- یخچال گریان من
زن گفت «با همین شال می خوای عکس بندازی؟ شال مشکی ندم؟» صبح شال خاکستری را از ته قفسه کشیده بودم بیرون که شال داخل دفتر پلیس+10 را سرم نکنم. گفتم «نه همین خوبه.» موهایم را چپاندم توی شال و دور صورتم مرتبش کردم. این شال را مادرم سالها پیش از ترکیه برایم آورده، الان کهنه شده ولی خاکستری و پفی بود و من دوستش داشتم. به خاطر مچاله شدن ته قفسه طبعا مثل این بود که از دهان گاو بیرون کشیده باشمش. با این حال فرقی نمی کرد. دیگر قرار نبود یک چیز اجباری، زیبا باشد. این همه سال هم گمانم اشتباه کردیم که هم مدارا کردیم و هم با شالهای رنگارنگ، شکل زیبایی به آن دادیم. باید می گذاشتیم همان چیزی که هست باشد. اجباری. زشت. چروکیده. بیاساس و بیمورد. عکس را انداختم. اثر انگشت نخواست. لابد توی سیستم داشت. بعد باید می رفتم معاینه چشم که بتوانم موفق شوم و خودم را به ثبت برسانم و گواهینامه رانندگی ام را تمدید کنم. چشم چپم که در مطب اپتومتریست قبلی به چشم عقاب پهلو می زد، یاری نکرد که علامتها را بخوانم. دوباره شدم «رانندگی با عینک» عجیبش ای...