Posts

Showing posts with the label جلف بازیهای یک خانم شین موقر

برسد به دست آن آقایی که امشب در بلوار اندرزگو نسکافه نذری می‌داد

من بعد از ساعت 5 بعد از ظهر چای یا نسکافه نمی‌خورم. متاسفانه از آن دسته آدمهایی هستم که یک فنجان چای می‌تواند تا ساعت 3-4 صبح بی‌خوابم کند، نسکافه که جای خود دارد. چای را زیاد دوست ندارم. هیچ وقت هوسش نمی‌کنم و هیچ وقت با عطش سراغش نمی‌روم. نسکافه اما ... آه نسکافه! حالا در نظر بگیرید که در یک میهمانی شبانه، میزبان سوال می‌کند: « نسکافه می‌خوری؟» خوب من جواب می‌دهم: « نه!» چون در عین اینکه عشق زیادی به نسکافه دارم همانقدر هم عاشق خوابیدن هستم. پس مساله حل می‌شود. مشکل آنجایی پیش می‌آید که میزبان بدون پرسیدن نسکافه را دور بگرداند. من از آن دسته آدمهای بی‌اراده‌ای هستم که نمی‌توانم به یک فنجان نسکافه که جلوی رویم دارد بخار ملیحی ازش بیرون می‌آید بگویم نه! بنابراین من آن نسکافه را می‌خورم و شبش هم بیدار می مانم. درست مثل آن بنده خدایی که تا پوست موز می‌دید می‌گفت: « ای بابا! بازم باید بخورم زمین!!»

صرفه جویی های یک اسکروچ خیابان ندیده

جلسه که تمام شد ساعت 3 شده بود. تا 4 ماندم و کارهایم را تمام کردم. یک نفس فسفر سوزانده بودم برای فهمیدن حرفهای کارفرما و محاسبات پیچیده دستگاهها و محدودیتهای معماری. فکر کردم: « آژانس بگیرم؟ نگیرم؟» فکر کردم آژانس از دفتر تا خانه مامانم اینا حداکثر 5 هزار تومن بگیرد، فوق فوقش هم ده دقیقه طول می کشد. هوا بدک نبود. وقت هم که داشتم. فکر کردم با تاکسی می روم. فوقش می شود پانصد- ششصد تومن. راه افتادم طرف میدان شهرک. از جلوی سوپر هایپرلند رد شدم. همیشه دلم می خواست بروم توی این سوپر. فکر کردم حالا که ماشین ندارم و مشکل جای پارک هم ندارم، بروم یک دوری بزنم. شکلات خارجی داشت. هوس کیت کت کردم بلکه چلوکباب برگ مفصلی که در معیت کارفرما خورده بودیم ببرد. شیر پاکتی نداشتیم. آدامس و از این چیزها. سه هزار تومن دادم و آمدم بیرون. دستفروشی داشت جورابهای زمستانی می فروخت. از این جورابهایی که شکل لباسهای برادران دالتون است، داشت. یک جفت خریدم، دو هزار تومن. مجله دوست خردسال خریدم برای سینا، پانصد تومن. هفتصد تومن پول تاکسی خطی دادم و دم نمایشگاه پیاده شدم. دیدم دستفروشها دو طرف خیابان بساط کرده اند تا ...

عاشقانه ای برای کمربند ایمنی ماشینم

حواسم نبود بهش. حواسم نبود که چقدر مهربان است. چقدر بی سر و صدا گوشه زندگیم ایستاده و مدام مراقب من است. حواسم نبود که تنها کسی است که تا ببیند تند می روم زود دستهایش را حلقه می کند دورم که بلایی سرم نیاید. حواسم بهش نبود که هر روز صبح کنارم است و همه راه همراهم می آید. حواسم نبود که جا می گذارمش و می روم پی زندگی و باز که برمی گردم همانجا است و باز دستهایش و باز امنیت.

اخبار شامگاهی از شبکه استان مازندران

خلاصه اخبار را از شمال کشور، شهرستان ایزدشهر بدین شرح به سمع و نظر شما می رسانم : چیلیک چیلیک، فین فین، تیلیک تیلیک، جیر جیر و اینک مشروح اخبار: باران می بارد. سرما خورده ام. هوا خیلی سرد شده و بچه که توی خانه مانده مدام غر می زند. روز خوشی را برای شما آرزو می کنم.

نیازمندیهای صبح تهران

یکی مرا از پشت میز بلند کند. گودرم را ببندد. خانه ام را جارو کند. ملحفه ها را عوض کند. رختهای کثیف را بریزد توی ماشین لباسشویی. ظرفهای تمیز را از ماشین ظرفشویی در بیاورد. سالاد اندونزی و فصل را برای ناهار مهمانی فردا پیشاپیش درست کند. هفت سینم را بچیند و صبحانه بچه ام را بچپاند ته حلقش لطفا!

