Posts

Showing posts with the label آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

گودی کمر دارم پس هستم

کمرم شاکی است. می‌گوید باز که نشستی پای این کامپیوتر که من قوز کنم و درد بگیرم و تا صبح امانت را ببرم. می‌گویم من از نسل نشستن و هیچ کاری نکردنم. نسلی که فقط با تکان دادن انگشتهایش روی صفحه کیبورد به همه فانتزیهایش جان می‌دهد و همانجا هم خاکشان می‌کند. می‌گوید اوهوم. به درک. هر خری که هستی باش. گفتم که شاکی است. می‌گوید بلند شو. دو قدم راه برو. خشک شدم. درد دارم لعنتی. می‌گویم کار دارم. می‌خواهم بنویسم. می‌گوید از صبح تا بعد از ظهر سر کار می‌گویی تحمل کن که الان دارم کار جدی و مهمی انجام می‌دهم. حالا ولی نشسته‌ای و داری مزخرف می‌نویسی. می‌گویم خفه شو. بذار فکر کنم چی می‌خواستم بنویسم. یک چیزی بود در مورد عشق. مطمئنم که می‌خواستم یک چیزی در مورد عشق بنویسم اما این لعنتی حواسم را پرت کرد!

چه کسی اژدهای مرا خورد؟

پانزده سال از آخرین باری که این همه سیگار یک جا کشیده‌ام می ‎ گذرد. با موهایم که بوی سیگار می ‎ ‌دهد و گلوی خشکم بیدار می‌شوم. در یک جور هنگ اور دودی غلت می‌زنم و به ساعت نگاه می‌کنم : 8 صبح. از جایم بلند می‌شوم. آخرین روز تعطیلات است. از اتاق فرمان دستور آمده که در مورد «سی و خورده‌ای سالگی» و «اینکه امسال سال من است» و اینها ننویسم. تا دستور نیامده که از تعطیلات هم بکشم بیرون یک پست بنویسم و بروم رد کارم. منتها الان نوشتنم نمی‌آید. این پست جهت شرط بندی دیروز نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد!

« در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی»

پیرو این پست و این یکی و چند تای دیگر! اسم من شیداست. وقتی به دنیا آمدم تا حدود یک ماهگی اسم نداشتم. بهرحال مادرم منتظر نامه‌ای بوده که قرار بوده از ترکیه برسد و فهرست اسامی که خواهرهایش فرستاده‌اند را همراهش داشته باشد. آن وقتها هم که مثل الان نبود که کلیک نکرده ایمیلها می‌رسد و تا بخواهی از فرستادنشان پشیمان بشوی، جوابشان را هم گرفته‌ای. نامه‌ها فس‌فس‌کنان یکی دو ماهی توی راه بودند تا برسند و دیر شده بود. بابا بالاخره از بی اسمی دخترش کلافه می‌شود و همینطور خودجوش اسم مرا می‌گذارد «رویا» مادرم اسم رویا را دوست نداشته برای اینکه تلفظش در فارسی، ترکی و عربی با هم فرق می‌کرده. عربهای دور و برمان ( قوم پدری) رویا را با فتحه روی «ر» تلفظ می‌کردند و ترکها آن را با کشیده کردن صدای «و» تلفظ می‌کنند یک چیزی تو مایه‌های « روووویا» ایرانیها هم که تکلیفشان معلوم است. فکر می‌کنم ده روزی اسمم رویا بوده. مادرم گزینه‌ای توی ذهنش داشته تمام ترکی مثل « فولیا» که خدا رحمم کرده که رویم نگذاشته‌اند. دوست صمیمی مادرم هم گیر داده بوده که اسم بچه بشود «جمیله» که خیلی شیک و امروزی است! مادر تمام مد...

با سپاس بیکران از خودم و همسایه‌های محترم

می گوید چرا کتابت را تقدیم نکردی به من، چرا از من تشکر نکردی اول کتابت؟ و من از این همه صداقتش خنده‌ام می‌گیرد. بابا همین است. نقطه ضعف و نقطه قوتش صداقتش است. صداقتی که همینطور یک باره رو می‌کند. نه اخم و تخمی، نه قیافه گرفتنی. حرفش را می‌زند. اول رساله فوق لیسانسم نوشته‌ام: «سپاس بیکران از پدرم عزیزم که در طراحی این مرکز چراغ راهم بود.» شاید باید یک نسخه از آن را هم کپی کنم بگذارم خانه پدر و مادرم تا بابا هی یادش بیاید که دخترش که این همه پز مهندس بودنش را می‌دهد، اول تزش نوشته که از پدرش ممنون است. اول کتابم چیزی ننوشته‌ام. نه اینکه یادم رفته باشد. نمی‌خواستم کتابم را تقدیم کنم به کسی. تقدیم نامه‌های کلیشه‌ای را دوست ندارم. دلیلی هم نمی دیدم کتابی را که اینقدر شخصی است تقدیم کنم به کس دیگری. باید اول کتاب می‌نوشتم « به شیدا که جرات کرد بنویسد.» یا « به شیدا» به همین سادگی و چقدر مسخره‌تر می‌شد که نویسنده‌ای کتابش را به خودش تقدیم کرده باشد! تزم را که می‌نوشتم داشتم نتیجه می‌گرفتم. داشتم آخرین نقطه را بر پایان راه طولانی درس خواندنم می‌گذاشتم. زحمتم را کشیده بودند. هنوز هم به نظرم تز...

قول می‌دهم پست بعدیم در مورد کتابم نباشد

امروز با ناشر تماس گرفتم. کتاب هنوز توی تهران توزیع نشده. البته برای تهیه اش دو تا راه هست. یکی از طریق شماره تلفن 88453188 و راه دوم از طریق کتابفروشی اگر که آدرسش خیابان 16 آذر،کوچه عبدی نژاد، شماره 6 است و شماره تلفنش 88985049 و سفارش ایمیل و تلفنی قبول می کنند.در مورد شهرستانها در این شهرها و کتابفروشی ها کتاب توزیع شده: مشهد – کتابفروشی امام کرمانشاه – کتابفروشی سیروان اهواز – کتابفروشی مهام و کتابفروشی رشد اصفهان – کتابفروشی باستان و فرهنگسرا شیراز – کتابفروشی دانش رشت – کتابفروشی بدر تبریز – کتابفروشی دهخدا در مورد بقیه شهرستانها و دوستان خارج از کشور بازهم می توانند از طریق کتابفروشی اگر اقدام کنند یا برای من ایمیل بزنند.