Posts

Showing posts with the label نور

وقتی کلمه ها بلد نیستند گریه کنند

الان که اینجا را نمی خوانی با آن حالی که داری... پس برای دل خودم می نویسم که بغض خفه ام نکند. باید بنویسم امان از راههای دور ... امان از این روزگاری که تو باید بروی تا بتوانی نفس بکشی و آن وقت اینجا کسی، عزیزی چشمهایش را برای همیشه روی زندگی می بندد. ما پدر، مادرها، باید به هزار چیز فکر کنیم. اینکه بچه خوب غذا بخورد. خوب بخوابد. خوب باشد کلا. بعد وسط این همه یادمان می رود که پدر و مادرهایمان هم همینطور به ما فکر کرده اند. همینطور هنوز به ما فکر می کنند. پدر و مادرها رهایی ندارند طاهره جان! مثل ما و لحظه رهایی مرگ است، مثل پدرت. هر چه بنویسم بیهوده است. هر چه بنویسم تو را تسکین نخواهد داد. هر چه بنویسم چیزی از تیرگی ابرهای آسمانت کم نخواهد کرد. با این همه بگذار دلم خوش باشد به نوشتن که از این راه دور کاری از من بر نمی آید. تا راهمان باز شود و بیاییم پیشت و آن وقت اشکها حرف بزنند. دوست خوبم، برایت آرزوی صبر دارم ... صبر که تاب بیاوری، جای خالی مرد خوب، پدرت را ، صبر برای تو، مادرت و همه خانواده.... طاهره جان! تاب بیاور... عزیز دل!

یا ارحم الراحمین

ترافیک بود و من فکر می کردم به اینکه امروز سه شنبه است. سه شنبه دلگیر و ابری. سه شنبه ای که یک سایه خاکستری انگار روی همه شهر نشسته است. از همان روزهایی که صبح که از خواب بیدار می شوی فکر می کنی عصر است. بعد هی بیخود و بی جهت دلت می گیرد. همانطور که داشتم به ردیف ماشینها که پشت سر هم و مورچه وار در اتوبان مدرس جنوب حرکت می کردند نگاه می کردم پشت یکی از ماشینها را خواندم. " یا ارحم الراحمین" یادم آمد که امروز سه شنبه است و ذکر سه شنبه ها همین است. یادم مانده بود چون بین همه ذکرها این یکی را بیشتر از همه دوست داشتم. همیشه وقتی می شنوم " یا ارحم الراحمین" توی دلم یک احساس گرمی می کنم." ای بخشنده ترین بخشایندگان! "بعد با خودم فکر کردم حالا که توی ترافیکم و ماشینها هم که پر هستند از یک مشت راننده اخموی صبحگاهی. آسمان هم که چیزی برای تماشا کردن ندارد. پس شروع کردم ذکر گفتن. یک ، دو ، سه ... صد بار. بعد اتفاق خوشایندی افتاد. من هیچ وقت نمی فهمیدم که این تعداد در ذکر گفتنها یعنی چه. نمی فهمیدم که چه اثری ممکن است تکرار یک عبارت روی انسان داشته باشد. اما وقتی هی...

کاش هنوز شاعر بودم

وسط حرم ایستاده بودم و به ضریح نگاه می کردم. غلغله بود. بعد من می دانستم که باید بزنم به موج جمعیت. زدم. رفتم جلو. بعد دیگر اختیارم دست خودم نبود. با جمعیت می رفتم به راست. به چپ. می چرخیدم. برمی گشتم. خیز برمی داشتم. جیغ می زدم. گریه می کردم. له می شدم. می مردم. بعد همه دردهایم همان جا ، جا ماند. بیرون که آمدم تنم کوفته بود. خیلی کوفته ... و من از این درد لذت می بردم.

