Posts

Showing posts with the label فقط محض خنده

من خندیدم شما هم بخندید

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود.زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید. زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟ شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد گفت: آره یادمه شوهرش به سختی‌ گفت:یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟ -آره یادمه -در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست.- -یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟! -آره اونم یادمه... مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.......

عاشقانه های سال ششم

زوج جوانی در حال تماشای اولین اپیزود سیزن دوم سریال 24 هستند. مامور جک باور بعد از گذشت 18 ماه از قتل زنش هنوز در هم شکسته است. . . . زن – نگاه کن ببین! 18 ماه از مردن زنش گذشته بیچاره جک هنوز چقدر داغونه! اگه من مرده بودم عمرا تو 18 روز هم عزا می گرفتی! مرد- بابا مگه ندیدی زنشو چه ناجور کشتن! گلوله زدن وسط شکمش ... برای همین هنوز شوکه اس! زن – چه فرقی می کنه؟ مرد – فرق می کنه تازه زنش حامله هم بود. زن – باور کن من بمیرم تو سه روز هم اینجوری نمی شی! مرد – نه دیگه! تو بمیری من قول می دم سه سال اینجوری باشم! خوبه؟ زن – نه بابا! مرد – حالا تو بمیر!!!

ماجرای مرگ من

اگر می خواهید یک عدد خانم شین را به کشتن بدهید چه کار می کنید ؟ گزینه 1 ) در چای بعد از ظهرش سیانور می ریزیم. گزینه 2 ) صبر می کنیم تا از خانه بیرون بیاید بعد با دارت می زنیمش! گزینه 3 ) آسانسور خانه شان را دستکاری می کنیم که درش باز بماند و نامبرده را در چاله آسانسور هل می دهیم. گزینه 4 ) بسیار دوستانه او را به کلاس زبان زندگی دعوت می کنیم و مجبورش می کنیم که مشاهده بدون قضاوت را یاد بگیرد و همه صفتهای دنیا را از زندگیش حذف می کنیم! خانم شین مرده پ.ن. من بدون صفتهایم چطوری زندگی کنم؟!

روزی که من مبعوث شدم

13 یا 14 سالم بود. شب امتحان دینی بود و ذوب شده بودم در مفاهیم. برادرم بیرون اتاق داشت تلویزیون تماشا می کرد . مامان و بابا به یک مهمانی رفته بودند. بعد از چند ساعت سر و کله زدن بی وقفه با انواع شکیات نماز و باطل کننده های روزه و انواع جنگها آمدم که کمی کله ام باد بخورد.هنوز ننشسته بودم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم : " الو ، من جبرئیل هستم !" یادم می آید که تمام تنم یخ کرد. داشتم از ترس می مردم. پس جبرئیل در قرن بیست و یکم تلفنی فعالیت می کند؟ پس حالا یعنی من چه کار باید بکنم؟ پس مگر می شود تلفنی ...؟ صدای مردانه پشت تلفن دوباره و با کلافگی گفت :" الو، منزل دکتر الف ؟ من جبرئیل هستم !" فکر می کنم کمی خیالم راحت شد این جمله را که شنیدم. چون فکر نمی کردم که القاب اجتماعی برای جبرئیل اهمیتی داشته باشد یا اینکه خیالم راحت شد چون فکر کردم شاید بابا مبعوث شده است. بهرحال من مثل احمقها سکوت کردم تا مرد دوباره تکرار کرد : " آقای دکتر نیستن؟ " ،" نه !" که از دهانم درآمد ، مرد گوشی را گذاشت. یادم می آید که یک ربع ساعتی قلبم تند و تند می زد و با ترس و ت...

