Posts

Showing posts with the label نوشتن و دیگر هیچ

میهمانی خداحافظی و اینترنت

انتشارات ققنوس در مورد میهمانی خداحافظی ناشر: هيلا « ميهماني خداحافظي » يك درام خانوادگي است كه با موضوع مهاجرت شكل گرفته است . داستانهاي اين مجموعه دربارة زن جواني به نام ساراست كه به خاطر مهاجرت قريب‌الوقوع نزديكترين دوستش « الي » به كندوكاو در گذشته‌هاي نه چندان دور خود مي‌پردازد . سارا در جستجويي كه انجام مي‌دهد نكاتي را در مورد خودش و رابطه‌اش با همسرش – بهنام – كشف مي‌كند و علت اينكه چرا اين همه از مهاجرت دوستش – الي – غمگين شده است را به تدريج مي‌فهمد . ميهماني خداحافظي در واقع يك كشف دروني براي ساراست كه ضمن مرور اشتباهات گذشته‌اش راه خودش را باز مي‌يابد . میهمانی خداحافظی کتاب شد - خبرگزاری سینمای ایران «مهمانی خداحافظی» داستان مهاجرت ایرانی ها به کشورهای دیگر است. در کنار انسان های مهاجر، زندگی و چالش های دوستان و اقوام این افراد نیز بررسی شده است. در تعدادی از این داستان‌ها، خلا ایجاد شده برای بازماندگان مهاجران در ایران و همچنین احساس غربت مردم در داخل و خارج وطن بررسی می‌شود. به نظر می رسد با به وجود آمدن موج تازه ای از مهاجرت در میان مردم، به خصوص جوانان ایرانی، واکاوی ای...

« ... و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...»*

اولین جمله‌ی اولین متن نیمچه ادبی عمرم این بود « کشتی بادبان برافراشته بود و به سوی فنا می‌رفت...» متنی بود در مورد از دست رفتن دوستیهای قدیمی و درد این از دست رفتن. دوم راهنمایی بودم. قبلترش انشاهای خوبی می‌نوشتم و دوست داشتم بنویسم. اما وقتی شروع کردم برای دل خودم نوشتن اتفاقی افتاد. دیدم نوشتن دارد تکانم می‌دهد. دارد کمکم می‌کند خیلی چیزها را بهتر تحمل کنم. شروع کردم به نوشتن. نوشتن و نوشتن. هر بار که مادرم در اتاقم را باز می‌کرد داشتم می‌نوشتم. همیشه می‌نوشتم. اول نوشته‌های ادبی بود. بعد شد شعر. چند سالی شعر بود تا رسید به داستان. دیگر به داستان که رسید ایام شبکه شده بود و من بیست و خورده‌ای ساله بودم. داشتم گرد و خاک می‌کردم و آدمها متوجه‌ام می‌شدند. داشتم با نوشتنم به آدمهایی که ندیده بودنم نزدیک می‌شدم. داشتم می‌نوشتم و دوست داشته می‌شدم. دوست داشتنی بود. از همان سالها دیگر کاغذی ننوشته‌ام. آمده‌ام توی این صفحه‌های سفید و هی نوشته‌ام و هی خواهم نوشت. برای اینکه نوشتن و فقط نوشتن است که می‌تواند صداهای توی سرم را ساکت کند. فقط نوشتن است که دریچه‌ای را باز می‌کند رو به آدمهایی که ...

ماجرای من و ‌میهمانی خداحافظی

با هر کتابم که هدیه می‌دهم دوباره فکر می‌کنم یعنی من این را نوشته‌ام؟ چه شد که من جرات کردم کتاب بنویسم؟ حالا مادرشوهرم، دوستم یا این آدم غریبه توی خیابان که دارد کتاب مرا می‌خواند در مورد من چی فکر می‌کند؟ فکر می‌کنم نباید اینقدر از روح خودم را می‌چکاندم توی کتاب. چقدر طول کشید تا دوباره جان بگیرم و باز بتوانم بنویسم؟ چقدر طول کشید؟ خیلی. خیلی. خیلی. شاید برای همین است که اولین کتاب، با همه کتابها فرق می‌کند. نویسنده ناشی است. نویسنده خوددار نیست. نویسنده بلد نیست قطره چکان بردارد و بگیرد دستش. نویسنده گاهی مدتها طول می‌کشد تا جان بگیرد و بتواند باز بنویسد. الان با داستان جدیدم، سرسنگین ترم. در میهمانی خداحافظی خیلی از قصه‌های خودم را جا دادم. از روزهای دبیرستان گرفته تا دردهای خانوادگی که همین حالا ماتم گرفته‌ام وقتی مادرم بخواند چه عکس‌لعملی نشان می‌دهد. در میهمانی خداحافظی خیلی از نوشتنهایم را نوشتم. قصه وبلاگ نوشتن. قصه کیفی که یک وبلاگ نویس از نوشتن می‌برد. سارای وبلاگ نویس «میهمانی خداحافظی» خیلی وقتها شیدای «روزنگار خانم شین» است. هرچند غمگینتر از من است . با این همه کمتر از من...

