Posts

Showing posts with the label من غر می زنم ، پس هستم

هفتمین و آخرین شوالیه ی سرگردان

سنگهای پارکینگ را دارند می‌سابند. سفید سفید شده، سفیدتر از روز اول. کاش می‌شد آدمیزاد بدهد روحش را هم بسابند. کینه‌ها، خاطرات بد و نگرانیها را ازش جدا کنند و بیندازند دور. من روی سنگهای سفید قدم برمی‌دارم و فکر می‌کنم « نو شدن» چه حس عجیبی باید باشد. آن هم وقتی در نیمه راه عمرت هستی. روی رمپ پارکینگ هفت تا ماشین پشت هم پارک کرده‌اند، آخری ماشین دکتر ه. است که مثل من کله سحر از خانه می‌زند بیرون. دکتر پشت ماشینش نشسته با اخم مخصوص دکتری که دیرش شده و سرایدار پشت ماشین اولی تا راه را برای عبور ماشین دکتر باز کند. ماشین من زیر درخت در باغ همسایه پارک است. رویش سفید شده از تگرگ و تویش از سرما یخ یخ است ولی حداقل راهش باز است. تا من برسم به ماشین یخ زده‌ام سرایدار فقط همان ماشین اولی را جابجا کرده و بس. همان را هم گذاشته جلوی راه من. بوق می زنم و ماشین بزرگ نقره‌ای کنار می رود تا من بروم. دارم وسط این بلبشو فکر می‌کنم به عشق. فکر می‌کنم یک وقتی عشق جواب همه سوالها بود، حالا نیست. خیلی سال است که دیگر نیست. فکر می‌کنم خسته‌‌ام. خیلی خسته‌ام و مثل سنگهای پارکینگ هم نیستم. باید تغییر را باور ...

اقتدا به جمعيت عبوس

بابا مى گويد خبر دارى از قيمت دلار؟ مى گويم نگو پدر من، نگو. اجازه بده من در دنياى مصنوعى خودم زندگى ام را بكنم. اصلا ندانم چه اتفاقى دارد در اين مملكت مى افتد. در شركت، خدا را شكر، همكارها كارى به كار دلار ندارند. مهمترين بحث ديروزشان اين بوده كه جلال همتى وسط آهنگش دارد مى گويد زائو يا زالو. البته جواب دادن به اين سوال راحتتر از جواب دادن به سوال بابا است. من گوشهايم را محكم مى گيرم. اخبار نگاه نمى كنم. روزنامه نمى خوانم. سايتهاى خبرى را سر نمى زنم. بايد بنشينم به دور و بريهايم هم التماس كنم كه بگذاريد منِ طفلكى همين زندگىِ كارمند كوچولويى ام را در اين حباب شيشه اى ادامه بدهم و هى فكر نكنم به اينكه چقدر راحت مى شد من در اين كشور لعنتى كه وطنم است نباشم و توى سر پدر و مادرم به جاى مغز چى بود وقتى سال ٥٩ و با شروع جنگ دو تا بچه را برداشتند و برگشتند ايران. ما رفتيم همدان. به خاطر طرح پدرم و بعد ما زودتر از بچه هاى تهرانى ياد گرفتيم بگوييم بمب. من از حالاى سينا، ٢ سال هم كوچكتر بودم. مى دانم كه اگر در اين مملكت كوفتى جنگ بشود بچه ام را برمى دارم و فرار مى كنم و ديگر اهميت نمى دهم به...

