Posts

Showing posts with the label افسردگی و سایر دردهای بی‌درمان

«تو که گفتی اگر به آتشم کشی اگر به غصه ام کشی تو را رها نمی‌کنم من»

پسرک مدادها را ولو کرده روی میز، زیر میز و روی فرش. صندلی های میز پذیرایی هر کدام یک طرف هستند. من نشسته ام و دارم گوش می‌کنم و به مدادهای رنگی نگاه می‌کنم. قرمز. سیاه. سبز. خانه ساکت است. خانه بدون سینا ساکت است. امیر در اتاقش نشسته و یک گلچین قدیمی را گوش می‌کند. از همینجایی که نشسته ام نصفه و نیمه آهنگها را می‌شنوم. به خودم می‌گویم: « گریه برای چی احمق؟» خوب نیستم با خودم. با خودم که خوب نباشم صورتم جوشهای ریز می‌زند. چشمهایم برق نمی‌زند. با خودم که خوب نباشم دلم هی گریه می‌خواهد. مامان زنگ زد که شب یلدا بیایید پیش ما. ترسیدم دنیا تمام شود و دور مانده باشم از آنها. می‌ترسم دنیا تمام شود. هی فکر می‌کنم قرار است همه چیز سیاه شود. فکر می‌کنم آن موقع بچه ام باید بغلم باشد. فکر می‌کنم بچه ام می‌ترسد. نمی‌ترسد؟ کاش نترسد. کاش نفهمد ترسیده ام. امروز دیر رسیدم مدرسه. پسرک دم در ایستاده بود. آویزان. « مامان کجا بودی؟» توی ترافیک شهر لعنتی مانده بودم. شهر امروز خیلی شلوغ بود. فکر کردم چهار ساعت کار کرده ام و به اندازه چهل ساعت خسته ام. این ترافیک لعنتی دارد فاتحه مرا می‌خواند. باید بیایم ی...

خرده جنایتهای عصر جمعه

یک -   بى حوصله‌ام، تقصير هورمونها هم نيست. شده‌ام يك پارچه اضطرار. تحمل خودم را ندارم. از كى جمعه‌ها اينقدر سنگين شدند و از كى تحملشان اينقدر سخت شد؟ جمعه، مثل حريفى نشسته روى سينه‌ام، نه مى‌توانم كنار بزنمش و نه آنقدر قوى است كه نفله‌ام كند. من و جمعه با هم كشتى مى‌گيريم. جمعه مرا زمين مى‌زند. از صداى خنده‌اش چندشم مى‌شود. سر پسرم داد مى‌زنم: " آخه آدم با مامانش اينطورى حرف مى‌زنه؟" با حرص مى‌گويد: " بله!" فكر مى كنم يك جايى اشتباه كرده‌ام اما نمى‌دانم كجا. گاهى فكر مى‌كنم اشتباهم از لحظه انتخاب رشته‌ام شروع شد يا از وقتى كه تصميم گرفتم از استانبول برگردم و درسم را تمام كنم يا از همين بى حوصلگيم در مادر بودن. سرِ نخ پيچيده و گم شده، تقصير كمردرد هم هست. وقتهايى كه كمردردم زياد مى شود فكرهاى سياه مى زند به سرم. جمعه، مثل يك عنكبوت كريه و درشت خيره شده به من. طاقتش را ندارم. مى گويد:" چرا نمى‌نويسى؟" حوصله ندارم. جواب مى‌دهم؟ نمى‌دهم؟ يادم نمی‌آید. مى‌گويد: " زندگى پيچيده است، بنويسش." دو تا جمله مى‌نويسم شبيه انشاهاى كليشه‌اى دبيرستان. فايده...

"پشت اين پنجره يك نامعلوم، نگران من و توست."

مچ دست چپم درد مى كند. پريروز با يك عالمه بار و بنديل از خانه مادرم برمى گشتم كه مچم را ناجور چرخاندم. تا مغز استخوانم تير كشيد. همان لحظه هم ترسيدم كه بلايى سر خودم آورده باشم. حالا آرام آرام دردش را به من يادآورى مى كند. مثل عاشقى كه از اداهاى معشوقش خسته شده باشد، هى زير لب زمزمه مى كند كه چرا مواظبم نبودى. دست چپم، دستيست كه موبايلم را برايم نگه مى دارد وقتهايى كه مى نويسم. دستيست كه دستورهاى اتوكد را تايپ مى كند. دستى كه فرمان ماشين را مى چرخاند. دست چپ طفلكيم، خيلى مهم است. كمردرد هم بعد از يك ماه دوباره پيدايش شد. يك ماه درد نداشتن در زندگى من يعنى رويا. حالا رويا تمام شده، رويا خيلى وقت است كه تمام شده و من حواسم نيست. رويا تمام شده و من نامرئى شده ام، با دردهايم، با بى قراريهاى هر روزه ام، با اشتياقم به زندگى. ديشب حتى اگر هوار هم مى زدم باز نامرئى بودم. اما درد هست كه يادآورى كند كه "هستم" كه هنوز هستم، حتى اگر هيچ كس حواسش نباشد. 

