Posts

Showing posts with the label مهندسانه

« زندگی یعنی یک سار پرید!»

کارگاه پر از آدم است. ستونهای سفید را آورده‌اند وسط سایت و کارفرما دارد از غرور می‌ترکد. هنوز کد فونداسیونها با هم جفت و جور نشده. پیمانکار باید کارگاه را تحویل بگیرد و حتی دو تا از بیس پلیتها هم نیست که کد یکسانی داشته باشند. نقشه بردار ، با سیگار گوشه لبش در سایت می‌چرخد. گروه زنها، گوشه‌ای ایستاده‌اند. دختر کارفرما، همسر و دختر آن یکی مدیر، چند لحظه پیششان می‌ایستم. اما در این لحظه من به آن گروه دیگر تعلق دارم. مهندسهایی با کفشهای خاکی که روی پی عظیم ایستاده‌اندبه مهره‌های روی بیس پلیت نگاه می‌کنند و نچ نچ می‌کنند. بر می‌گردم به گروه خودم. محترمانه کنارشان می‌ایستم و همراهشان نچ نچ می‌کنم. «مگر می‌شود دو تا پی مجاور هم با هم پنج سانتیمتر اختلاف داشته باشند؟» «نچ نچ نچ» «اینجا ایران است دیگر!» «نچ نچ نچ» «مگر نقشه بردار سر سایت نبوده؟» «نچ نچ نچ» «مهره‌ها را شل بسته‌اند وقت بتن ریختن پلیتها جابجا شده.» «نچ نچ نچ» «باید کد کف را ببریم بالاتر.» «نچ نچ نچ» بعد از ده دقیقه از اسکیپی در یک قسمت سریالش بیشتر نچ نچ کرده‌ام. روی تپه‌ها را گرد سبزی پوشانده است. دماوند سرش را پشت ابرها پ...

* « یه زرافه و نصفی»

میز جلسه توی کانکس کارگاه باریک بود. دست مهندس روبرویی که گرفت به لیوان پر و داغ چایی، تا از جا بپرم و خودم را از بین صندلی‌های تنگ نجات بدهم تمام لیوان چای از سررسیدم و نقشه‌ها رد شد و رسید به مانتوی سفید و بعد به شلوارم. لکه زرد درست وسط مانتوی سفید جا خوش کرد. سررسیدم درست بین جمله‌های نصفه «پیگیری ارسال بروشور آسانسور لیفتراک بر»، « تلفن به مدرسه سینا»، «پله‌های بخش تاسیسات جابجا شود.»، «تلفن به مهندس ق.» و هزار تا جمله با‌معنی و بی‌معنی دیگر مثل این زرد شد و تاب خورد. مهندس روبرویی دفترم را برداشت و هر صفحه را ورق زد و یک برگ دستمال کاغذی لای ورقها گذاشت که یعنی دفترم دوباره دفتر شود. حالا همه چیز مسخره‌تر شده بود. من شده بودم مهندسی با یک مانتوی گشاد و سفید که یک لکه زرد بهش بود و از لای سررسیدش یک عالمه دستمال کاغذی زده بود بیرون. مهندس روبرویی به نقشه‌ها نگاه می کرد که رنگ روان نویس آبی رویشان پخش شده بود و مثل کاغذ تورنسل رنگ و وارنگ شده بود. من می‌سوختم و نمی‌دانستم باید به این صحنه بخندم یا گریه کنم. از کانکس که آمدیم بیرون مهندس روبرویی مثلا آمد جنتلمن بازی در بیاورد و مرا ...

داکت من دوست نداره با داکت تو دوست بشه

معماری که وسط یک پروژه به شدت عملکردی گیر افتاده باشد و نقش هماهنگ کننده بین تاسیسات مکانیکی و برق را هم داشته باشد مثل مادر دو تا بچه نق نقو می ماند. بچه هایی که مدام درگیرش می کنند در مکالمه هایی شبیه این: - من بیشتر داکت می خوام! - داکت اون از داکت من بهتره! - من داکت اونو می خوام! - داکت من کمه! - داکتهای اون بیشتره! - چرا داکت اون بزرگتره؟ از آنجایی که در آخرین اقدام آخر وقت امروز مهندس مکانیک نصفی از داکت مهندس برق را تصاحب کرد فردا دوباره گیس و گیس کشی خواهم داشت : « باشه، باشه، برای تو هم داکت می ذارم! گریه نکن!»