بيست سال بعد در چنين روزي - به نقل از خبرنگار وبلاگستان

چند وقت پيش بود كه دوستي در وبلاگش پستي نوشت در مورد "چهل سال آينده" و آخر و عاقبت وبلاگ نويسها. از آن موقع تا به حال دلم مي خواست من هم چنين كاري را انجام بدهم منتهي من نمي توانم افق 40 ساله را رصد كنم براي همين به 20 سال بسنده مي كنم. بخوانيد و بخنديد ولي زیاده روی نكنيد: خانم شين - خانم شين اخيرا در مراسم امضاي كتاب پر فروشش تحت عنوان " لي لي حوضك - بازي يا فلسفه زندگي " در نشر كودك حضور پيدا كرد.يكي از خبرنگاران فرصت طلب از خانم شين پرسيد : " بالاخره شما كي به سر كار معماري برمي گرديد؟ " خانم شين در پاسخ به اين سوال گفت: " همينطور كه مي دانيد پسر كوچكم سامان در دوران بلوغ قرار دارد و به خاطر جوشهاي صورتش كمي عصبي است و من فكر مي كنم كه بعد از سپري شدن اين دوران بحراني بالاخره آمادگي براي برگشت به كار حرفه اي را بعد از 22 سال داشته باشم." وي در مورد بحث جنجالي اخيري كه تحت نام " مادربزرگ و سالهاي زير لحاف " در وبلاگستان به راه افتاده است ، اظهار كرد كه " زمانه بدي است و من بسيار نگرانم! نويسندگان اين مطالب هيچ توجهي به حالات رو...

مرثیه ای برای عشق از دست رفته ام

چرا مرا ترک کردی؟ آیا برای تو همراه خوبی نبودم؟ می دانم که گاهی به تو بی توجهی کرده ام. می دانم که از تو خیلی کار کشیده ام. می دانم که وسط کارهایت کنارت نایستاده ام تا حرفهایت را بشنوم. می دانم که خیلی مواظبت نبودم که به موقع به حمام بروی. اما عزیزم. بدان و آگاه باش که خیلی خیلی دوستت دارم. زندگی بی تو و بی صدای تو زندگی نیست. حفره ای خالیست که در آن من از دوری تو غرق می شوم. نیست و نابود می شوم. نمی دانستم اینقدر به زندگی با تو عادت کرده ام. نمی دانستم که نبودنت اینقدر وحشتناک و غم انگیز است. نمی دانستم بی تو بودن یعنی برگشتن به روزهایی که کارهایم هیچ وقت تمام نمی شد. نمی دانستم این همه زندگیم را آسان کرده ای. اوه ... عزیزم... چرا مرا ترک کردی؟ لطفا برگرد. دوستت دارم تا بی نهایت وجودم ... موریس عزیزم، همراهم ،نازنینم! خانم شین بی موریس

خانه داری به سبک خانم شین

من هم مثل همه خانمها دوست دارم که خانه ام تمیز باشد. بعضی روزها که جوگیر می شوم و جارو برقی را از خلوتش بیرون می آورم که بعععله! ما هم امروز خانه مان را برق خواهیم انداخت. معمولا از اتاق خواب شروع می کنم. اول ملحفه ها را عوض می کنم. بعد گردگیری می کنم. گاهی اگر در مدل خیلی جوگیری باشم بالکن را هم می شویم. بعد جارو می کنم. در فاصله تعویض ملحفه ها ، پسرم روی تخت می پرد. شعر می خواند. کتابهای قصه اش را پرت می کند وسط اتاق و هرازچندگاهی سیم برق جارو برقی را بیرون می آورد. گاهی جارو را از دستم می گیرد که " من! من! من!" اگر خدا کمک کند و اتاق خواب را جارو کنم. همانقدر نیرو دارم که راهرو را هم جارو بکشم و بعد بروم سراغ بازی و بساط هر روزیمان. آشپزخانه شستن راحت است. چون سینا آب بازی دوست دارد. کنارم می ایستد و با شلنگ و جارو بازی می کند. حماممان هم از صدقه سر حمامهای طولانی سینا همیشه تمیز است. چون مادر شین که از یک ساعت و نیم در حمام ماندن حوصله اش سر می رود ، برای تبدیل این وقت به وقت مفید در فاصله آب بازیهای سینا دستشویی و کف حمام و توالت فرنگی را می سابد.می ماند بقیه فضاهای خانه...

