قار قار تا شونقارتا
رفتهام بالای منبر که به مادر مسن بگویم دخترک یک ساله چشم درشتش اگر راه نیفتاده و هنوز چهار دست و پا میرود برایش خوب است و باعث هماهنگی نیم کره راست و چپ مغزش میشود و از این چرندیات. هنوز کلمه نیمکره توی دهنم درست و حسابی نچرخیده که مادر دخترک نطق غرایی را شروع میکند از موسسهای آموزشی که بچه را میبرد و بهشان آموزش ریاضیات و چه و چه میدهند. از خواهر زادهای میگوید که چهار ساله است و مدام توی خانه تکرار میکند: «چهار چهار تا شونزده تا!» وحشت کردهام که در زندگی روزمرهام عجیب نیست. من زود وحشت زده میشوم. نقاب لبخندم را میزنم روی لبم چون نمیدانم در جواب مادر مغرور چه باید بگویم. بعد سرم را تکان میدهم و چیزی به پسرکم میگویم و میروم آشپزخانه. پسرک دارد جیغ میزند و بازی میکند. این بهار و تابستان را به جیغ و بازی گذرانده و خدا را شکر که هنوز نمیداند چهار چهار تا چقدر میشود. بداند که چه؟ مگر من که تا ضرب بیست و پنج در بیست و پنج را ذهنی حساب میکردم کجای این دنیای مسخره را گرفتهام؟ بگذار بدود. بگذار جیغ بزند. بگذار از دیوار راست بالا برود. به زودی زود، برایش اینطور شادمانه خن...