Posts

Showing posts with the label کتاب می خوانم، یعنی

یک کمی بیشتر از سی و خورده‌ای سالگی

رمان « چهل سالگی» ناهید طباطبایی را خواندم. مدتها بود که دلم می‌خواست یک داستان بلند بنویسم در مورد سی و خورده‌ای سالگی. نمی‌دانستم که چنین رمانی قبلا نوشته شده است و رمان بدی هم از کار در نیامده. داستان چند ایراد عمده داشت. اولین ایرادش این بود که نویسنده، راوی دانای کل را انتخاب کرده بود، نتوانسته بود صرفنظر کند از سرک کشیدن به افکار بقیه شخصیتهای داستانش. اگر راویش سوم شخص محدود– یا اول شخص- می‌شد رمان، رمان بهتری از کار در می‌آمد. همین که قهرمان داستان مجبور می‌شد افکار همسرش را حدس بزند نه اینکه نویسنده زحمت را کم کرده و همه را برایش روایت کند، دغدغه و کشمکشی به داستان می‌بخشید که در این بخشها فاقد آن بود. دومین اشکال عمده داستان اعضای خانواده قهرمان داستان بودند. از آن شخصیتهای ساختگی غیرواقعی که به خاطر شدت خوب بودنشان اعصابت را خراب می‌کردند. اما داستان در کنار این ایرادها، به خوبی سیر افکار زن چهل ساله را روایت کرده بود: دغدغه‌ها و دلهره‌هایش و ترسش را، نگاهش را در آینه، بازگشتش را به گذشته و عشق ممنوعی که طبق عادت رمانهای ایرانی باید لابلای سطرهای داستان پنهان می‌شد. شخصیت ...

ماجرای من و ‌میهمانی خداحافظی

با هر کتابم که هدیه می‌دهم دوباره فکر می‌کنم یعنی من این را نوشته‌ام؟ چه شد که من جرات کردم کتاب بنویسم؟ حالا مادرشوهرم، دوستم یا این آدم غریبه توی خیابان که دارد کتاب مرا می‌خواند در مورد من چی فکر می‌کند؟ فکر می‌کنم نباید اینقدر از روح خودم را می‌چکاندم توی کتاب. چقدر طول کشید تا دوباره جان بگیرم و باز بتوانم بنویسم؟ چقدر طول کشید؟ خیلی. خیلی. خیلی. شاید برای همین است که اولین کتاب، با همه کتابها فرق می‌کند. نویسنده ناشی است. نویسنده خوددار نیست. نویسنده بلد نیست قطره چکان بردارد و بگیرد دستش. نویسنده گاهی مدتها طول می‌کشد تا جان بگیرد و بتواند باز بنویسد. الان با داستان جدیدم، سرسنگین ترم. در میهمانی خداحافظی خیلی از قصه‌های خودم را جا دادم. از روزهای دبیرستان گرفته تا دردهای خانوادگی که همین حالا ماتم گرفته‌ام وقتی مادرم بخواند چه عکس‌لعملی نشان می‌دهد. در میهمانی خداحافظی خیلی از نوشتنهایم را نوشتم. قصه وبلاگ نوشتن. قصه کیفی که یک وبلاگ نویس از نوشتن می‌برد. سارای وبلاگ نویس «میهمانی خداحافظی» خیلی وقتها شیدای «روزنگار خانم شین» است. هرچند غمگینتر از من است . با این همه کمتر از من...

من گرمم است و انگار هیچ وقت سرد نخواهم شد

زل می زنم به صفحه خالی. فقط اینجا هم نیست. قصه هایم هم ساکت شده اند. این هفته یک کلمه هم ننوشتم. بگذار ننوشتن را بندازیم تقصیر این گرما. این روزهای شلوغ. بهشان که برنمی خورد. خوبیم. گرممان است ولی خوبیم. * کتاب « نماد گمشده» دن براون را دوست نداشتم. به نظرم تم جالبی که آنقدر توی راز داوینچی جذاب بود دیگر دارد با تکرار حسابی لوس می شود. بعد هم همه چیز را چسبانده بود به هم. من از اینکه زورکی نتیجه های عرفانی می گیرد خوشم نیامد. * کتاب جنگل پنیر را خواندم. خوب بود. ایده جالبی بود. روایت جالبی هم داشت. دوستش داشتم. * همین دیگه!