من و میهمانی خداحافظی

کتابم چاپ شده. ده روزی هست و همه این روزها هی دست دست می‌کنم. هی جمله‌هایم را مرتب می‌کنم. هی فکر می‌کنم چطوری این را برایتان بنویسم. بهرحال الان دل زدم به دریا. درست مثل آدمی که از توی سونای داغ می‌خواهد بپرد توی استخر آب یخ و از فکر یخ کردن نمی تواند بپرد! « میهمانی خداحافظی» را نشر هیلا منتشر کرده است و یک جلد آبی آبی دارد و من افسردگی بعد از زایمانش را گرفته‌ام!

شب بود و شمع بود و من بودم و غم

من کشف کرده‌ام که باز کردن بلاگر قبل از تمام کردن مطلب نوشته‌ام را طلسم می‌کند. چیزهای دیگری هم هست که طلسمم می‌کند. مثلا اینکه وقتی حس نوشتن دارم ننویسم و یا برعکس وقتی که حس نوشتن ندارم بنویسم. گاهی که فکر می‌کنم الان باید بنویسم و نمی‌نویسم، یعنی همه چیز عالی است و حس نوشتن نیست. انگار کن که زیر باران نم نمی نشسته باشم کنار استخر و کریس دی برگ بخواند و تا چشم کار می‌کند سبز باشد و آبی. گاهی اما پشت ترافیک صدر، درست کنار آن لودری که دارد وسط صدر را گود می‌کند هزار تا ایده نوشتن به سرم می‌زند. خواستم بگویم هستم. خوبم. حس نوشتن ندارم. نگرانم نباشید.

من می‌نویسم پس احتمالا هستم

باید ارتباط مستقیمی باشد بین دفتر خاطرات نوشتنهای سالهای دور و وبلاگ نوشتن این روزها. آدمهایی هستند که می‌نویسند. که نوشتن با وجودشان همراه شده است. دست خودشان هم که نیست طفلکیها. اصلا معنیش این نیست که نویسنده‌های خوبی هستند یا رسالت نوشتن دارند نه این آدمها چاره‌ای جز نوشتن ندارند. خیلی هم که گیر افتاده باشند گزارش می‌نویسند، صورتجلسه و یا نامه اداری. اما بالاخره می‌نویسند و یواشکی از نوشتنش لذت هم می‌برند . چند وقت پیش یک شلوار ورزشی خریده بودم. داشتم برچسبهای روی مارکش را می‌خواندم که ببینم چی نوشته. چرت و پرت نوشته بود. یادم نیست درست. اما آخرش جمله‌ای بود به این مضمون: « پنج درصد آدمها این اتیکتها را می‌خوانند. بقیه کارهای مهمتری برای انجام دادن دارند!» به نظرم آدم شناسانه ترین جمله عمرم را خواندم. من جز آن پنج درصد بودم. پنج درصد خواننده اتیکتهای روی لباسهای ورزشی، پنج درصد دفتر خاطرات نویس ، پنج درصد وبلاگ نویس. بقیه کارهای مهمتری داشتند.

