Posts

Showing posts with the label 7آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

« آنجا که پیاده‌رو تمام می‌شود»

جاده کوهستانی بود. پهن و سر بالایی. بی سر و ته. انگار توی خلا. زیبا بود. منظره روبریمان بی نظیر بود. زیبا و نفس گیر. کوه خاکستری و یک دریاچه آبی، آبی. ماشین خیلی تند می‌رفت. آنقدر تند که می‌ترسیدم. بعد قبل از اینکه بفهمم، قبل از اینکه فرصت کنم پایم را فشار بدهم روی ترمز جاده تمام شد و ما پرت شدیم توی دره. توی آن خالی بزرگ و دریاچه آبی و کوه. برای چند لحظه قلبم خالی شد. اما بعد دیدم که سقوط نمی‌کنم. دارم بالا می‌روم. پرنده‌ای مرا گرفته بود و داشت بالا می‌برد. پرنده دیگری سینا را گرفته بود. بعد هر سه تایی رسیدیم به کوه. پرنده‌ها ما را گذاشتند زمین. آنجا یک ساختمانی سنگی بود. چیزی مثل تخت جمشید. گفتند اینجا مدرسه است. اینجا بچه ها آزادند هر کاری دلشان خواست بکنند. با این سنگها بازی کنند. خانه بسازند. از کوه بروند بالا. مدرسه خیلی خوب بود. منظره بی نظیر بود. فقط یک مشکل کوچک وجود داشت. هر روز باید پرت می‌شدند از کوه. پرنده می‌گرفتدشان و می‌رفتند تا مدرسه... حالا بیدار شده‌ام و پشیمانم که ثبت نامش نکردیم.

وصاياى تحريف نشده

قلبم ديوانه شده، خسته شده انگار از تپيدن مدام، خسته شده از من و نق نقهايم. مادرم تا مى فهمد كه آريتمى اين روزها مدام اذيتم مى كند شروع مى كند به ترساندنم. بله، خودم هم مى دانم كه كدام عمه و كدام عمويم را قلبشان شوخى شوخى قبل از اينكه درست حسابى پير شوند برده جهان باقى. اما آقاى دكتر گفته قلبم خوب است. قلبم اما انگار خوب نيست. جلوى آينه بودم كه باز شوخيش گرفت. نفس عميق كشيدم و گفتم: " وقتش نيست!" دكتر قلب دستهاى گرم و لبخند اطمينان بخشى داشت. گفت چيزى نيست. دوباره ترسيدم ولى. نكند بميرم و كسى نباشد ديكته هاى كلاس اول پسرم را برايش بگويد؟ نكند بميرم و اين همه دور باشم از خودم؟ نكند بميرم؟ امروز گرچه آنقدر تلخم كه فكر نمى كنم مرگ هم به سراغم بيايد. اگر مردم از من به شما نصيحت، به دكترهاى قلب خوش تيپ و مردهايى كه مى گويند خيلى دوستتان دارند اعتماد نكنيد، اگر نمردم البته حتما يك پست ديگر مى گذارم و حرفم را پس مى گيرم.  

خيلى وقت بود خواب نديده بودم

خواب مى بينم آشنايى كه به تازگى دختر دومش را زاييده آمده پيشم. در خانه خودم نيستم. در خانه بزرگ و بى در و پيكرى هستم با يك عالم غريبه. دارم براى هر دو دختر هديه آماده مى كنم. سينا، جامدادى قرمزى را كه خريده ام براى دختر بزرگتر پنهان مى كند. اخم مى كنم. جامدادى را پس مى دهد. همه هديه ها آماده است. كيسه را مى گذارم گوشه اتاق و بيرون مى آيم. زن كه دارد مى رود، مى خواهم هدايا دخترها را بدهم ببرد. تمام خانه را زير و رو مى كنم و كيسه را پيدا نمى كنم.  *** در جاده اى كوهستانى مى رانم، نيمه برهنه ام. پيچها تند هستند و من نگران برگشتم هستم. جاده مى رسد به يك دوراهى و هر دو راه را با سنگهاى بزرگ بند آورده اند. پياده مى شويم از ماشين. سينا شروع مى كند به دويدن. اما سينا قبلتر توى ماشين نبود. من بودم و امير. سينا مى دود و دور ماشين مى چرخد. نگرانم و نمى دانم چرا.  *** توى شهرم،  باز دارم رانندگى مى كنم. يكى از دوستانم كنارم نشسته، ايده يا الهام يا يكى كه رويايم ساخته از تركيب اين دو. موبايلم روى اسپيكر است و دوست ديگرى پاى تلفن حرف مى زند. الهام/ايده با دوستم بد حرف مى ز...