خنده بکن همیشه ، اخم بکنی نمی شه

Image
از آن جایی که امسال هیچ کسی برای جشن تولد من کتاب کادو نیاورد رفتم و برای خودم کتاب خریدم. خیلی وقت بود کتاب نخریده بودم. یعنی فکر می کردم همه برای تولدم کتاب می خرند. بس که خودم برای همه کتاب می خرم. اصلا امسال برای تولد همه تان جوراب شلواری می خرم! * دو تا کتاب خواندم. یکی «شاخ» پیمان هوشمند زاده. دومی « احتمالا گم شده ام» سارا سالار. شاخ را دوستتر داشتم. به نظرم خیلی بهتر از «ها کردن» بود. اول از این داستانهای بلند شروع کردم که انرژی بگیرم و بروم سراغ داستان کوتاهها. کتاب علی خدایی و حامد حبیبی را هم خریدم. به علاوه دو تا کتاب خارجی. یکی از هرتا مولر و یکی هم از یک ایتالو اسوو. داشتن این همه کتاب نخوانده حس خوبی به من می دهد. همه شان را گذاشته ام کنار آباژور روی میز کنار تختم و هی قربان قد و بالایشان می روم. اما در مورد کتاب سارا سالار... کتاب نگذاشت بخوابم. روایتش را دوست داشتم. اما قطع شدن جمله ها عصبانیم می کرد. با این حال در مجموع کتاب خوبی بود. نه آنقدر عالی که بقیه می گفتند ولی به اندازه کافی خوب که ارزش خواندن داشته باشد. * پسرک دفتر کارهای مهدکودکش را آورده خانه و من مثل ما...

! عاشقتم کانگوروی آبی

Image
کتاب را می خوانم و ذوق زده می شوم. از اینکه خریده امش. از اینکه آن روز جمعه خستگی را بهانه نکردم. بچه را زدم زیر بغلم و رفتم نمایشگاه و این کتابها را خریدم. ذوق زده می شوم از اینکه دوستهای خوبی دارم که لیست کتابهای خوب امسال را به دست من هم رساندند. ذوق زده می شوم از اینکه اینقدر هنرمندانه نویسنده موضوع ساده ای مثل حسادت را توی بافتهای داستانش پنهان کرده... حرفش را هوار نزده. پیام اخلاقیش را پتک نکرده و بزند توی سر بچه ها. حتی اسم حسادت را هم نیاورده. اما کتاب « عاشقتم کانگوروی آبی » در مورد حسادت است. بعد با خودم فکر می کنم چقدر اینجوری نوشتن خوب است. حرفت را قایم کرده باشی جایی لابلای متن. حرفت را پوشانده باشی با پر که لبه های تیزش کسی را زخمی نکند. بعد داستانت مثل آب باشد... بشود بارها و بارها خواند. فقط خواهش می کنم اگر این کتاب را برای کودکتان خریدید و خواندید، هنرمندی نویسنده در پوشاندن پیامش را با گرفتن نتیجه اخلاقی در آخر داستان به باد ندهید. عاشقتم کانگوروی آبی کتاب شناسی در مورد این کتاب در مورد ویژگیهای کودکان 4 تا 5 ساله

به جایش پیتزا بخرید

Image
توی کتابهای این هفته همشهری جوان یک کتابی داده اند دستم به اسم « روزگار سپری شده خانم گادنی» / پل بیلی / ترجمه شعله آذر/ ققنوس. بعد من نمی دانم ققنوس چه فکری کرده و این کتاب را منتشر کرده. یعنی شرح شاشیدن یک پیرزن در رختخوابش و دندان مصنوعیهای زن کناری و یک عالمه بدبختی های دیگر اینقدر جذابیت دارد که آدمها 4200 تومن بالایش پول بدهند؟ نه جون من! خیلی دلم می خواد بدونم چه فکری کردن این کتابو منتشر کردن...

