« زندگی یعنی یک سار پرید!»
کارگاه پر از آدم است. ستونهای سفید را آوردهاند وسط سایت و کارفرما دارد از غرور میترکد. هنوز کد فونداسیونها با هم جفت و جور نشده. پیمانکار باید کارگاه را تحویل بگیرد و حتی دو تا از بیس پلیتها هم نیست که کد یکسانی داشته باشند. نقشه بردار ، با سیگار گوشه لبش در سایت میچرخد. گروه زنها، گوشهای ایستادهاند. دختر کارفرما، همسر و دختر آن یکی مدیر، چند لحظه پیششان میایستم. اما در این لحظه من به آن گروه دیگر تعلق دارم. مهندسهایی با کفشهای خاکی که روی پی عظیم ایستادهاندبه مهرههای روی بیس پلیت نگاه میکنند و نچ نچ میکنند. بر میگردم به گروه خودم. محترمانه کنارشان میایستم و همراهشان نچ نچ میکنم. «مگر میشود دو تا پی مجاور هم با هم پنج سانتیمتر اختلاف داشته باشند؟» «نچ نچ نچ» «اینجا ایران است دیگر!» «نچ نچ نچ» «مگر نقشه بردار سر سایت نبوده؟» «نچ نچ نچ» «مهرهها را شل بستهاند وقت بتن ریختن پلیتها جابجا شده.» «نچ نچ نچ» «باید کد کف را ببریم بالاتر.» «نچ نچ نچ» بعد از ده دقیقه از اسکیپی در یک قسمت سریالش بیشتر نچ نچ کردهام. روی تپهها را گرد سبزی پوشانده است. دماوند سرش را پشت ابرها پ...