پی ام اس، ملال و بقیه خانواده

چمدان دهان گنده‌اش را باز کرده و ولو شده روی میز. لیستم را نوشته‌ام اما نمی‌دانم جمع کردن وسایل را از کجا شروع کنم. پسرک سرفه‌هایی می‌کند که بیا و ببین. یک ساعت پیش دستم را گذاشتم روی پیشانیش. گرم بود. دیگر نمی‌کشم. توان تحمل این روزها را ندارم. مدرسه پسرک را پیش از موعد تعطیل کردند. من ماندم و بچه مریضم و خانه به هم ریخته و اوضاع به هم ریخته تر خودم. کاش می‌شد این دو سه روز نروم سرکار. بعد فکر می‌کنم بشینم خانه که چه کار کنم؟ که مثل امروز بین «‌هیچ کاری نکردن» و «‌حرص خوردن از هیچ کاری نکردن» گیر کنم؟ بهتر که بروم سرکار که فکر کنم چون می‌روم سر کار نمی‌رسم که دهان گنده چمدان را ببندم. اما اگر تب بچه بالا برود فردا باید ببرمش دکتر. نقشه کشم دارد شوهر می‌کند. یکی هم که منظم می‌آمد و می‌رفت حالا شده ستاره سهیل و مدام توی هپروت نامزد بازی است. حوصله خودم را هم ندارم. حوصله بچه، حوصله خانه، حوصله آن همه رانندگی... دو روز پیش داشتم از فوران آن همه انرژی در خودم حیرت می‌کردم و حالا ته چاهم. یکی باید دستش را دراز کند مرا از این چاه بیرون بکشد. کسی که نیست. منم که هی فروتر می‌روم و دیگر حت...

« باور کنید من زنده نیستم.» *

زده بودم بیرون از زور کسالت. عصر پنجشنبه. تک و تنها. برای اولین بار رفتم توی ساختمان پارکینگ شهرداری، تجریش. هی دور زدم و رفتم بالا. هی دور زدم و دور زدم. انگار داشتم در خلاء می‌چرخیدم. حس مورچه بالداری را داشتم دور حباب چراغ. با این تفاوت که نوری نبود. هوا داشت تاریک می‌شد و من هنوز داشتم دور خودم می‌چرخیدم انگار. یک عالمه رمپ بی پایان. آخر یک جای خالی گیرم آمد و ماشینم را چپاندم تویش. انگار که این صحنه را خواب دیده باشم. ترسیده بودم. من چرا از پارکینگها می‌ترسم؟ نزدیک آسانسور بودم. مردی پرسید: « اینجا طبقه چندم است؟» گفتم: « پنجم» و دلم می‌خواست بگویم صدم. هزارم. آنقدر که حس می‌کردم مدتهاست دارم می‌چرخم و نمی‌رسم. تجریش زنده بود. پر از آدمهایی که می‌خندیدند. لبوی داغ می‌خوردند. بچه‌هایشان را کول می‌کردند و پیراشکی گاز می‌زدند. زنانی هم بودند مثل من، مسنتر شاید. منتظر که جادوی تجریش اثر کند. انگار روی پیشانیمان داغ خورده بود، منتظر. انتظارم از دشتهای وسیع و گنبدهای آبی، کوچک شده بود، شده بود اندازه یک پیراشکی شکلاتی. انتظارم شده بود یک سوئیچ سبز و من گذاشته بودمش توی جیبم. تجریش، سرد ...

روز بعد

در خانه را که می‌بندم سوسک مرده از پشت در به من دهن کجی می‌کند. کیفی که دیشب توی عروسی دستم گرفته بودم روی جاکفشی مانده است. چمدانهای خالی برایم سری تکان می‌دهند. رد می‌شوم. پسرک تا آنجا که توانسته اسباب بازی از اتاقش آورده و چیده وسط هال. نوک پنجه از کنار دایناسورها و روباتها رد می‌شوم. رختهای شسته خشک شده‌اند و صدایم می‌کنند. نه! حالا وقت ندارم. بچه ام ولو شده جلوی تلویزیون. ظرف خالی بستنی را از جلویش برمی‌دارم. ماشین ظرفشویی پر از ظرفهای تمیز است و آشپزخانه پر از ظرفهای کثیف. ظرفهای تمیز را می‌چینم توی کابینت. ظرفهای کثیف را توی ماشین. غذا گرم می‌کنم. بچه‌ام را از جلوی تلویزیون بلند می‌کنم و فکر می‌کنم روز اول بعد از تعطیلات نباید اینقدر سخت باشد. روز سخت به من دهن کجی می‌کند و می‌رود. شب خستگی به جایش از راه می‌رسد.