همسایه‌ها یاری کنید

دو هفته است که پروژه فوق شارت ما متوقف شده ... دو هفته است که من نمی‌دوم. بلکه آرامتر راه می‌روم. دو سه روز اول خوب بود. مثل خستگی در کردن وسط یک مسابقه دو. دیر می‌رفتم. زود برمی‌گشتم. کیف می‌کردم که دارم زود زود می‌روم دنبال سینا. حالا دلم تنگ شده. برای هیجان هر روزه. برای رفتن توی آن کارگاه پر سر و صدا.هر روز خدا چشمم دنبال نامه هاست که دوباره بگویند که پروژه شروع شده. بدو که برسی. بدو بدو بدو. خبری نیست. پروژه دیگری را شروع کرده‌ایم پر از خطهای عمودی و افقی. از غلطهای ترسیمی خبری نیست. مهندس سازه‌اش وردست خودمان نشسته. همه چیز شسته رفته، تر و تمیز. اما چشم من دنبال آن خطهای گرد مسخره است که باید مدام طبقاتش را با هم چک می‌کردیم و آخرش هم جور نمی‌شد که نمی‌شد! دچار افسردگی بعد از زایمان شده‌ام! البته از آنجایی که پروژه قبل از تمام شدن متوقف شده شاید بشود اسمش را گذاشت یک جور سقط! سخت است. * امروز صبح خیلی دیر رفتم سرکار. به آقای الف زنگ زدم که امروز تو برو دنبال سینا من یک کمی کار کنم. آقای الف زنگ زد به پدرش و گفت من کار دارم.تو برو دنبال سینا که زن من یه کمی کار کند. بابای آقای الف...

تادو آندو به تهران نمی آید

دخترک می پرسد: « اینجا کار فاز یک نمی کنین؟ فقط کار نقشه کشی دارید؟» و من دلم می خواهد بهش بخندم. هنوز فارغ التحصیل نشده... هنوز توی دنیای رنگارنگ کتابهای معماری و مجله‌ها زندگی می کند. هنوز فکر می کند که یک جایی آن بیرون کسی منتظر نشسته تا همه کارهای طراحیش را بدهد دست او. دختر تازه فارغ التحصیل شده یکی از دوستان هم سرکار نمی رود چون بهش 300 هزار تومن بیشتر حقوق نمی دهند و دلش نمی خواهد بخاطر 300 هزار تومن کار کند! به نظرم دانشکده های معماری کماکان دارند راه پرت و بی ربطی می روند برای خودشان. همان اول باید برای دانشجوهای معماری توضیح بدهند که یک دنیای خیالی هست که توش دانشجوها هنوز فارغ التحصیل نشده فرانک گری وار در سطح شهر ساختمان اتود می کنند اما توی دنیای واقعی اول باید خطها را بشناسند ، نقشه کشیدن را خوب یاد بگیرند و تازه وقتی که خوب یاد گرفته اند بفهمند که پروژه یک شبه متولد نمی شود و گاو شدن این گوساله یک پروسه چند ساله است و وقتی هم که گاو می شود تازه باید بروی سر یک پروژه دیگر و ... به نظرم یکی باید این پرده های گل منگلی صورتی را بزند کنار و دنیای واقعی را یک کمی زودتر نشانشا...

وایستا دنیا من می خوام پیاده شم

سرپرست معماری کارفرما زنگ زده و بلا انقطاع حرف می زند. من یادداشت بر می دارم: چک وضعیت پله ها – رمپ – بلوک چهار اولویت دارد – هماهنگی با آتش نشانی... و آخرش هم می گوید که نامه نگاری تا اینکه کسی را بفرستند برای برداشت وضع موجود کلی وقت گیر است و خودم باید بیایم نقشه برداری. دخترکی که دیروز برای کار آمده دفتر که مثلا کمک من باشد جزو مهارتهایش با آب و تاب می گوید : «رولوه» هم می کنم. فاز یک هم می بندم. نمونه کاری که برداشته با خودش آورده دو تا بزرگ نمایی توالت است. بعد توی رزومه اش کلی از طراحی جزئیات خاص برای فاز دو نوشته چه می دانم کابین آسانسور و سازه های خاص. من زوم می کنم روی کاسه های توالت. شیب کف دستشویی ها را نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم این دخترک به دردم می خورد یا نه؟ چه سخت است در مورد یک آدمی اینجوری تصمیم گرفتن. بعد هم دلم برای آدمها موقع مصاحبه کاری می سوزد. فکر می کنم دست و پایشان را گم می کنند. مهندس ر. کمکم می کند. دخترک به دردمان نمی خورد. حقوقی هم که خواسته بالاست. من باز تنها می مانم. با آن تیرهای غول پیکر آبی که دارند همینطور تند و تند به هم وصل می شوند و پله های...

