را یادم نمی آید. بغلش می کنم و در حالی که داد می زند به زور لباسهایش را تنش می کنم. بعد ولش می کنم. تمام وقتی که بچه بعد از بند آمدن گریه اش ، نیمه خواب دور و برم می پلکد به رفتارم فکر می کنم. درسی که بچه از این رفتار می گیرد چیست؟ " اگر کسی به آرامی حرفت را گوش نکرد. داد بزن. اگر باز هم گوش نکرد می توانی به زور مجبورش کنی حرفت را ...

بهترین کمک ، کمک نکردن است

انگار دویده بودم بعد از نوشتنش. نفس نفس می زدم و به کاغذ سیاه جلوی چشمم نگاه می کردم. تا زده بودم تا چشمم به کلماتی که نوشته بودم نیفتد. احساس می کردم از کاغذم دود بلند می شود. تا زده بودم و نفس نفس می زدم. چقدر دردناک است که کسانی به ما بدترین ضربه ها را می زنند که نزدیکترین کسان ما هستند و این ضربه ها را در سنینی به ما وارد می کنند که ما توان جنگیدن با آن را نداریم.* دردناک بود اما تمام شد. حالا کمی بهترم. یکیش را نوشتم. ذهنم تا لحظه آخر دست و پا می زد. انگار که نوشتن نامه هم توهین باشد. چنان جز می زد که اگر خود مخاطب هم روبرویم بود آنطور نمی کرد. مثل مرغ سرکنده بالا و پایین می پرید و راه حلهای حیاتی همیشگیش را جلوی پایم می گذاشت" بگیر بخواب! شب می نویسی. الان چه وقت نوشتنه. این کلمات توهینه. ننویس. فکرشم حتی نکن." سخت بود اولش. وقتی یک روزی کاغذ آ سه رو پر کردم تازه دیدم که روان شدم. کلماتم بدتر شد. بی پرده تر. به عقبترها برگشتم. مکث که می کردم سرم را بلند می کردم که نگاه نکنم به کلماتم. باورم نمی شد که من نوشته باشمشان. نه. نخواندم. نه حتی یک کلمه را. شاید باید چند روز بگ...

ای ذهن کله گنده من تو را شکست می دهم

از کلاس بیرون زدم. داشتم فکر می کردم به اینکه هوش شناختی یعنی توانایی حل مساله. به سوالی که آقای سلطانی اول جلسه پرسید: " در این دو هفته با برف چه کردید؟" و بحثهای ادامه اش. اینکه از این موقعیت چطور استفاده کردید برای شاد بودن. به خودم نگاه کردم. مشکل من با برف نبود. *** سوار ماشین شدم. راه افتادم. رفتم در مسیر همیشگی. همینطور که فکر می کردم به اینکه چطور باید از موقعیتهایی که پیش می آید بیشترین بهره را بگیریم تابلوی راهنمایی رانندگی را دیدم که مسیری را نشان می داد که اسمش آشنا بود. همیشه از ترس گم شدن از مسیر همیشگی می رفتم. فکر کردم اگر راههای جدید را امتحان نکنم از کجا بفهمم که راه بهتری هم برای رسیدن به خانه هست یا نه؟ بنزین داشتم. ماشین گرم بود و اگر هم گم می شدم اتفاق مهمی نبود. می خواستم فکر کنم و فکر کنم و برای دو ساعت تمام یا شاید هم بیشتر فکر نقد داشتم. پیچیدم در مسیر جدید. در اتوبانی که نمی شناختم می رفتم و فکر می کردم. فکر می کردم به هفته ای که گذرانده ام. فکر می کردم و تابلوها را می خواندم. در دلم دلهره جدید و خوشایندی را کشف می کردم از پیمودن یک راه جدید. *** مس...