دایره کامل

پایین کمد اتاق خوابم بازار شام است. مثل بیشتر کمدهایم. منتهی بقیه کمدها را کم و بیش می دانم که تویش چی است از این یکی هیچی نمی دانم. به مرور زمان هر چی که هر جای خانه اضافه آمده و نخواسته ام یا زیاد کاربردی برایش نداشته ام منتقل کرده ام اینجا. حالا در کمد به زور بسته می شود. پایین کمد را که خالی می کنم همه فرش اتاقم پر می شود. بعد بازار شامی است برای خودش. از اتودهای زمان دانشگاه که دلم نیامده دور بریزم تا عکس لباس عروسهایی که از زمان عروسی نگه داشته ام. این وسط کیسه ای هست که مال سالهای راهنمایی است. توی این کیسه داستانهای قدیمی ام را نگه داشته ام. تقریبا مال بیست سال پیش هستند. یک داستان طولانی نوشته ام به اسم رز آرام. بعد برداشته ام برای تمام شخصیتهای داستانم تصویر سازی کرده ام. یعنی نقاشی همه شان را کشیده ام و ضمیمه کرده ام. این داستان را برای هیچ کس نخوانده ام. نقاشیهایش را به هیچ کس نشان نداده ام. حالا حتی خودم هم یادم نیست که چی نوشته ام. دفتر پوسیده ام را با دقت گذاشتم روی میز کنار تختم. دو سه صفحه از داستانم که ورق زدم دیدم با نثر رمانهای محبوب آن موقعم نوشته ام. پایین این کم...

به روح اعتقاد داری؟

از آخرین باری که کتاب کودک چهار ساله را با وحشت بستم تا الان نرفته بودم سراغش. دیشب دوباره شروع کردم. البته نه اینکه وجدانم سیخ زدن به من را بس کرده بود ، نه. ولی دیدم اگر یک کمی دیر بجنبم چهار سالگی اش تمام می شود و من هنوز این کتاب را نخوانده ام. دقیقا مثل فصلهای آخر کودک سه ساله که گذاشتم سر فرصت بخوانم. فرصتی که نرسید. این روزها کلی کتاب خوب توی دستم است. نشر ققنوس از نویسنده های تازه کار کتابهای جالبی چاپ کرده. یکی دیگرش که دستم است « متولد ماه جغد» نوشته آزاده محسنی است که تمام ویژگیهای یک کتاب خوب را دارد. نثر خوب. پرداخت خوب. موضوعات جالب و شیوه های روایت شخصی. نه لزوما زنانه. – من دیگر کمی از به کار بردن این صفت زنانه در مورد کتابها دارم عصبانی می شوم. چرا هیچ کسی به روایتهای مردان نمی گوید کتاب مردانه!؟ خوب زنها به یک شیوه روایت می کنند مردها به یک شیوه دیگر. فقط اینکه مردها لابد سعی می کنند ادای نوشتن زنها را در بیاورند. لابد چون نمی توانند اسمش را گذاشته اند نثر زنانه که یک باری بهش بدهند.که اگر اینطوری نمی نویسند مال نتوانستنشان نیست. مال زیادی تستسرون در عضلاتشان است و بس...

صدای غرق شدن در گل " پهفوپ" است. *

Image
گوشهای مردم شهر ما یک ایراد کوچک داشت و هنوز هم دارد و آن ایراد این است که، گوشهای مردم شهر ما حرفها را عوض می کنند و به صاحبشان می رسانند. مثلا اگر شما بگویید " سلام همشهری عزیز" آن ها می شنوند " ! ]... [ هنوز زنده ای؟"* نمی دانم حواستان هست یا نه. کم کم داریم یک خانواده بزرگ می شویم. شاید قبلا هم بودیم اما کسی حواسش نبود. حالا دیگر به رسمیت شناخته شده ایم. کم کم آدمهای دیگر دارند سرک می کشند به دنیای ما. من این روزها یک جور خوبی مغرورم. خوشحالم. توی دفتر همشهری جوان هستم که کتاب " همون دوستتون که وبلاگ می نویسه " را می دهند به دستم برای نقد کردن. کتاب را دستم می گیرم. من این دوست را تا به حال ندیده ام. حتی یک بار با هم برخورد مستقیم نداشته ایم. اما با هم عضو خانواده بزرگ وبلاگ نویسها هستیم. بعد یک جور خوبی مغرورم وقتی این کتاب اینقدر خوب است و من می توانم سرم را بگیرم بالا. یکی از ما این کتاب را نوشته است. ماجرا از این قرار بود که .../ نوشته ساسان م.ک. عاصی /نشر ققنوس * از متن کتاب