افتتاح کتابخانه روستای پوده

Image
امروز که جمعه بیست و ششم مهرماه هشتاد و هفت بود، روز خیلی خوبی بود.یک روز دوست داشتنی و دلچسب. جای همگی خالی به دیدن کلی دختر و پسر مشتاق کتاب که چشمانشان برق میزد از شور و شوق. بالاخره بعد از چندین ماه تلاش، همکاری، برنامه ریزی و همفکری همه دوستان، کتابخانه گنجینه بهار در روستای پوده فعالیتش را رسما شروع کرد و اولین اعضایش ثبت نام کردند. اولین عضوش محمد مهدی ِ کلاس اول دبستانی، که بااینکه اعلام کرده بودیم از ساعت هشت و نیم و اول هم برای دخترها پذیرش داریم، خودش را ساعت هشت رسانده بود کتابخانه که من اومدم کتابخونه کتاب میخوام و بعد از او هم سی و سه نفر دیگر، که برای سه ساعت فعالیت کتابخانه در روز اول آمار بدی نیست. از این هفته هم روزهای یکشنبه و سه شنبه و در هر روز دو ساعت کتابخانه فعال خواهد بود. روز جمعه آینده هم اولین جلسه قصه خوانی در کتابخانه برگزار میشود که این هم در این روستا کار تازه ای است و ما هم به اثراتش در درازمدت بسیار امیدواریم. روز اول که جرقه این کار در فکر و ذهنمان زده شد( حدود یکسال پیش و شاید هم بیشتر)، همه چیز تخیلی و دور از دسترس به نظر میرسید: مگر شدنی است؟ با...

پیام ناشنیده برای صلح

Image
اسم این زن جوزفینا پاسکالینو دی ماریو است که به نام پیپا بکا* معروف است. پیپا 33 ساله بود. پیپا به نام "صلح جهانی" با لباس یک عروس در حرکت بود.پیپا و دوستانش در گروهی به نام "عروسها در راه" به نام صلح از میلان به طرف اسرائیل در حرکت بودند. پیپا و دوستانش در استانبول از هم جدا شدند تا دوباره در بیروت به هم بپیوندند. این گروه به طریق "هیچ هایکینگ"** در حرکت بودند. پیپا با این حرکت سمبولیک می خواست نشان بدهد که به مهربانی مردم بومی هر کشوری اعتماد می کند. جسد برهنه پیپا را چند روز پیش در بیشه هایی نزدیک شهر گبزه*** در ترکیه پیدا کردند. پیپا مورد تجاوز واقع شده و کشته شده بود.ماریا خواهر پیپا در مورد قتل وحشتناک خواهرش چنین می گوید : "سفرهای او برای یک نمایش هنری و به منظور رساندن پیام صلح و اعتماد بود اما هر کسی سزاوار اعتماد نیست. " - متن کامل خبر در سایت بی بی سی / معرفی پیپا و اخبار مربوط به مرگش در سایت ویکی پدیا *** قصد نداشتم که در مورد موضوع " از تن نوشتن " مطلبی اضافه کنم. اما از روزی که خبر قتل این زن را روی اخبار کانالهای ترکیه ...

از تن نوشتن یا ...؟ - ادامه بحث

... و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد* خوب من بايد كمي روشنتر منظورم را بيان كنم.اول اينكه نكته نوشته من ، نوجوانها و خصوصا دختران نوجوان بود. من نمي دانم دخترهاي 15-16 ساله حالا در چه حال و هوايي هستند اما حال و هواي پدر و مادرهايشان را مي دانم و مي دانم كه آنها آموزشي بيش از آن چه ما گرفتيم ، دريافت نخواهند كرد. در جامعه ما اطلاعات جنسي ، منوط به داده هاي تصادفي است. ممكن است باشد و ممكن است نباشد.از طرف ديگر اين جامعه با حجم زياد اطلاعات وارده طرف است. اينترنت و ماهواره و فيلمهاي پورنويي كه به راحتي در دسترس همه هست. اما قبل از اينكه نوشته هايي نوشته شود كه "ترغيب" به رابطه جنسي در آنها باشد ، بايد ابتدا "رابطه جنسي" شناخته شود. شرايط يك رابطه جنسي سالم و به دور از آلودگي فيزيكي يا خطرات احتمالي بررسي شود - بگذريم از محدوديتهاي فرهنگي و مذهبي كه بحثش وقت و حوصله مجزايي مي طلبد - بنابراين ديدگاه من صرفا يك ديدگاه اجتماعي است. قبل از اينكه در مورد آزادي جنسي در اين جامعه صحبت كنيم بايد حقوق افراد ، مساله كورتا‍‍ژ و مساله اطفال حر...