پنجره اي رو به جهان و دو نامه از آن طرف دنيا

نشسته ام در خانه ام و نامه اي را كه از راه دور رسيده است مزه مزه مي كنم. حس مي كنم كه پنجره هاي خانه ام را باز كرده ام و مي بينمش. جايي دور. كنار پنجره اي ديگر. با چهره اي كه نديده ام. نه به خواب و نه به بيداري.بعد فكر مي كنم كه چقدر فاصله بي معني است وقتي كه من از اينجا كه نشسته ام و كوهها را تماشا مي كنم مي توانم براي كسي در آن سوي دنيا بنويسم و جواب بگيرم. فكر مي كنم چقدر زيباست كه نوشته من مي تواند دل كسي را بلرزاند كه فرسنگها از من دور است. فكر مي كنم كه اينجور وقتها " خانم شين " را بيشتر دوست دارم. *** نامه دوم غمگينتر است. از دوستي كه مي شناسم. به نوشته هايش فكر مي كنم. بعد فكر مي كنم كه وقتي مادرم و مادرش جلوي تجربه كردنمان را مي گرفتند ، مي خواستند كه حمايتمان كنند. هنوز روزهايي كه مردم به خاطر نبودن آنتي بيوتيك مي افتادند و مي مردند خيلي دور نبود. شايد زمان پدرانشان. براي همين مادرهايي عموما تحصيل كرده از نسل مادران ما جلوي تجربه كردن ما را گرفتند. اينكه مادر من از آشپزخانه بيرونم مي كرد، براي اين بود كه مادرش هميشه از آشپزخانه بيرونش مي كرد. فكر مي كرد اينطوري مدت ...

!از پلنگ صورتي درس زندگي بگيريد

عشق سينا به پلنگ صورتي باعث شده است كه ما هم پا به پاي سينا بنشينيم و دوباره اين كارتونهاي نوستال‍ژيك را مرور كنيم. - يادم مي آيد كه وقتي ما بچه بوديم هميشه كمبود پلنگ صورتي داشتيم. هنوز تصور اينكه بنشينم و پشت سر هم هر چقدر دلم مي خواهد ببنمش براي من لذت بخش است. - در حين صدمين باري كه يكي از 4 دي وي دي پلنگ كذايي را مي ديديم من به كشف حيرت انگيزي رسيدم. به پلنگ صورتي نگاه كردم. اتفاقات عجيب و احمقانه زيادي برايش مي افتد و روزگارش از اين رو به آن رو مي شود. مثلا : دمش يك دفعه 6 متر مي شود يا اينكه از خواب بيدار مي شود و مي بيند خانه اش پرواز مي كند يا اينكه لك لك اشتباهي يك بچه سوسمار را برايش سوغاتي مي آورد. شيوه برخورد پلنگ صورتي با تمام اين وقايع عجيب ، حيرت انگيز است. اين موجود ريقوي صورتي مسخره با پذيرشي مثال زدني و شگفت آور همه مسائل را مي پذيرد و مي كوشد كه هماهنگ با آنها زندگي كند. نه افسرده مي شود. نه زانوي غم به بغل مي گيرد و نه حتي با اتفاق و حادثه پيش آمده مي جنگد. وقتي دمش يك دفعه 6 متر مي شود به سادگي دمش را لوله مي كند دور دستش و راه مي افتد. از خانه پرنده اش بيرون مي پ...

راه من و خانواده ام در مسير تعادل

دوشنبه پيش مامانم و سينا بعد از مدتها در خانه خود ما چهار ساعت با هم تنها بودند. من به كلاس آقاي سلطاني رفته بودم. - معمولا من سينا را مي برم خانه مادرم كه اين هفته به دلايلي نشد - وقتي برگشتم مادرم به من گفت كه سينا جاي خيلي از وسايل آشپزخانه را بلد بوده و هر چيزي را كه مادرم مي خواسته جايش را نشان مي داده است. اين موضوع باعث خوشحالي من شد. احساس كردم اين دانش كوچكش نتيجه گردشهاي آزادانه اش در همه فضاهاي خانه است. اين چيزيست كه من دوست دارم پسرم باشد. بچه ساده اي كه جاي همه وسايل خانه را بلد باشد و بداند كه هر وسيله به چه دردي مي خورد. بچه اي كه همه فضاهاي خانه را بشناسد و بتواند از آنها براي بازي استفاده كند. بچه اي ساده و معمولي. *** خيلي به نظرتان مسخره آمد؟ اينطوري نيست. من تا هجده سالگيم جاي هيچكدام از وسايل آشپزخانه را بلد نبودم. اگر نبود سفرهاي ساليانه مادرم به تركيه بعدترها هم چيزي ياد نمي گرفتم. هنوز هم در آشپزخانه مادرم دستپاچه مي شوم. فكر مي كنم اينجا جاي من نيست و كافي است كه دو نفر مهمان داشته باشم كه به كل دست و پايم را گم كنم. پسر من البته قرار نيست خانه دار شود يا اينك...