دو ر می فا سل لا سی

Image
توی ترافیک خیابان ولیعصر زل می زنم به ساختمانها. عادت زمان دانشجوییم است. ساختمانی که سمت چپم است درست مثل موسیقی است. مثل شعر است. قوسهای نما و حجمهایی که با هم ترکیب می شوند دارند با هم حرف می زنند. اینجور معماریها را دوست دارم. معماریی که معلوم است معمارش وقت خط کشیدن حال خوبی داشته. روی صندلیش لمیده، یک لیوان قهوه کنار دستش بوده و فکر کرده به یک خاطره خوب و دستش را گذاشته روی کاغذ و قوسها را کشیده. دایره مرا جادو می کند. به ساختمان که نگاه می کنم به خودم فکر می کنم. با اینکه من ساختن داستانها را از ساختن ساختمانها بیشتر دوست دارم ولی احساس می کنم دلم برای معماری تنگ شده. دلتنگیم می چرخد توی ماشین. فقط نگاهش می کنم.

برو بخواب دیوانه

صبح کله سحر کلاس " صرفه جویی در مصرف انرژی " دارم. خوابم نمی برد. مشقهای کلاسم را ننوشته ام. داستانم سر فصل هفت گیر کرده است. صبح می شود. من به زور نسکافه خودم را بیدار می کنم و راه می افتم بروم سر کلاس. حالا این هفته که بر باد رفت ، بگذریم. کسی پروژه آماده دارد که برساند که هفته بعدمان را بسازیم؟

کم کردن تعداد پایه هام

این روزها از دنیای خودم بی هوا پرت شده ام وسط بحث بتن و فولاد و چیلر و فن کوئل و هزار موضوع مربوط و نامربوط دیگر... خبر ندارید لابد مثل من که نظام مهندسی برای ارتقا پایه از اول بهمن ماه به بعد به جز گذراندن دوره ها یک سری امتیاز بندی قرار است که بگذارد. این امتیاز بندی ها شامل شرکت در سمینارهای مرتبط ، ترجمه کتاب و نوشتن مقاله است. دقیقا یعنی خر بیار و باقالی بار کن! این وسط من یکی توی سر خودم می زنم یکی توی سر کلاسها! که چرا منی که الان 8 ماه است سنواتم برای پایه دو تکمیل شده دوره ها را زودتر نگذراندم؟ چرا سایت سازمان درست و حسابی کار نکرد ؟ بهرحال فعلا هفت روز هفته روزی هفت ساعت درگیر کلاسها هستم! تازه کشف کرده ام که به جز آن دو تا موسسه ای که من فکر می کردم کلاسهای ارتقا را برگزار می کنند پنجاه تا موسسه دیگر هم هستند! دیروز از سر لیست شروع کردم و به بیست و پنجتایشان زنگ زدم و دو کلاس برای هفته آینده ام پیدا کردم و هنوز یکی کم دارم. امروز باید بنشینم زنگ بزنم به 25 تای باقیمانده. بهرحال خجالت آور است که نصف این موسسات که آدرس سایتشان را توی لیست سازمان نظام مهندسی زده اند سایتهایشان ...