وقتی دلگیری و تنها

Image
بعد من حالم خیلی بد بود. بد می گویم بد می شنویید. بد خالص بود. قرار کنسرت داشتیم و چقدر دلم می خواست نروم. نمی شد. بچه را دو در کرده بودیم و قرار مدارمان هم با دوستان به جا بود. رفتیم و من دلم می خواست با آن همه آهنگهای شاد گریه کنم. با این که حرفه ای نیستم در این جریان و راستش خیلی نظری در مورد دستگاههای موسیقی و چه می دانم تلفیقی و غیر تلفیقی ندارم اما این یکی را واقعا دوست داشتم. توی همین گروه دختری بود که تنبک می زد. با یک حال خوبی تنبک می زد که دلم می خواست حالش را بدزدم. آنقدر سرخوش بود و آنقدر از ته دل می زد ... تا حالا اینقدر جذب نواختن تنبک نشده بودم. فلوت گروهشان را هم دوست داشتم و آن یکی که سازی می زد که بهش می گفتند " کاخن" که تا حالا ندیده بودم. خواننده ها چه صدایی خوبی داشتند و عجب کنسرت دل انگیز و لذت بخشی بود. دو روز دیگر تمدیدش کرده اند. اگر وقت داشتید و مثل من حال بدی هم داشتید! – یا برعکس اگر حال خوبی داشتید – از دست ندهید. " بی پولی " را هم دوست داشتم. شاید از بس از دست ایرج فیلم حرص خوردم بهش علاقمند شدم. یا از نقشی که برای لیلا حاتمی گذاشته بو...

سابیدن خلاقیت با پودر رخشا

من مرتکب یک کتابی شدم به اسم "فنگ شویی رابطه ها" * و چون اصولا سرم برای این چیزها درد می کند نشستم و نقشه باگوا خانه را کشیدم. بعد کشف کردم که جای عشق و ازدواجمان درست است اما خلاقیتمان خانوادگی! افتاده توی دستشویی. آن هم نه یکی! توی دو تا دستشویی چسبیده به هم. بعد اصولا بیخود نیست که من این روزها خلاقیتم نم کشیده و افکارم درهم برهم است. برای همین با پودر رخشا رفتم سراغ یکی از خلاقیتها! – توالت سابق- و خوب سابیدمش! حالا مشکلم آن یکی دستشویی است که پشت پرده حمامش را کرده ام انباری! خوب چیکار کنم. انباری ندارم. حالا باید یک فکری به حال تقویت قسمتهای خلاقانه بکنم. در ضمن هر وقت کتاب فنگ شویی می گیرم دستم طبعا یاد انباشتگی ها می افتم. دیروز اتاق سینا را ریختم بیرون و هر چی اسباب بازی شکسته و از کار افتاده بود ریختم دور. حالا می خواهم بروم سراغ کمدهای اتاق خودم. گودر اگر بگذارد... • فنگ شویی رابطه ها/ نوشته تارا کاترین کالین / ترجمه سمیه پیلوار/ نشر حوض نقره

بزک نمیر بهار میاد

نشستم کیک آلبالو درست کردم. بد هم نشد. بعدش خوابم نبرد که نبرد. با اینکه کله سحر بیدار شده بودم. با اینکه می دانم مهمانها تا دیروقت شب می مانند و من چرتم می گیرد. بلند شدم. نشستم اینجا و خواندم. پشت پنجره ها باز صدای تق تق می آمد. باز کارگرهای زمین پشتی هوس کرده اند ارکستر سمفونیک با وسایل بنایی اجرا کنند. باز سایه های غروب منظره پشت پنجره را دلربا کرده است. من هر روز عصر از این پنجره ها نگاه می کنم و مثل همان روز اول مجذوب رنگ نارنجی نور خورشید می شوم که نمی بینمش. نمی دانم دور از من ، پشت کوهها با چه رنگی می آمیزد که نارنجی اش به دیوارهای این خانه های اطراف و درختهای چنار بلند باغ همسایه می رسد. * "همنام" جومپا لاهیری را دوست نداشتم. به نظرم طولانی آمد. طولانی و کسل کننده. به زور خواندمش. برعکس داستانهای کوتاهش که این همه مجذوبم کرده بود. به جز ترجمان دردها و یک داستان در مجموعه " خوبی خدا" داستان ترجمه شده دیگری از جومپا لاهیری سراغ ندارید؟ * قصه های بیدل نقال جی.کی.رولینگ هم ترجمه شده است . با همان قلم ویدا اسلامیه ... کل جریان به نظرم لوس آمد. یعنی اینکه جی.ک...