زندگی من و یک مشت سوسیس

آب دستتان است بگذارید زمین ، بروید مجله « زندگی من » را بخرید. مجله ای رو دست همه مجله هایی که تا حالا دیده اید. نخوانید از دستتان رفته... پر از نوشته های جالب، داستانهای خواندنی و یک عالمه مطالب هیجان انگیز که هیچ جای دیگری نخوانده اید. خانم شین هم از خودش داستان جنایی در کرده است. اگر فکر می کنید خانم شین نمی تواند داستان جنایی بنویسد این مجله را بخرید تا به اشتباه خودتان پی ببرید. اگر فکر می کنید که خانم شین می تواند داستان جنایی بنویسد بازهم مجله را بخرید تا اینکه مطمئن شوید که اشتباه نکرده اید. اگر دلتان داستان طنز با طعم آقای الف می خواهد مجله را بخرید. اگر فکر می کنید آشپزی شوهرتان خیلی خوب است ستون آشپزی شوهر مرا بخوانید. اگر شوهرتان نیمرو را هم می سوزاند بدهید همان ستون را بخواند و هزار اما و اگر دیگر... پ.ن. اگر مجله گیرتان نیامد ایمیل بزنید تا یک فکری به حالتان بکنیم. پ.ن. یک مشت سوسیس عنوان این قسمت داستان آقای الف است. حالا این عنوان را بگیر و برو تا آخر

گوش کردی کوچولو؟

تمام راه، تمام راه یک ساعته یک بند و پشت سر هم ساسی مانکن گوش کردم. رپ، رپ مدام، رپ خالص. بعد وسط کل کل سلطان رپ و دافی شاپ و رپ زدن روی بندری غصه هایم دود شد و رفت هوا. حس گریه که با صبح ابری آمده بود و جا خوش کرده بود رفت. عکس مهره های کج و معوج کمرم از ذهنم پاک شد. تمام تصمیمهایی را که باید می گرفتم فراموش کردم. همین که حواست را جمع کنی به جمله های تند و تند و پشت سر هم و فکر کنی به اینکه چقدر سخت است خواندنشان. چقدر بامزه خوانده اند. دیگر وقت نمی کنی که غصه بخوری. خیلی از موسیقی ها تا حالا مرا غمگین کرده اند. اشکم را در آورده اند. قرض و قوله ها و بدبختی ها را به یادم آورده اند. اما این یکی لعنتی کمپلکس روان درمانی فشرده است. توی ترافیک بعد از همه غصه های روزمرگیها امتحانش کنید...

!! لابد بعدشم می خوای بری کوه شکار آهو

داشتم Tatu گوش می کردم. خانم مسنی که زیر پل صدر سوارش کردم وقتی داشت پیاده می شد گفت : " الهی خوشبخت شی دخترم! الهی سفید بخت شی!" بنده خدا احتمالا فکر کرد کسی که زیر باران شب جمعه تنهایی رانندگی می کند و Tatu گوش می کند نمی تواند متاهل باشد!

حبه انگور و ژانر وحشت خانگی

من کلا آدم ترسویی هستم. از این ترسوهای معمولی. همانهایی که شبهای تنهایی از صدای تلق و تولوق یخچال و شر شر آب توی لوله های سیفون توالت می ترسند. از معدود شجاعتهای قبل از بچه دار شدنم یکی دو شبی بود که در نبود الف تنها در خانه خوابیده بودم. با بچه که آدم هیچ وقت تنها نیست – حتی از ایرانسل هم مطمئنتر! در همه ساعات شبانه روز و بدون دغدغه آنتن دهی! و متاسفانه بدون دگمه آف - حالا امشب که آقای الف مسافرت است پسرکم نیت کرده که زهره ترکم کند. درست وقتی که فکر می کنم خوابیده دارم پاورچین می روم طرف آشپزخانه که سایه سیاهی درست جلوی در اتاقش می بینم. لباس خوابش کمی تیره است. همه جا هم تاریک است. مثل یک روح سرگردان ایستاده. نه حرکت می کند و نه حرف می زند. یک قدم که برمی دارم می پرسد" کجا می ری؟" من که افتاده ام وسط راهروی هتل متروکه فیلم شاینینگ و دنبال قل دوم این روح سرگردان می گردم با تکانی برمی گردم به واقعیت. وقتی بالاخره می خوابد – مشکوکم به اینکه آقای الف یک کاری کرده که وقتهایی که نیست این یکی که هست اصلا نخوابد که من وقت اینترنت گردی نداشته باشم!! – درست یک ساعت بعد دچار night ter...