من غر می‌زنم، پس احتمالا هستم

یک. حرف زدن با یک دوست دختر هزار تا خوبی دارد. یکیش این است که لازم نیست هی توضیح بدهی برای غرغرهایت. دوستت می‌داند که تو فقط داری غر می‌زنی. تو می‌دانی که او هم فقط دارد غر می‌زند. حالا گیرم این مردها بشقاب پرنده شان خراب می‌شد و از مریخشان سر ما خراب نمی‌شدند، ما همدیگر را داشتیم که با هم غر بزنیم. اما آقایان بدون ما چطوری زندگی می‌کردند؟ بله... چنین است که شیدا، بعد از ظهر یکشنبه، از غر زدن عصرگاهیش بی نهایت لذت برده. لذتی که این روزها، سخت گیر می‌آید. دو. پسرکم برمی گردد از حیاط. زمین خورده، دستش خونی شده. از روی دوچرخه افتاده. گریه می‌کند و می‌گوید من دیگه دوچرخه سوار نمی‌شم. دستش را تمیز می‌کنم. بتادین می‌زنم. بغلش می‌کنم و دلداریش می‌دهم که کمکش می‌کنم خوب دوچرخه سواری یاد بگیرد. پنج دقیقه نشده دارد از پنجره طبقه چهارم هوار هوار با پسر همسایه توی حیاط حرف می‌زند. برای اینکه صدایم را بهش برسانم با صدای بلند می‌گویم: « پسرم از دم پنجره داد نزن. اگه می‌خوای با امیرحسین حرف بزنی بهش تلفن کن!» یک دفعه از کنار پنجره می‌آید کنار. می‌رود کنار میز و می‌نشیند روی زمین: « آخه آدم با...

« ای یار، ای یگانه‌ترین یار، آن شراب مگر چند ساله بود؟»

بعضی وقتها نمی‌فهمم من کجا تمام می‌شود و خستگی کجا شروع . من و خستگی مرزهایشان را گم می‌کنند و من پوسته‌ای را با خودم این طرف و آن طرف می‌کشم که آنقدر خسته است که توان فکر کردن را از دست داده است. دلم می‌خواهد یک معجزه تمام این خستگی را از من بگیرد. یک خیال. یک رویا. اما آنقدر خسته‌ام که نمی‌توانم خیال بافی کنم. پس تسلیم می‌شوم. می‌گذارم خستگی مثل یک موج تصاحبم کند. مرا در دستهای قدرتمندش بگیرد و فراموشی را به من بسپارد. اما، خدایا، فردای من را دوباره جمعه کن! من چطور شنبه را تاب بیاورم با این بار خستگی؟

استیصال

امروز این کلمه مال من است. گذاشته‌ام جلویم و دارم نگاهش می‌کنم. می‌گویم خدا کند طاقت بیاورم تا هفته آینده. پسرک توی خواب لب ورچیده. غلت می‌زند. دستهایش را به هم گره می‌زند توی خواب. توی خواب با من قهر کرده لابد. نمی‌توانم مادر خوبی باشم پسرک! تقصیر تو نیست. پسرک ... تو یک تکه شادی خالصی که آمده‌ای توی دنیای من... چه بلایی سر من آمده است؟ دارم یک داستان جدید را شروع می‌کنم. قهرمان داستانم مرده. همان صفحه اول مرده و من نمی دانم چرا. آیا یک زن می‌تواند از درد سی و خورده‌ای سالگی بمیرد؟ قهرمان داستان من مرده و من هنوز نمی‌دانم چرا. ذهنم بسته شده. فکر می‌کنم. حرفهای آدمهای قصه با هم را می‌شنوم اما نمی‌دانم چرا مرده... گاهی دلم می‌خواهد بمیرم. گاهی دلم می‌خواهد خودم را از برق بکشم بروم جایی. دور از چشم. زخمهایم را بلیسم. جایی نیست. همه دنیا شیشه‌ای است. میرا ... میرا... آن کدام داستان بود که آدمهایش مجبور بودند لبخند بزنند؟