وبلاگمو می فروشم

امروز با ته مونده های سنگینی سردرد دیشب از گوشه یکی از وبلاگها رفتم توی این سایت . این سایت می گه که وبلاگ من 45 هزار دلار می ارزه! ازش می پرسم : می خری؟ جواب نمی ده خارجی زبون نفهم!! اگه می خواین بدونین وبلاگتون چقدر می ارزه به این لینک برین و اگه راهی برای فروش این چهاردیواری اسقاطی پیدا کردین به منم خبر بدین!! خانم شین فروشنده پ.ن. شوهر جان وبلاگ تو فقط 12 هزار دلار می ارزه!!! هه هه هه!!

ماجرای خانواده من و بتی بندانداز و قمر قلاب باف

ناهارمان را خورده ایم ، اما نصف ناهار سینا مانده است. آقای الف می نشیند که ناهار سینا را بدهد و من شروع می کنم به جمع و جور کردن آَشپزخانه. آقای الف به سینا می گوید:" می خوای برات قصه بگم؟" سینا می گوید :" نه ! کتاب بخون! " از دم سینک داد می زنم : "فابیو فوتبالیست رو براش بخون" ، "نه!" از بدشانسی من ، از بین این همه کتاب آبرومند که تازه برای سینا خریده ام، سینا آنی آرایشگر را انتخاب می کند و می دهد دست پدرش. آقای الف کتاب را می خواند و می خندد ... "پسرم اطلاعات توی این کتاب تا 70 سالگی به دردت نمی خوره! واقعا که کتاب مفیدیه. مگه اینکه انقلاب بشه و بخوای آرایشگر بشی که در اون صورت هم هیشکی بهت زن نمی ده!" رو به من "این چه کتابیه برای پسر من خریدی؟" خنده ام می گیرد. " باور کن بقیه کتاب ها همه مشاغلش آبرومنده! من این یکی رو هم خریدم که سریش کامل باشه!" آقای الف می خندد و سینا را بغل می کند : " آره احتمالا بقیه مجموعه بتی بند انداز و قمر قلاب باف هم داره، نه!؟" خانم شین بامزه پ.ن. صبح عصبانی بودم . اینو نوشتم ک...

کلاسهاي آمادگي براي آقايان

من معمولا ایمیل فورواردی در وبلاگم نمی گذارم اما این یکی آنقدر بامزه بود که نتوانستم صرفنظر کنم. با عرض پوزش از آقای الف خودم و تمام آقایان فرهیخته که مشمول این پیش نیازها نیستند. لطفا مرا نکشید. فقط بخندید. این متن را از اینجا برداشته ام ولی در همانجا هم منبع ذکر نشده بود. *** کلاسهاي آمادگي براي آقايان - ( خانمها هم بخوانند) موضوع دوره : رسيدن به سطح هوشي يک خانم ( کامل شدن) هدف آموزشي: کلاسهاي آمادگي دايم براي مردان تا عضوي از بدنشان به نام مغز را فعال کنند. برنامه: 4 واحد اجباري واحد 1 : کلاسهاي اجباري 1. بياموز يم چگونه بدون مادرمان زندگي کنيم.(2000 ساعت) 2. زن من مادر من نيست.( 350 ساعت) 3. تمام درآمدم را به زنم مي دهم.(550 ساعت) 4. مي فهمم که فوتبال ورزش نيست و رونالدو يک ابله است.(500 ساعت) 5. زن من پرستار من نيست. 6. زن من کلفت من نيست. واحد 2 : زندگي مشترک 1. بچه دار شدن بدون احساس حسادت.(50 ساعت) 2. من ديگر به دوره هاي دوستانه ي زنم دوره ي احمقها نمي گويم.( 500 ساعت) 3. ترک اعتياد به بازي کردن با کنترل از راه دور تلويزيون.( 550 ساعت) 4. من پيشرفت کردم و تکبر را کنار گذاشتم....