از تن نوشتن ... یا ؟

بحث داغی را دنبال می کردم در باب روایت زنانه رابطه ج ن س ی . خواندم که نویسندگان بیشتر متون پ .ورنو در اینترنت مردها هستند ، حتی آنهایی که از زبان زنها می نویسند. خواندم که زنها باید روایت کنند و در جایی دیگر خواندم که روابط ج ن س ی خصوصیست و روایت شدنی نیست. چرا می نویسم؟ برای اینکه چیزی در ذهنم است که در هیچ یک از این نوشته ها نخوانده ام. در جامعه ای زندگی می کنیم که هنوز مساله بکارت و رابطه ج ن س ی پیش از ازدواج در آن تابو است. تابویی شاید در حال فرو ریختن اما از طرفی با ریشه هایش گره در خاک. من قصد نقد کردن این تابو را ندارم. اما باور من این است که راههای پیموده را دوباره پیمودن خطاست. نگاه می کنم که غربیان از کجا راه افتاده اند به کجا و حالا گم کرده های راهشان را در کدام جاده می جویند. ما کجاییم و از کجا راه افتاده ایم و دنبال چه می گردیم. آیا باید همه چیز را خودمان آزمایش کنیم؟ مساله رابطه ج ن س ی و نوشتنش به نوعی انتشار چیزی در جویبار زندگیست. چیزی که من نامش را آلودگی می گذارم. فکر می کنم به دختر 16 ساله ای که با هیجانات داغ نوجوانیش پشت همین صفحه های سفید می نشیند و می خواند ...

ما ز بالاييم و بالا مي رويم

فقط براي تو مي نويسم. فكر مي كنم و فكر مي كنم. به روزها. به بهانه هاي كوچكم. به لحظه هايي كه مي سازم و مي گريزند از من. شايد اگر روزي مجراي جلوه خلقت بي نظيري بودي حرفم را بهتر درك مي كردي. لحظه خالص عشق. موجودي كه در بطن توست ، از تو هست و از تو نيست. شايد منصفانه نباشد. مردها راهي براي اين تجربه ندارند.اما هر زن ساده روستايي كه گاوش را به چرا مي برد، راهي براي اين تجربه دارد.امروز اما به چيز ديگري فكر كردم. به چيزي كه چشمهايمان را بسته ايم به رويش. مهم اين نيست كه چگونه مي بينيمش. مهم اين است كه براي ديدن نور چشمهايمان را بسته ايم. همين و بس.هر چه هست روزمره است و روزمرگي پر است از تاريكي و نگراني و بيماري. نبايد اينطور باشد. ما از نوريم. ما هر كدام شعاعي از نوريم. در اين دنيا تنها نيستيم. براي ادامه تاريكي به دنيا نيامده ايم. براي اين آمده ايم كه شايد جلوه اي از نور باشيم. شايد بدرخشيم نه مثل خورشيد - كه نمي توانيم حتي نگاهش كنيم - اما ماه كه مي توانيم باشيم؟ در اين دنياي نگرانيهاي كوچك سرگرداني تا كي؟ آيا براي همين آفريده شده ايم؟ براي تكرار؟ تكرار نمي بينم خلقتم را. من كه روزي در ...