از کرامات شیخ ما این است

اگر فکر می کنید من ساعت 6 و نیم صبح با کلا 3 ساعت خواب می توانم چیز مفیدی برایتان بنویسم اشتباه می کنید.

پانزده سال بعد در خانه کی چه خبر است؟

در خانه خانم شین و آقای الف : سینا با عصبانیت وارد آشپزخانه می شود: مامان یه چیزی به این سامان بگو! خانم شین – چی شده ؟ سینا – من که رفته بودم بیرون مسنجرم باز بود. نشسته با فلورتیشیا چت کرده . حالا فلورتیشیا با من قهر کرده حرف نمی زنه. خانم شین – بهتر! من از اولشم بهت گفتم این دختره خارجی رو ولش کن به درد ما نمی خوره. سینا – ا ... مامان بعد از این همه مدت که ما با هم دوستیم و عشق و عاشقی این چه حرفیه؟ خانم شین – چه مدتی؟ هنوز دو ماه نشده که. سینا – مامی من تا حالا با هیچکی دو ماه دوست نبودم. این با همه فرق داره باور کن. خانم شین – بهت که گفتم من بچه مهاجرتم. مهاجرت درد داره. کوفت و زهر مار داره. من اصلا نمی ذارم تو از ایران بری با این دختره که هم اسم دوست دختر گالیوره ازدواج کنی. سینا – گالیور دیگه کیه؟ خانم شین – ولش کن اصلا! ، آقای الف وارد آشپزخانه می شود : چیه باز خونه رو گذاشتین روی سرتون؟ سینا – سامان نشسته با فلورتیشیا چت کرده . آقای الف – سامان؟ سامان – وات ددی؟ آقای الف – ددی و کوفت! بگو بابا ، سامان وارد آشپزخانه می شود : خوب حرص نخور. بی کول. برای قلبت و اینا خوب نیست جیگر...

اگرنامه

Image
یعنی بعضی شبها باید تا صبح بنشینی و چرت و پرت بگویی. امشب از آن شبها بود. بچه ها اگر می خوابیدند. می شد که بنشینم تا صبح. نادر اگر کله سحر فوتبال نداشت. آقای الف اگر سر صبح نمی خواست برود بیرون. سولماز اگر خوابش نمی آمد. مانا اگر دیشب دخترش تا صبح جیغ نزده بود. شکیبا اگر نادر کله سحر فوتبال نداشت. رامین اگر سولماز خوابش نمی آمد. منوچهر اگر دیشب دخترش تا صبح جیغ نزده بود و من اگر آقای الف سر صبح نمی خواست برود بیرون. می شد که بنشینیم تا صبح و ته تارت میوه را در بیاوریم و دم دمای صبح برویم کله پاچه بگیریم و بزنیم به بدن. به یاد روزهای جوانی. اگر می شد... پ.ن. طفلکی منوچهر بی وبلاگ! پ.ن. بچه ها ببخشید بی اجازه عکسهای دسته جمعی را آپلود کردم.

در سال گاو یونجه گران خواهد شد

از آرایشگاه که بیرون آمدم دیرم شده بود. باید تلفن می زدم. روسری تا نزدیک ابروهایم جلو بود . عینک آفتابی بزرگم هم به چشمم بود. با آن موهایی که جلوی چشمم را می گرفت و سری که از شینیونی بلند ارتفاعش دو برابر شده بود و مژه های مصنوعی سنگین تقریبا جایی را نمی دیدم. خیابانی را که آمده بودم دور زدم تا مثلا زود برسم به اتوبان مدرس. قاعدتا تابلوی خیابان یک طرفه را ندیدم. پلیسی که با خونسردی از آن طرف خیابان قدم زد و جلویم ایستاد را به سختی دیدم. وسط موبایل حرف زدن گوشی را قطع کردم. پلیس گفت " ورود ممنوع اومدی خانوم!" گفتم" وای آقا ببخشید من تابلو رو ندیدم!" پلیس گفت " با موبایلم که حرف می زدی!" گفتم " آخه شما رو هم ندیدم!" پلیس زیر لب گفت کمربند هم که نبستی و از سر و شکل من لابد خنده اش گرفت که برایم کم نوشت! خنده دار هم بودم راستش!! خوب سال نو شد . کلاه قرمزی هم که آمد. خوش باشید و حال کنید ولی اصراف نکنید. من فعلا هنوز همین دور و برهام. رفتنی که شدم خبر می دم.