" بار ديگر شهرى كه دوست مى داشتم."

دارند مى روند استانبول و من اسمهاى آشنايم را به تركى روى كاغذ مى نويسم. مى گويم كه سى انگليسى را مى خوانند جيم و اگر يك خط كوچك زيرش داشته باشد مى شود چ. بعد روى كاغذ مى نويسم. اسمها جان مى گيرند و جلوى چشمم مى رقصند. همانطور كه مى گويم اسكله، باد دريا مى خورد توى صورتم. مى گويم جزيره را از صبح برويد و كشتى اول ده و نيم صبح است. خودم را مى بينم كه روى سنگفرش كوچه ها مى دوم تا به كشتى برسم. آخرين نفرى هستم كه سوار مى شوم و سرفه مى كنم:" آب" چقدر تشنه بودم. جمعه بود. مى گويم در جزيره ماهى بخوريد. نمى گويم زيرانداز ببريد و روى چمنها ولو شويد. نمى گويم كه پرنده ها مى آيند نزديك، خيلى نزديك. مى گويم پلاژ دارد اما نمى دانم كجاست. مى گويم حواست باشد به اسكله اى كه ازش پياده مى شوى. نمى گويم آن روز دامن رنگى بپوش كه خودت هم شكل جزيره باشى. تركها به اين جزيره مى گويند " بويوك آدا" يعنى جزيره بزرگ، خارجيها اسم جزاير اطراف استانبول را گذاشته اند جزيره هاى پرنسس. روى كاغذ مى نويسم كه جزيره چهارمى پياده شويد و دوربين را فراموش نكنيد. نمى گويم آهنگهايتان همراهتان باشد. روى چم...

ellerimde çiçekler kapında sırılsıklam görürsen bir gün şaşırma

یک - وقتهایی هم هست که نمی شود نوشت. آدمی مثل من که دستهایش بیشتر وقتها با   نوشتن آشتی است اینجور وقتها را دوست ندارد. برای من نوشتن یعنی فهمیدن همه چیز. نوشتن یعنی درک اینکه کجا ایستاده ام و به کجا دارم می روم. اگر ننویسم گیجم. سرگردانم. نمی دانم کجا ایستاده ام و به کجا می روم. آن وقت فکر می کنم گم شده ام. فکر می کنم باید بنشینم و از این گم شدن بنویسم. ولی مگر می شود از گم شدن نوشت؟ * دو - دخترک دیوانه ای بودم که دلم می خواست در جنگل گم شوم. این هم شد فانتزی؟ فانتزیهایم هم رنگ دیوانگی هایم بود. حالا گم شده ام در شهر و هیچ چیز رویایی نیست. شهر، انگار دیگر دارد با من وداع می کند. کشتی ها روی تنگه می سرند و می روند و من دیگر از دیدنشان جادو نمی شوم. دلم می خواهد رو به این شهر اشک بریزم. دلم می خواهد تنگه و دریایش را بدزدم و برای تهرانم سوغاتی ببرم. دلم می خواهد بیخیالی مردمش، آسمان آبیش و خنده جوانترهایش را بدزدم. دلم می خواهد قدم زدن آسان در پارکهایش را بدزدم. دلم می خواهد مرد سیمیت فروش را بدزدم. دلم می خواهد بچه هایی را که مرغان دریایی را با دست نشان می دهند بدزد...

عصر يكشنبه

هر دو يكى يك دانه، دخترك لوستر است از پسر من، تا چيزى بخواهد گريه الكى مى كند و پدرش برايش مى خرد. پسرك كه در نوع خودش لوس سابقه داريست به دختر چپ چپ نگاه مى كند. در كافه اى كنار دريا نشسته ايم. دم غروب و هوا هنوز داغ است. گله به گله توى چمنهاى اطراف ساحل جوانها نشسته اند و ساحل پر از سگ و گربه است. پسرم به گربه ها پارس مى كند و گربه ها با نگاه عاقل اندر سفيه نگاهش مى كنند. يكى گيتار مى زند. دور و بريهايش دست مى زنند. انگار همه آمده اند كه عصر يكشنبه شان را لخ لخ كنان بگذرانند. امروز حالم خوب نيست و نمى دانم چرا، بى سبب كسلم و بى حوصله، نه مرغهاى دريايى در من شوقى زنده مى كنند و نه آبى خوشرنگ دريا و نه قايقهاى كوچك... دلم مى خواهد تنها باشم. بچه مدام نق مى زند. " گشنمه. تشنمه. خوابم مياد. خسته شدم." دلم مى خواهد پشت كنم به بچه و بروم. رو به شهرى كه نمى شناسم و دوستش دارم. بروم و تا حالم بهتر نشده برنگردم.