« هر جا چراغی روشنه...از ترس تنها بودنه »

دوست وبلاگ ننویسم*عقیده دارد که ما وبلاگ نویسها زیادی خودمان و افکارمان را جدی می‌گیریم. همین که به خودمان اجازه می‌دهیم مطالب پیش پا افتاده‌ای مثل دندان در آوردن بچه یا کسالتمان از روز برفی را منتشر کنیم و در معرض تماشای بقیه بگذاریم یعنی معتقدیم که جزئیات معمولی زندگیمان مهم هستند و قابل اعتنا. مگر ما که هستیم که افکارمان راجع به بند رخت، ترافیک تهران و مهاجرت برای کسی اهمیت داشته باشد.دوست وبلاگ ننویسم نمی‌فهمد که چرا هزارها نفر می‌نویسند و از زندگی می‌نویسند و نمی‌فهمد که چرا صدها هزار نفر خواننده این آدمها هستند. من، اما، فکر می‌کنم وبلاگ به جز همه آن چیزهایی که هست، صدای تنهایی آدمها هم هست. آدمهایی این قرن دیجیتال که در خانه هایشان گیر افتاده‌اند و دوستانشان را به چهارسوی دنیا فرستاده‌اند یا گمشان کرده‌اند و دنیا پر از آدمهای تنهایی است که خوششان می‌آید زمزمه‌های تنهایی یک آدم دیگر را بخوانند، گیرم که از بچه 5 ساله‌اش نوشته باشد که جان عروسش را قسم می‌خورد یا از اسفند شلوغ تهران. * توضیح می‌خواد؟

گم شده در تاریکی

وقتی که بیخودی گیج می شوم، وقتی که دور خودم می چرخم و نمی دانم چه مرگم است، وقتی که بهانه گیر می شوم یعنی ننوشته ام. وقت نشده که بنویسم. که وقت نوشتنم را توی اتاق انتظار مطب پزشک اطفال، توی ترافیک دم صبح بزرگراه، توی کوچه پس کوچه های گودر و لیست خرید روزانه ام جا گذاشته ام. که نصفه شب بیدار شده ام. توی خانه تازه مان که هنوز خوب با هم دوست نشده ایم، راه رفته ام و کتاب شعر ورق زده ام بعد صد سال و ننوشته ام. کامپیوتر هنوز نیامده خانه تازه. اینترنت هم. خانم شین دلش برای نوشتن، برای خودش تنگ شده. خانم شین فکر می کند همه آدمهای دنیا باید وبلاگ داشته باشند و این اولین بار نیست که به این موضوع فکر می کند. اگر همه آدمهای دنیا وبلاگ داشتند، اگر صداقت هم داشتند و می نوشتند آدم هر دو روی رابطه ها را می دید. بعد چقدر زندگی آسانتر می شد. اما حیف که فقط بعضی ها می نویسند. حیف که از این بعضیها تعداد کمی از خودشان و احساسشان می نویسند... بگذریم. فقط خواستم نوشته باشم که یعنی هستم، هنوز.

چه قصه‌ای برایت بنویسم؟

پکر، جلوی داروخانه شبانه روزی ایستاده بودم و به آدمهای توی داروخانه نگاه می‌کردم. حرفهای دکتر توی گوشم زنگ می‌زد: «آسم، آلرژی، اگزما، ریفلاکس...» کوفت، زهرمار و درد و بلا. برگشتم و به پسرک نگاه کردم که روی صندلی عقب ولو شده بود. خوابش می‌آمد. خیلی خوابش می‌آمد. از سرفه‌های شبانه حسابی بی خواب شده بود. درست همین وقت که در اوج دلتنگی بودم یک پرادوی نقره‌ای جلوی ماشین ایستاد و مردی از آن پیاده شد. مرد چندان جوان نبود. اواسط سی. همسن و سال من. کلاه حصیری سرش گذاشته بود. از آن لبه کوتاهها که ماهیگیرها سرشان می‌گذارند. وسط کلاه روبان سرمه ای داشت. ریش داشت. ریش مثلثی دراز. بلوز آستین کوتاه سفید پوشیده بود. از لبه‌آستینهای سفید، آستین کوتاه سیاه دیگری بیرون زده بود که ده سانتی بلند تر از قبلی بود. روی مچها مچ بند مشکی بسته بود. دور گردن روسری قرمز و بزرگی بسته بود. روسری گره دقیق و بزرگی وسط سینه خورده بود. شلوارش بگی پایش بود. خاکی رنگ. مرد از وسط قصه‌ها افتاده بود پایین. درست جلوی من که غمگین بودم و برای بچه‌ام غصه می‌خوردم. مرد فقط برای من آنجا بود. که نگاهش کنم. به خاطر بسپارمش و فکر ک...