مردم دوست دارند چه داستانهایی بخوانند؟

تازگیها کتابی را خواندم به نام " همخونه " از خانم " مریم ریاحی " این کتاب در تیراژ دو هزار جلد و قیمت 6 هزار تومن عرضه شده و در حال حاضر به چاپ دهم رسیده است. یک دوست به من امانتش داد و البته نه به عنوان یک کتاب خوب. به عنوان یک کتاب که بخوانمش و فکر کنم به این که چرا مردم این همه این داستان را دوست دارند. تصادفا کتاب طرح شیرینی دارد. ماجرای یک دختر و پسر است با تمام چاشنی های مورد پسند جامعه. عنصر اصلی عشق است و واپس زدن و با دست جلو کشیدن و با پا پس زدن. اما جالبتر این که این کتاب با تمام هنجارهای ما هماهنگی داشت. اول این که شرایطی پیش می آید که این دختر و پسر بنا به دلایلی به عقد هم در می آیند - بنابراین از دوستیهای خیابانی اثری نیست - دوم اینکه دخترک کمی درون مایه مذهبی دارد. سوم مردهای این داستان تیپ کلاسیک مرد ایرانی هستند. - قدبلند،پرقدرت،مامان، بلاگرفته* - خلاصه کتاب با تکیه بر تمام اینها نوشته شده است. نویسنده تصادفا دیالوگ نویس خوبی است و هر جا که پای دیالوگ به میان می آید ، چیزی کم ندارد. اما امان از توصیفهای غلط و غولوط و نثری که بعضی جاها منجر به حا...

* حس خوبی ندارم ... چشام همه اش به ساعته

Image
من فکر می کنم این که این همه سنتوری را دوست داشتم بیشتر به خاطر چاوشی بوده و صدایش. داستانی معمولی و تکراری که فقط دست مهرجویی بهش خورده بود. بازی رادان را هم دوست داشتم. بیشتر از آن چیزی بود که از رادان با بازیهای سوسولی قبلیش دیده بودم. گلشیفته و چهره کلاسیکش هم همیشه دوست داشتم. چقدر این دختر قشنگ است.اما حالا دو روز گذشته است و من هنوز برای علی سنتوری ناراحتم .نه به خاطر این قصه تکراری غم انگیز. به خاطر عشق است که هنوز آنقدر داغش در دل سنتوری تازه بود. متاسفانه من پایانهای خوش را دوست دارم. حالا هر چقدر هم که تصنعی که همه به هم بچسبند. چی می شد که دخترک آن مرد را رها می کرد و برمی گشت به عشق خودش. صحنه هایی که اتاق خواب و حمام را هم نشان می داد واقعا جالب بود و من فکر می کنم که اصولا چطور مهرجویی توقع داشته که این فیلم مجوز بگیرد؟ خیلی بیشتر از تحمل سینمای بوگندوی ما بود. حیف ... تیزر فیلم رو هم از آدرسهایی که اینجا می داد ، دانلود کردم *** گل صحرا را هم خواندم. واقعا داستانی باور نکردنی بود از زندگی یک دختر سومالیایی. دانستن این که در دنیا جاهایی وجود دارد که در قرن بیست و یکم ...

