گل نرگس و پشت پرده مهدکودک رفتن سینا
دیروز می خواستم یک پست بنویسم در رثای گل نرگس... اصلا هم چیز استعاری در کار نبودها! در رثای همین گل نرگس خودمان بود. اوائلی که عروسی کرده بودیم تا 6 ماهی خانه همیشه پر از گل بود. خیلی از مهمانها علاوه بر کادو ، گل هم با خودشان می آوردند. روزهایی می شد که دو تا یا سه تا دسته گل توی خانه داشتیم. گذشت و مهمان بازیها تموم شد و بعدترها فقط حسین بود که هر بار می آمد برای ما گل می آورد و بس... حالا مدتهاست که حسین راه خانه ما را گم کرده است و من کلا بی گل مانده ام. دیروز بدون اینکه بنویسم ، بدون اینکه التماس کنم و بدون اینکه حتی انتظارش را داشته باشم برایم گل نرگس آوردند. حالا از امروز هی توی گلدان این طرف و آن طرفشان می کنم... هی جایشان را عوض می کنم و هی نگاهشان می کنم و کیف می کنم... مرسی دوستان. * در مورد مهد سینا هی می پرسید و هی من جواب نمی دهم... از سر خسیسی نیست به خدا... اینکه من بعد از یک ماه که پسرم به مهدکودک می رود هنوز نمی دانم که واقعا مهدش خوب است یا نه... جریان از این قرار است. یعنی با تمام گشت و گذارها و وسواسهای قبلی وقتی که نوبت به ثبت نام رسید با شرایطی که من در نظر داشت...