حول حالنا الی احسن الحال

چهار سری از داستان بلندم کپی گرفته ام که بدهم دست ناشر. صبح ساعت 7 عجب چیزی نوشته ام. باورم نمی شود که این را خودم نوشته ام. یعنی می توانم داستانی بهتر از این بنویسم؟ صبح ساعت 8 اتفاق مضحکی توی متن داستان افتاده. در آخرین دقیقه اسم الهام را با اسم الناز REPLACE کرده ام. بعد این ترکیب در سه جای داستان ایجاد شده : « خالناز » قبلا بوده « خاله‌ام» حالا هی بگویید نیم فاصله خوب است! صبح ساعت 10 کتابم را پرت می کنم روی میز. نه خیر. این را دست ناشر نمی دهم. مزخرف شده. بدهم دست ناشر که چی؟ مسخره ام می کنند. 12 ظهر اما این فصل تجریش خیلی خوب شده. این یکی فصل را هم دوست دارم. خوب بالاخره اولین کار بلندم است. 2 بعد از ظهر باید یک کم ماجرا قاطیش می کردم این خیلی آرام شده. کی حوصله داستانهای آرام و کند را دارد؟ 4 بعد از ظهر پاره اش می کنم الان! اصلا می اندازم دور. فایلش را هم پاک می کنم. این چه مزخرفاتی است که من نوشته ام. 8 شب ولی وقتی با اولین کتابهای نویسنده های دیگر مقایسه می کنم می بینم خیلی بد هم نیست. فردا می روم سراغ ناشر. 12 شب اگر ناشر قبول نکرد چی؟ ولش کن اصلا. باید یک داستان تازه بنویسم...

تانکها و نویسنده‌ها-1

ما نویسندگان باید تا آنجا که می‌توانیم بنویسیم و هرگز سعی نکنیم مثل نویسنده‌ای دیگر که مثل ما نیست بنویسیم. اول از همه فقط بنویسید و خود را کشف کنید. شما منحصر به فرد هستید و اگر چیزی را که فقط شما می‌توانید از آن بنویسید، ننویسید، هیچ وقت نوشته نخواهد شد و دنیا از آن محروم خواهد شد. اگر صادقانه و شفاف بنویسید مخاطبین به سوی شما خواهند آمد. کاترین پاترسون / عروسک سخنگو 216

خطر! به یک داستان نویس نزدیک می‌شوید!!

معلمم زیر یکی از جمله‌هایی را که نوشته‌ام خط کشیده و نوشته: «عالی» جمله مال من نیست. همین هفته پیش از مردی که توی خیابان از کنار من رد می‌شد دزدیدمش. مرد رد شد و رفت. ما دیگر همدیگر را نمی‌بینیم و او هیچ وقت نمی‌فهمد من جمله‌اش را برده‌ام کجای داستانم چسبانده‌ام. جمله دزدی‌ام وسط داستان برق می‌زند و قالب تن داستانم شده. صداهای شخصیتهای مختلف را به این سادگی ها نمی‌شود در آورد. آدمهای داستان تا چشم ازشان برداری شروع می‌کنند همه‌شان عین هم حرف زدن. برای همین این روزها چشم و گوشم باز است به حرفهای اطرافیان. توی کوچه، خیابان، آرایشگاه، صف شیر و داخل سبزی فروشی... توی خیابان که راه می‌روید، وقتی که دارید خرید می‌کنید یا سر شلوغی نانوایی غر می‌زنید حواستان باشد که یکی هست که گوشش را تیز کرده. هر چیزی که بگویید علیه شما در داستان استفاده می‌شود. شما حق دارید سکوت کنید و منتظر وکیلتان بمانید!

آن دختر زیبا که دستهایش را گرفته بود بالا توی فنجان من چه کار می کرد؟

بعضی روزها پرند از نشدن. برای من یعنی ننوشتن. روزی که ننوشته ام یعنی که نشده که بنویسم. یعنی نوشته هایم هی آمده اند تا نوک انگشتهایم و نشده که کیبوردی جلوی دستم باشد که بنویسم. روی دیوار سه کلمه نوشته ام « اسرار فال قهوه» نام یک کتابی است و برای من چیزی که یادم بیندازد که داستانی باید برای فال قهوه آن روزمان بنویسم ...که قرار بود فال قهوه آن روزیک داستان کوتاه بشود. داستان خوبی هم می خواست بشود. اگر فرصت نوشتنش پیش می آمد. نیامد. نشد. حالا من زل می زنم به کلمه ها و حسرت داستانی را که ننوشته ام می خورم. وقت نوشتنم را دزدیده اند. اینکه باهاش پز می دهند یا نه نمی دانم!!