خشک می شوم و از شاخه می افتم

Image
روزی که آقای الف با ماسک گرما/سرما به خانه برگشت را خوب یادم هست. اول خوب به جانش نق زدم که این موجود وحشتناک به چه دردی می خورد و بعد هم غرولند کنان گذاشتمش در دورترین و پرت ترین کنج آشپزخانه که نه چشمم بهش بخورد و نه دستم. خیلی زشت بود. مثل صورت مرد نامرئی. انگار که پوست یک آدمی را کنده باشند و فقط چشمها و دماغ و دهانش را برایش گذاشته باشند. بعد از ماهها ماسک و مرد نامرئی را فراموش کردم. نصفه شب که داشتم از گوش درد به خودم می پیچیدم و هیچ مسکنی به دادم نمی رسید یادم افتاد که بابا گفته بود کمپرس گرم. نصفه شب پرسه می زدم در آشپزخانه تا ببینم که کمپرس گرم چه می تواند باشد و چه باید بکنم که یاد ماسک افتادم. قابلمه را پر از آب کردم و بعد ماسک را که مثل یک موجود عتیقه نگهش داشته بودم فرو کردم در آب جوش. وقتی پیچیدمش در پارچه ای و گذاشتم روی گوشم تسکینش فوری بود. کم مانده بود نصفه شبی آقای الف را بیدار کنم و بابت خریدن این موجود کریه و مفید تشکر کنم. آخرش هم گذاشتمش زیر سرم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم واقعا بهتر بودم. *** نمیرم یک وقت؟ اول پام . بعد تمام تنم را چیزی گزیده است که چهار روز ...

ده تایی پراکنده من از کتابها و روزهایم

1- چشمم در آمد از دست این مونیتور نفتی 14 اینچ! قدیمها چطوری با اینها کار می کردیم؟ حالا هر نیم ساعت یک بار باید بروم یک دوری بزنم که چشم باباقوری نشوم! 2- همایش دوشنبه پیش که تمام شد جزوه ام را جا گذاشتم در کتاب فروشی موسسه. کتابهایی که خریده بودم حواسم را پرت کرد. کتاب بسیار جالبی خواندم با عنوان " من خوبم - تو خوبی " نوشته الوین و مارگارت فرید و ترجمه خانم پروین عظیمی، این کتاب آموزش ساده "تحلیل رفتار متقابل" به نوجوانهاست و البته که برای والدین و کودکان هم کاربرد دارد. در این کتاب برداشتهای ساده ای از کتاب وضعیت آخر توماس هریس و بازیهای اریک برن را خواهید خواند. همراه با تصاویر جذاب. بهرحال اگر در خانه نوجوان دارید و اگر خودتان به درک رفتار متقابل به زبان ساده علاقمندید این کتاب را توصیه می کنم. 3- " تو یکی از کودکان دنیا هستی. از درختان و ستارگان کمتر نیستی. تو حق داری اینجا باشی." - همان کتاب بالایی. 4- کتاب " دیبز در جستجوی خویشتن " را هم هفته پیش خواندم . این کتاب ماجرایی واقعی از بلاهایی است که والدین می توانند با آموزش بی موقع و فشارهای...

ها کردن با روسپیان سودا زده با ویز ویز اضافه

" ها کردن " پیمان هوشمند زاده را خواندم. چقدر دوست داشتم وبلاگش را ، با اینکه گاهی چیزی ازش نمی فهمیدم. با کتابش هم همین حس را داشتم. مثل یک آهنگ دلنشین و منقطع بود که چیز زیادی ازش نمی فهمیدم. مهم نیست. قرار نیست که من همه کتابها را درک کنم. اما نمی دانم چرا ذهنم می رود پی یک مقایسه نابرابر. " خاطرات روسبیان سودا زده من " را که خواندم می توانستم قسم بخورم که یک شاهکار ادبی است که من چیزی ازش نفهمیده ام. نه به خاطر اسم مارکز که سنگینی خاص خودش را دارد. بخاطر انتخاب عمیق جملات و استعاره هایی که حتی یک ترجمه بد نمی توانست خرابش کند. یعنی تمام جمله های کتاب داد می زد که نویسنده از زور حرفهایی که برای گفتن دارد و تلاشش برای گنجاندش در این جملات محدود چه ها کشیده است. این یکی اما نمی دانم که اختصارش و سردرگمیش مال همان "حذف شدگی به قرینه مستی" است یا اینکه حرفی بوده است و من نفهمیده ام. من در درک بعضی حرفهای این کتاب واماندم. به جز فصل اولش که به نظرم شاهکار نوشتنش بود و فصل دومش که کمتر دوستش داشتم در سومی و چهارمی رسما گیر کردم. رسما گیر کردنم باعث نشد که ...