«من از تو راه برگشتی ندارم»*

آهنگ را آنقدر گوش می‌کنم تا ازش پر بشوم. آهنگ دیوانه کننده است یا من این روزها زود دیوانه می‌شوم. آسمان سفید و خاکستری تهران را نگاه می‌کنم و دلم می‌گیرد. توی خیابان ایران زمین، پشت عینک آفتابی گنده‌ام دارم گریه می‌کنم. اگر یکی همان موقع ماشین را نگه دارد و بپرسد چه مرگت است که زار می‌زنی، باید جواب بدهم به خاطر آسمان. و به خاطر آسمان اشک می‌ریزم. به خاطر اینکه دیگر آبی نیست. به خاطر اینکه بچه‌ام، محکوم است به شهری که تویش هوا خاکستری است و بوی خاک می‌دهد و ابرها، مثل لشکر شکست خورده توی دود غلت می‌زنند. همین طور که گریه می‌کنم و بد و بیراه می‌گویم به زمین و زمان ، یادم می‌آید که چقدر این شهر را دوست داشتم. دارم. اما دلم می‌خواهد حداقل آسمان آبی باشد. که وقتی دارم از گرما می‌میرم ببینم که خورشید هست نه اینکه آسمان یک پارچه شده باشد گلوله آتش. ابرها سوخته باشند. هوا بوی خاک بدهد. من دلم می‌خواهد از این شهر فرار کنم و نمی‌دانم به کجا فرار کنم. دلم می‌خواهد دیگر این شهر را اینقدر دوست نداشته باشم و برای همین‌هاست که عصر داغ خرداد، توی خیابان ایران زمین، گریه می‌کنم. شاید دیگر نباید این آه...

واگویه

آدمها کثافت را دوست ندارند. کثافت را قایم می‌کنند زیر فرش، پشت لبخندهای مصنوعی‌شان. به کثافت ماسکهای رنگی می‌زنند و وانمود می‌کنند که کثافت نیست. کثافت اما سرجای خودش است. ندیده بگیری‌اش یا نه. بپوشانیش یا نه. کثافت همانجا هست و آدمها می‌دانند که کثافت هست. فقط دوست دارند وانمود کنند که نیست. در دنیایی که پر از کثافت است دلشان را خوش می‌کنند که یک زخم کوچک را درمان کنند. زخمی که زیر یک خروار کثافت پنهان شده. زخمی که از بس ریز است دیده نمی‌شود. آدمها، تمرکز کرده‌اند روی آن نقطه کوچک و نمی‌بینند که چقدر همه چیز سیاه است. وقتی آدم در یک دنیای کثافت زندگی می‌کند خیلی سخت است که بخشی از آن نباشد.

لطفا به گیرنده‌هاتون دست نزنید

برف به اندازه کافی نبارید که من بتوانم زنگ بزنم شرکت، بهانه بیاورم و بمانم خانه. برف به اندازه کافی نبارید که ماشین بی بنزین من گیر کند توی پارکینگ و من یک روز دیگر داشته باشم که هی کابینتها را باز و بسته کنم و زل بزنم به ظرفهایی که حوصله ندارم مرتبشان کنم. برف به اندازه کافی نبارید. نه به اندازه کارهای عقب افتاده من. نه به اندازه تنبلی‌های من. نه به اندازه خستگی من. برف به اندازه کافی نبارید که من امروز با پسرک بمانم توی این خانه که دور تا دورش سفید شده. سفید اما هنوز نه سهمگین. پس کی آن برفی می بارد که یک هفته خانه نشینم کند؟ امسال هم که نشد.