داللی موشه من اینجام

می دونم ... خیلی بی مزه اس که آدم بیاد لینک مطلبی که یه جای دیگه نوشته رو بذاره ولی چاره ای ندارم. خیلی گرفتارم. الانم باید برم دنبال سینا مهد کودک ... بهرحال بخشی از این مطلب که توی مجله تخصصی وبلاگ منتشر شده مصاحبه با منه در مورد سرویس وبلاگم ... خواستین بخونین. نخواستین صبر کنین فردا پس فردا بیام حرفهای درست و حسابی بنویسم قربان همگی خانم شین دموکرات

آگهی معاوضه فوری

** توجه توجه** ** اکازیون** ریو سرمه ای مدل 82 خود را با هر گونه وسیله ای که چهار تا چرخ , قابلیت حرکت و یک پلاک زوج داشته باشد تعویض می کنم! خانم شین فرد پ.ن. متقاضیانی که قبلا در اینجا فحش نداده باشند ، در الویت قرار می گیرند!

خوشگلا باید برقصن

Image
او زنی بود خوشحال، مو درست می کرد. مانیکور می کرد. برای همه آشناها کارت کریسمس می فرستاد. * او زنی بود خوشبخت، فسنجان می پخت. زمین را تی می کشید. جوشانده بابونه درست می کرد. * او زنی بود حساس، تمام سریالها را از حفظ بود. بوی پیاز اشکش را در می آورد. روز تولد همه بچه های دنیا را یادش بود. * او زنی بود کامل یک روز که از خواب بیدار شد ماشین لباس شویی او را خورد!

سه زن رو بی خیال! ماه منیرو بچسب

Image
به نظرم بی خیال فرهیختگی بشوید و به جای "سه زن" ،" کنعان" ،" آواز گنجشکها" و" دعوت" بروید بولینگ عبدو " مهریه ماه منیر" رو ببینین! سه ساعت خنده براتون تضمین می کنم. رسما آنقدر خندیدم که فک درد گرفتم.

مورد تقدیر واقع خواهیم شد

Image
برنامه همایش تقدیر از بانوان وبلاگ نویس تاریخ مراسم : بیست و یکم مهر ماه هشتاد و هفت ۲۱ / ۷ / ۱۳۸۷ زمان مراسم : از ساعت ۱۵ الی ۱۷ مکان مراسم : تالار فردوسی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران واقع در خیابان انقلاب - خیابان قدس - درب شرقی دانشگاه تهران توجه : به میهمانان عزیز توصیه می شود تا حتی الا مکان از درب غربی دانشگاه واقع در خیابان شانزده آذر تردد نمایند . جهت تردد آسان مدعوین محترم ،در طول این مسیر ،علائم راهنما نصب گردیده است * از آنجایی که من بی جنبه اولین بار است که می خواهم مورد تقدیر واقع شوم ، می روم. شما چطور؟ * عکسم خوب افتاده؟ خانم شین مورد تقدیر واقع شونده لوس

بانوی درون شوهرم

Image
"زن درون من زن کدبانویی ست! خانه دار است، عاشق یخچال تمیز و خانه مرتب است. دلش غذاهای متنوع می خواهد و عاشق ابداع در آشپزی ست! عاشق ترشی و خیارشور و شور و نعنا خشک خانگی ست! نعنا و شوید خشک می کند و از اینکار لذت می برد. شور می اندازد، سس درست می کند! غذا می پزد و سبزی پاک می کند و از همه اینها لذت می برد! کفه مردانه گاهی به او طعنه می زند که این کارها زنانه است ولی چون زن به شدت کدبانویی ست، خیلی باوقار می گوید که این کارها مرد و زن ندارد! دلش کمدهای مرتب می خواهد، خانه خوشبو، لباس های تمیز و غذای گرم و جدید! ادویه ها را می چشد و بدون هیچ ترسی از ادویه های جدید آن ها را امتحان می کند. سبزی های گوناگون را می شناسد و تمام مواد غذایی پخته و خام را بو می کشد، از بو می تواند کیفیت آنها را کشف کند! و کفه مردانه گه گداری بهش طعنه می زند. قد متوسطی دارد و به شدت اهل سلامتی ست، لاغر است و ورزش می کند! به اندامش احترام می گذارد و به شدت مراقب آنهاست!" * اینکه شوهر آدم در درونش همچین موجودی کشف کند خودش به اندازه کافی بد هست اما از آن بدتر تضاد این زن درونی با من است.از عاشق خانه و آش...

بدم میادا

اه اه اه ... چقدر بدم میاد از این وبلاگ نویسایی که می گن برین توی لیست صد وبلاگ نویس زن برتر به من رای بدین.... اه اه اه ...اه اه اه