تمرین عملی و فوری درک احساسات در پنج اپیزود

امروز در کلاس آقای سلطانی مبحث دوم هوش عاطفی را تدریس کرد. قسمت اعظم این کلاس به موضوع " درک احساسات کودک " اختصاص داشت که در اولین فرصت برایتان می نویسم. عجالتا این اپیزودها را داشته باشید تا بعد. *** سینا صبح ساعت ده و نیم بیدار شده ، تمام روز یک نفس با آننه ( مادر من ) بازی کرده و وقتی که دقیقا می دانم که از بی خوابی در معرض بیهوشی است ، صحنه های زیر اتفاق می افتند: درک احساسات - اپیزود اول - در پذیرایی - ساعت نه و نیم شب موقع رفتن پدر و مادرم سینا غمگین می شود. بغض می کند. همه تسلیم می شوند. بابا کتش را در می آورد. سینا را می نشانم در آغوشم. برای اینکه کسی حرفمان را نشنود آرام در گوشش زمزمه می کنم:- پسرم دوست داری آننه و دده بمونن؟ آخی. خوب حق داری خیلی بهت خوش گذشته. حتما دوست داری بازم بازی کنی؟ نگاهش می کنم. خیره نگاه می کند به یکی از تیزرهای تبلیغاتی شرکت تامین اجتماعی! بابا می پرسد : سینا اجازه می دی ما بریم؟ سینا بدون چشم برداشتن از تلویزیون جواب می دهد : آیه! درک احساسات - اپیزود دوم - در آشپزخانه - ساعت نه و چهل و پنج دقیقه قصه وقت خواب را گفته ام. چراغها را خاموش...

دفتر کوچک بهبودی وهفته وحشتناک من

برای آدمی مثل من و وبلاگم نوشتن پستی مثل پست قبل آسان نیست. نه برای اینکه خارج از چهارچوب ذهنی من است. نه. برای اینکه این نوشته ها تصویر را کدر می کند و من دلم می خواهد که تصویرم شفاف باشد. اما نوشتن این پست برای من به قدری آرامش بخش بود که به نظرم به تمام عواقبش می ارزید. اگر برایم ممکن بود حتما کامنت ها را در پست قبل می بستم. من به هیچ نظری احتیاج نداشتم. به هیچ توصیه ای. به هیچ نصیحتی. بهبود من از لحظه نوشتنم شروع شد. از لحظه ای که این خطوط سیاه و خاکی را نوشتم فهمیدم که باید چه کنم. فهمیدم که اشکال کارم کجاست و فهمیدم که چطور باید با آن مواجه شوم. *** ممنون از تمام 18 نفری که برای پست قبلم کامنت گذاشتند. من کامنتهای پست قبل را نخواندم و قصد هم ندارم که بخوانم. مطمئنم که خواندنشان حالم را بهتر نخواهد کرد. می دانم که فقط با نوشتن از سنگینی چیزهایی که در دلم بود رها شده ام. می دانم که خیلی از ماها هنوز بلد نیستیم که در مقابل اندوه دیگران فقط شنونده باشیم و فقط یک دوست.مهمترین علت نخواندنم هم این است که مایل نیستم که دلتنگی ام در نوشته های بقیه تکرار شود. یادتان که نرفته است؟ باید احسا...

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

خانه من و وضعش ارتباط مستقیم با وضع روحی من دارد. روزهایی که مثل امروز به هم ریخته ام شتر با بارش در خانه ام گم می شود. من فقط رد می شوم و نگاه می کنم. حتی نمی توانم یک لیوان را بردارم و در ماشین ظرفشویی بگذارم. می نشینم جلوی کامپیوتر. نگاه می کنم به این صفحه ها و فکر می کنم . آنقدر فکر می کنم که سردرد می گیرم. بعد یکی محکم می کوبم توی سر خودم. دیوانه شدن که شاخ و دم ندارد. دارد؟ *** چه فایده دارد دانستن و ناتوانی در عمل کردن؟ آیا این همه دانش روانشناسی من به این درد می خورد که هر بار در موقعیتهای حساس فکر کنم به این که : حالا دارم هوش عاطفی اش را تحت تاثیر می گذارم! الان دارم ناامنش می کنم... و غیره. چه فایده! اسیر گذشته ام. اسیر گذشته ام.اسیر گذشته ام. *** دلم می خواهد رها شوم. دلم می خواهد نو باشم. دلم می خواهد از تمام این تجربه های قدیمی خالی باشم. جایش کجاست؟ اینجا که نشسته ام و گریه می کنم. وقتی که پشیمانم؟ پشیمانی؟ کلک پلید گذشته ام در زندگی امروزم. کار خودت را بکن و بعد بگو که پشیمانی. برو بمیر. *** می خواهم با خودم خوب باشم. خوبم. تا وقتی که بی خواب نباشم. یا اینکه پسرم لج نکن...