انسانم آرزوست

موضوع تزم بیمارستان تخصصی اطفال بود. نه بچه داشتم، نه ازدواج کرده بودم اما موضوع بیمارستان را دوست داشتم. کودکان را به این دلیل انتخاب کردم که فیلد دوست داشتنی‌تری بودند از بقیه بیمارستانهای تخصصی با اسمهای ترسناک. مطالعاتم که پیش رفت فهمیدم که چیزی در بیمارستانهای کودک باید باشد که نیست. اینجا نیست. تمام درک کادر پزشکی و روسای بیمارستانها از بخش کودک یا بیمارستان کودک چسباندن یک نقاشی دانلد داک به دیوار راهرو است و بس.آرشیتکتها هم انگار نمی‌دانستند که بیمارستان کودک با تیمارستان فرق دارد و باید متفاوت طراحی شود. توی بیمارستانهای اطفالی که برای بازدید رفتم بخشهایی دیدم با رنگهایی دلگیر. کادر پزشکی بی حوصله و مادرهایی سرگردان و خسته. از توی اینترنت نمونه های خارجی را در آوردم. بیمارستانهایی که سرگردانت می‌کرد که بیمارستان است یا مهدکودک. اتاقهای بازیی که هیجان انگیزترین جای ممکن برای یک کودک بود. رنگهای شاد شاد. وقتی نشستم به طراحی کردن یک پارک سرپوشیده طراحی کردم بین بخشهای مختلف بیمارستان. در واقع راهروی بزرگی بود که قسمتهای مختلف را به هم مرتبط می‌کرد. بچه ها قبل از اینکه وارد بیمارس...

سرفه هم کاری‌ست لابد

سرفه می‌کنم. آنقدر که از جا بپرم، خفیف. بدم نمی‌آید. یادم می‌اندازد که خیلی سال است سرفه نکرده‌ام. سرما خوردگیهایم فیش فیش و فین فینی بوده و بس. بعد تب کرده‌ام و تمام شده. سرفه خیلی وقت بود سراغ من نیامده بود. حالا هی دو سه دقیقه یک بار مجبورم مکث کنم. وسط طراحی. وسط حرف زدن با کارفرما. وسط غیبتهای سر ناهار. وسط نوشتن. وسط غذا درست کردن. الف می‌گوید چرا شربت سرفه نمی‌خوری؟ اگر بهش بگویم از سرفه کردنم خوش خوشانم می‌شود، می‌فهمد که دیوانه شده‌ام. * نمی دانم تقصیر اعصاب من است که خانه‌مان این طور به هم ریخته است یا تقصیر خانه به هم ریخته‌مان است که اعصاب ندارم. اما هر جا را که مرتب می‌کنم انباشتگی‌ها از یک جای دیگر می‌زند بیرون. دارم خفه می‌شوم. می‌خوام پنجره را باز کنم و همه چیز را بریزم بیرون. ماشینهای اسباب بازی. لگوها. روسریهای رنگی. ژاکت پارسالی و کاپشنهایم را. جا باز کنم برای نفس کشیدن. * جایی را می‌شناسید که بشود اسباب بازی دسته دوم هنوز قابل بازی را برد بهشان بخشید؟ * الهام می‌گوید من خسته‌ام. می‌گوید استراحت نکرده‌ام امسال. مسافرتم خسته‌ترم کرده. برای همین بی حوصله‌ام. تازه چه می...

«لیلای من کجا می‌بری؟»

اسم پسر سوم یکی از دختر عموهای من، سینا است. این دختر عمو ده سالی از من بزرگتر است. من این دختر عمو را زیاد نمی‌بینم، عروسی به عزایی و بس. موقعی که باردار بودم شاید دو سالی بود که این دختر عمو را ندیده بودم. در نتیجه وقتی داشتم اسم بچه را انتخاب می‌کردم اصلا یادم نیامد که دختر عموی من هم پسری به همین اسم دارد. راستش نمی‌دانم اگر یادم می‌آمد اهمیتی می‌دادم یا نه. احتمالا باز هم اسم پسرم را می‌گذاشتم سینا و توجهی به این موضوع نمی‌کردم. اما بهرحال من کاملا معصومانه اسم پسر دختر عمویم را فراموش کردم و اسم پسرم را گذاشتم سینا. وقتی سینا به دنیا آمد دختر عمویم به دیدنم آمد و سینای بزرگتر را همراه خودش آورد. آنجا در لفافه کمی غرغر کرد که اسم پسر او را روی پسر خودم گذاشته‌ام و از این حرفها. مساله از نظر من تمام شد و از نظر دختر عمو نه! توی این پنج سال هر بار که همدیگر را دیده‌ایم مستقیم یا غیر مستقیم اشاره کرده که من اسم بچه او را برداشته‌ام! جوری هم رفتار می‌کند که انگار پسرش تنها سینای دنیا بوده و من این یونیک بودن را ازش گرفته‌ام! یکی هم نیست بهش بگوید که سینا جزو پانزده اسم پر طرفدار برای ...