ناپدید شدن به سبک مهندسی

Image
پنجشنبه پستچی یک پاکت به آدرس مشخصی می آورد. کسی در خانه نیست که پاکت را تحویل بگیرد. سرایدار آدرس را نگاه می کند و با اطمینان می گوید : " نه ما خانمی با این نام اینجا نداریم." پستچی اصرار می کند. سرایدار زنگ یکی دو واحد را می زند و سوال می کند. کسی خبر ندارد. پستچی می رود و می گوید که شنبه بر می گردد. یکی از همسایه ها از راه می رسد. سرایدار در مورد خانمی که نمی شناسد سوال می کند. همسایه جواب می دهد " بله . عروس من هستن!" * از در خانه که وارد می شویم سرایدار با احساس گناه این پا و آن پا می شود و می گوید " یک پاکت به اسم شما آمده بود. من فامیلی شما را نمی دانستم. نگرفتمش. گفت شنبه دوباره میاد." دو قدم دیگر برمی دارم و پدر همسرم را می بینم. صدایم می کند " از نظام مهندسی اومده بودن." * من نام خانوادگیم را خیلی دوست دارم. از سالهای اول دبستان وقتی می دیدم که نام خانوادگی بیشتر مردم آخرش یا یای نسبت دارد یا "پور" و "نژاد" بیشتر از آن خوشم می آمد.از ساده بودنش. از یک کلمه ای بودنش. نامزد که بودیم وقتی دنبال خانه می گشتیم من باز هم ...

من من کله گنده

با تاکسی رفتم و برگشتم. کلاس به جای ساعت 10، 8 شب تموم شد و همه جا کاملا قابل تردد بود. سه ساعتی نشستم و صدای یکنواخت و نامفهومی را که مبحث 4 را قرقره می کرد گوش دادم و هی با خودم فکر کردم : "خوب که چی؟!" جلسه فردا را نمی دانم ولی جلسه سوم یعنی سه شنبه در مورد مدیریت پروژه است و احتمالا کمی مفیدتر. یکی از سال بالاییها یک عالمه راهنماییهای مفید در مورد کلاس کرد. یکی دیگر از بچه های دانشگاه را هم دیدم که کلی با هم گپ زدیم. این از این. ورودی هفت تیر دو تا پلیس بی حال و گرما زده وایستاده بودن که اگر با ماشین هم می اومدم حال گرفتنم رو نداشتن! بگذریم. از همه دوستانی که لطف کردن و یک ایرانی سرگشته رو راهنمایی کردن ممنونم. به هر حال فکر می کنم فقط سه شنبه ماشین ببرم که هم به پلاک ماشین می خوره و هم اینکه باید برگردم خونه خودم نه خونه مامانم. پیاده روی در خیابان کریمخان این سود را داشت که بالاخره کتاب "کافه پیانو" را خریدم و از دیشب در حال ورق زدنشم. تا حالا که صد صفحه خوانده ام توی سرم عبارت "هیاهوی بسیار برای هیچ" زنگ می زند. شاید کمی جلوتر بروم نظرم عوض شود. یک ...

اینجا ایران است، صدای ما را از تهران می شنوید

برای 2 نمره کسر نمره ام در امتحان نظام مهندسی باید در دوره آموزشی شرکت کنم. دو موسسه این دوره ها را ارائه می دهند. سایت هر دو را پیدا می کنم و برنامه کلاسها را چک می کنم. یکی از موسسات در محدوده طرح زوج و فرد و آن یکی در محدوده طرح ترافیک هم هست. اولی را انتخاب می کنم و کلاسی را که روزش به پلاک ماشینمان می خورد! کلاس سه شنبه های 4 هفته پشت سر هم تشکیل می شود. ساعت 5 تا 10 شب. از آن جایی که ساعت 10 شب نمی توانم در این شهر تنهایی بپلکم ، با دقت این برنامه را انتخاب می کنم. قرار می شود که شروع کلاس را به ما خبر بدهند. دیروز از آموزشگاه مرکز معماری ایران به من زنگ زدند. منشی آنقدر تند و تند حرف می زد که نصف حرفهایش را نمی فهمیدم. "خواستم شروع کلاستون رو بهتون خبر بدم. کلاستون رو فشرده کردیم.5 ،7 و 8 مرداد تشکیل می شه. 5 تا 10 شب. محلش هم موسسه هنر فردا است. آدرس رو یادداشت کنید..." تلاشهایم برای پرسیدن سوالهایم با لحن تندی قطع می شود : " اجازه بدین من حرفمو تموم کنم." در مقابل بی ادبی اش پا پس می کشم. حرفش را تمام می کند و من یادداشت می کنم. بله. شما ممکن است در یک موسس...