از من و ذوق مرگیهایم

فکر می کنم یکی از بهترین اوقات یک نویسنده وقتی باشند که چند نویسنده دیگر در مورد داستانش حرف می زنند. وقتی که از شکلش حرف می زنند یا دیالوگها یا اسمش. بعد آن وقت تازه داستان موجودیت پیدا می کند. می شود یک موجود مستقل. می شود یک موجودی که تنهایی دارد برای خودش می پلکد. یک کمی شبیه بچه است. وقتی کسی می گوید چه بچه با ادبی داری یا چه قشنگ شعر می خواند خوب مادریزاد* ذوق می کند. هیچ وقت هم کسی بهت نمی گوید که چه خوب بود اگر چشمهای بچه ات سبز بود یا مثلا اگر قدش ده سانت بلندتر بود عجب معرکه می شد. اصولا هم اگر کسی همچین حرفی بزند خیلی ناراحت کننده است. اما داستان در عین اینکه برای خودش یک موجودی شده ، آدم که نیست می شود رنگ چشمهایش را عوض کرد. شخصیتهایش را کچل کرد یا اصلا از طبقه دهم پرتشان کرد پایین. خوبیش هم همین است. وقتی نویسنده ها در مورد داستانت حرف می زنند یک جور خوبی ذوق می کنی... چون می دانی این موجودی که خلق کرده ای اگر هم چشم سیاهش به موی تیغ تیغی اش نمی آید یا پیراهن سرخ آبی اش هیچ جوری با این شلوار زرد خال خال پشمی ست نمی شود مهم نیست. فقط کافی است که نترسی ، جراتش را داشته باشی...

دلتنگی های وبلاگ نویس خیابان خواجه عبدالله

کتاب جدیدی را می خواندم. خیلی خوشم آمد که پشت جلد کتاب نویسنده را به عنوان یک وبلاگ نویس معرفی کرده بود. من خوشم آمد که وبلاگ نویس بودن شده یک هویت. چسبیده گوشه نویسندگی. این یادداشت کوتاه معنیش این است که این آدمی که اولین کتابش را گرفته ای دستت ، n سال است دارد می نویسد. گیرم که در وبلاگستان. n سال در وبلاگستان بودن و یک وبلاگ پویا داشتن هم خودش ماجرایی ست که از هر کسی بر نمی آید. یکی دو ماهی هست که دارم کتابم را می نویسم. البته تصمیم این قضیه مربوط به خیلی سال پیش است ولی بالاخره بعد از اینکه چهار داستان دنباله دار( پاورقی) نوشتم و ترسم از بلند نوشتن ریخت حالا می خواهم یک رمان بنویسم. اگر نوشتم و معلمم - که خدا حفظش کند معلم بی نظیری است اما خیلی سختگیر است - رضایت داد و من از این همه نوشتن ، بعد دوباره نوشتن، بعد خط زدن، بعد دوباره خط زدن جان سالم به در بردم و چیزی از متن کتابم هم جان سالم به در برد ، پشت جلد کتابم می نویسم که نویسنده این کتاب ، n سال در وبلاگستان روزنگار خانم شین را نوشته و تازه در مورد وبلاگ نویسی هم کلی ادعایش می شود. ادعای نویسندگی بماند به موقعش که خودتان ...

اگر ننویسم

می خواهم یک سئوال ساده بپرسم؛ هر چند می دانم که پاسخ دادن به آن به این سادگی ها نیست؛ چرا شروع کردی به نوشتن؟ چه چیزی مجبور یا ترغیبت می کند که بنویسی؟ می نویسم چون عاشق نوشتن ام؛ چون دلم می خواهد همه ی داستان های دنیا را تعریف کنم و حتی خیلی هایشان را از نو دوباره تعریف کنم. چون اگر ننویسم روح ام خشک می شود و می میرد. ایزابل آلنده – از اینجا