«ای ترس تنهایی من، اینجا چراغی روشنه»

شنبه باشد و نکبت از سر تا سر آسمان و زمینم ببارد ، وقتی تمام راه دود نفس کشیده ام و دارم سرفه می کنم، وقتی حتی برج میلاد خودش را پیچیده توی دود و بوی گند، چشمم از گل مژه درد می کند ... می رسم دفتر و یک گلچین جدید از موسیقی را امتحان می کنم. آن وقت دلم می خواهد می شد گریه کرد... می شد این همه نکبت را ریخت بیرون، داریوش... داریوش ... داریوش نازنین... چطور من این آهنگ را تا امروز نشنیده بودم ... « جایی که من تنها شدم / شب قبلگاه آخره / اینجا تو این قطب سکوت/ کابوس طولانیتره / من ماه می بینم هنوز/ این کورسوی روشنو / اینقدر سوسو می زنم / شاید یه شب دیدی منو / هر جا چراغی روشنه / از ترس تنها بودنه / ای ترس تنهایی من / اینجا چراغی روشنه » شکنجه ام را کامل می کنم « سکوتم را مکن باور... که من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم» های شنبه ، شنبه لعنتی ، شنبه دودی کثافت!

! خریدار وقت آزاد به بهترین قیمت

یک تکه از زندگی من گم شده، ناپدید شده است. همان تکه ای که نوشتن تسکینش می دهد. همان که نوشتن به آن معنی می دهد. همان که هی باید بنویسد تا احساس کند که دارد زندگی می کند. گمش کرده ام. جایی بین ترافیک صبحگاهی اتوبان چمران افتاده است. بین مهره های بازی منچ شاید که گاهی عصرها با پسرک بازی می کنم. شاید هم لابلای قابلمه ها باشد. یک جایی گم شده. یک جایی پنهان شده. یکی از من وقت نوشتنم را دزدیده است. یکی که گاهی منم، گاهی ترافیک است و گاهی بچه ای که دلش نمی خواهد تنهایی بازی کند و گاهی یک تپه رخت کثیف و خیلی وقتها آشپزخانه ای که کف‌اش از زور کثیفی چسبناک شده یا یک لیست خرید بلند و بالا که نوشته ام. شاید نه یک تکه، که خودم گم شده ام توی این همه شلوغی و حواسم نیست.

آدمیزاد است دیگر! گاهی یک چیزهای عجیب غریبی یادش می آید.

برادرم وقتی که هفده هجده سالش بیشتر نبود با یک دختری رفت بیرون. برگشت خانه هیجان زده، که دخترک طوری چشمهایش را آرایش کرده بود که انگار توی چشمهایش چراغ روشن کرده باشد. از آن روز به بعد هر وقت رفتم جلوی آینه خط چشم را یک جور دیگر کشیدم. ریمل را یک جور دیگر زدم. مدادهای مختلف را امتحان کردم. حتی سایه زدن را هم یاد گرفتم اما فایده ای نداشت. هر کاری هم می کردم وقتی از برادرم می پرسیدم که بالاخره چراغ توی چشمهای من روشن شده یا نه، می گفت « اینجوری نبود!» آخر سر تسلیم شدم. باور کردم که من بلد نیستم توی چشمهایم چراغ روشن کنم. هنوز هم بلد نیستم.