«چشمهای کاملا بسته»

بعد از شام، دراز کشیده‌ام روی تخت، تنها و به صدای کولر گوش می‌کنم. صدای شادمانه بچه‌ام را می‌شنوم که چیزی را تعریف می‌کند. اینجا در این خانه، با همه ساکنینش همخون است. یک بار برایش توضیح دادم که فامیل با دوست چه فرقی دارد. فامیل یعنی کسی که با تو نسبت دارد. یعنی که نمی‌شود عوضش کرد. نمی‌دانم فهمید یا نفهمید. یک بار دیگر از من پرسید که لیلا – دختر عمه‌اش – کی من می‌شود؟ گفتم: «هیچ کس». بعد انگار بخواهد چک کند، دانه دانه اسم برد. مادر بزرگ، پدر بزرگ، عمه‌ها، بچه‌هایشان و همه‌اش جواب یکی بود: «هیچ کس!» باورش نمی‌شد که من مادرش باشم و «هیچ کس» این همه آدم. حالا خودم دراز کشیده‌ام و فکر می‌کنم من تنها هستم. عجیب نیست که من بچه‌ای را زاییده باشم و او متعلق به خانواده دیگری باشد؟ همه زندگیم دلم می‌خواست خواهر داشته باشم. هنوز هم فکر می‌کنم خواهر موجودی است که خیلی به درد می‌خورد. می‌شود بهش تکیه کرد. می‌شود درکش کرد. اما امشب اولین بار توی زندگیم بود که دلم می‌خواست جاری داشته باشم. کسی که شاید می‌شد به او بگویم که این تنهایی گاهی چقدر سخت است و چقدر تعلق نداشتن به یک خانواده بزرگ دردناک اس...

من، شیدا، پنج سال دارم

نه یک جر و بحث و نه حتی دو سه جمله ساده، اما من رسیده‌ام به مرز انفجار. دلم می‌خواهد مثل یک آتشفشان غرش کنم. دلم می‌خواهد داد بزنم. عوض همه اینها دست بچه را می‌گیرم و راه می‌افتم طرف خانه. تمام راه بچه بلبل زبانی می‌کند و من فکر می‌کنم به من. به من زخم خورده‌ای که زیر پوست من بزرگسال خودش را قایم کرده است. به من ، دخترک، که هنوز درد می‌کشد. به من، که گاهی فقط یک جمله ساده می‌تواند پرتش کند خیلی عقبتر از جایی که هست. کودک درونم پا می‌کوبد. عصبانی. غران. شیشه‌‍‌ها را می‌شکند. درها را قفل می‌کند. من اما دارم رانندگی می‌کنم و به حرفهای بچه‌ام گوش می‌دهم و نمی‌شنوم که چه می‌گوید. من از من فاصله گرفته‌ام و دارم به آن کودک عصبانی نگاه می‌کنم. آن کودک، هنوز یک عالمه حرف نگفته دارد. آن کودک امروز دلش می‌خواست آزار بدهد. گاهی متحیرمی شوم که چقدر عمیقا آرزوی آزار دادن والدینم در من هست. چرا نباشد؟ این همه سال کداممان برای پشت سر گذاشتن این سنگینی کاری انجام داده‌ایم؟ کداممان لبخند زده‌ایم و گفته‌ایم متاسفم. من نگفته‌ام. من متاسف نیستم. من آن کودک عصبانی هستم که به دستهایش فلفل مالیده‌اند که نتوان...

سی و پنج سال منهای 18 روز

دلم می‌خواست این شهر یک جایی داشت که اسمش می‌شد ساختمان سی و خورده‌ای سالگی. سی و خورده‌ای ساله‌ها می‌شد که بروند آنجا. اول ورزش کنند. بعد بنشینند وردل هم هی از سی و خورده‌ای سالگی حرف بزنند و هی سرشان را تکان بدهند و «آها منم همینطور!» بگویند. بعد مغازه‌هایی داشت که لباسهایش به تن سی و خورده‌ای ساله‌های تپل هم قشنگ بود. بعد یک رستوران بود که توش غذاهای سبک و خوبی می‌شد خورد. دکتر هم بود. روانشناس. یک مرکز کامپیوتر. فکر می‌کنم پارک هم می‌شد که داشته باشد. با یک آبنمای بزرگ که صدای آب داشته باشد و دنیا را غرق کند توی ذره‌های ریز آب که پرواز می‌کنند. توی ساختمان سی و خورده ای ساله‌ها آدمهای کوچکتر یا بزرگتر را راه نمی‌دادند. نمی‌شد اصلا. سنسور داشت. بوق می‌زد. سر و صدا راه می‌انداخت و بی‌آبرویی می‌کرد. ... می‌شد که همه اینها هم نباشد که نیست و یکی، یک دوست، جا مانده باشد از آن همه‌ای که رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند. یک دوست که می‌شد برایش تعریف کرد که چرا آسمان بعضی روزها خاکستری می‌شود و هر چقدر هم که عینکت را برداری و شیشه‌هایش را پاک کنی، فرقی نمی‌کند. یک دوست که تو را بلد بود ...