آبی‌اش را می‌خواهی یا صورتی، مسخره؟

به طرز مرگباری سرحالم. سه تا فنجان چای خورده‌ام بعد از افطار. دو نیمه شب است و فردا شنبه است. شنبه لعنتی! شک ندارم که لعنتی است. پسرک دیر خوابیده. باید پروژه‌ای را شروع کنم که اصلا نمی دانم چی به چی است. چیزی به سفرمان نمانده و برنامه‌ریزیهای من هنوز کامل نشده. ساکم روی میز ولو است و من برای همه کارهایی که توی لیستم نوشته‌ام وقت ندارم. توی این وانفسای بی وقتی تمام دو روز آخر هفته را ولو شده گذراندم. در حال اشتغال به هیچ کاری! هیچی صرف. دو روز گرانبها را از دست داده‌ام. باید خواب باشم که نیستم. فردا را هم می شود گفت از دست رفته، با کسالت و خواب‌زدگی. دلم می‌خواهد بروم توی آن مغازه‌ای که جینگیل مستون می‌فروشد! منظورم گل‌سر‌فروشیهای بین سر پل و میدان تجریش است. دلم می‌خواهد یک عالمه گل‌سر برای خودم بخرم. برای کودک درونم. کودک عصبانی و غمگین این روزهای درونم. برای کودکم که پاچه می گیرد و من گاهی اصلا نمی دانم چرا. بروم برایش گل سر بخرم بلکه دست از سرم بردارد.

زودتر از کلاغها حتی

زود بیدار شده ام و عصبانیم. بعد از یک هفته کوفتی که هر روزش از ساعت 7 صبح شروع شده و تا بوق سگ طول کشیده دوست داشتم امروز تا لنگ ظهر بخوابم. آن وقت خروس خوان چشمهایم را باز کرده ام. عقربه های ساعت را با چشمهایم دنبال کرده ام تا ساعت شده 6 صبح. این انصاف نیست به خدا! آن هم امروز صبح که جلسه صبح را نرفته ام و مانده ام خانه که استراحت کنم. مدیر طرح دیوانه ما عاشق جلسه گذاشتن است. صبح جلسه می گذارد تا ظهر. بعد از ظهر جلسه می گذارد جلسه صبح را جمع بندی می کند. در فواصل جلسه ها به من زنگ می زند و حرفهایی را که دقیقا یک ربع ساعت پیش به رئیسم تحویل داده دوباره تکرار می کند. حرف زدنش شبیه اخبار گفتن تلویزیون است. هر یک جمله اش را یک ربع ساعت طول می دهد. جمله هایش را ساده و راحت نمی گوید. کلمه های عجیبی مثل « استهلاک» توی دیالوگهای روزمره اش است. اصلا حرف زدنش مثل قصه های قدیمی است. اول مقدمه دارد. بعد خود قصه را می گوید. آخرش هم پیام اخلاقی قصه را می کوبد توی صورتت. در این پروژه مرتب یک عده دارند یک عده دیگر را خلع می کنند. مدیر طرح مشاور را خلع می کنند. کارفرماها همدیگر را خلع می کنند. خلاصه ...

مشت اول صد تومن

صبحم بد شروع شد. از دنده چپ پا شدم. از آن روزهایی که گیر می دهم به زمین و زمان. عصبانی بودم. از روزهایم. از خودم. از بچه ام. از شوهرم. از زندگیم. از ترافیک. از آهنگی که گوش می کردم. از ماشینی که بوق می زد. همینطور عصبانی عصبانی بچه را راه انداختم. رفتم دفتر. عصبانی عصبانی نشستم پشت میزم. گیر دادم به همکارم. با مدیر طرح تلفنی حرف زدم. عصبانی عصبانی راه افتادم دنبال بچه ام. یک خروار رانندگی کردم. عصبانی عصبانی رساندمش به کلاس. عصبانی عصبانی پشت در کلاسش نشستم. عصبانیتر راه افتادیم و برگشتیم خانه. عصبانی غذا درست کردم. گوشت سفت شد. عصبانیتم به غذا سرایت کرد. به گلهای توی گلدان. به بچه که لب ورچیده بود و نق می زد. به دنیا. هنوز عصبانیم. دور خودم می چرخم و به خودم نیش می زنم.