Posts

Showing posts with the label دغدغه های ذهنی من

شاه‌گل بیست و یکم

یک - چرا آدمیزاد عادت نمی‌کند به شنیدن حرفهای قشنگ؟ چرا هنوز بعد این همه سال شنیدن این جمله‌های تکراری اینقدر هیجان انگیز است؟ چرا هنوز می‌شود با شنیدن اینکه «امروز چقدر خوشگل شده‌ای!» یا « چقدر این روسری بهت می‌آید!» خوشحال شد؟ مادرم هنوز با شنیدن جمله اینکه بهش نمی‌آید دختر گنده‌ای مثل من داشته باشد، ذوق می‌کند. مادرم از سی سالگی تا حالا از شنیدن این جمله ذوق کرده است. من وقتی کسی بهم می‌گوید که «بچه هم داری؟» یک قدم به ملکوت نزدیکتر می‌شوم. آ. که همکارم بود، صبحمان را با یک عالمه حرفهای قشنگ شروع می‌کردیم. او حواسش بود که من شال جدیدی سرم کرده‌ام و من اول همه، می‌دیدم که چه تل خوشگلی روی موهای تابدارش زده و هر روز صبح، وقتی که صدای کارت زدنش را می‌شنیدم می‌دانستم که یک اتفاق خوب دارد می‌افتد. از بعد از آ. یاد گرفتم که من هم به این ریزه کاریها نگاه کنم و بگویم. گفتن بعضی حرفهای کوچک خرجی ندارد. اما لبخندی که می‌نشیند گوشه لب آدمها، مدتها آنجا می‌ماند. هیچ کس آنقدرها بزرگ نشده که از شنیدن جمله اینکه «امروز چشمهایش جور دیگری برق می‌زند.» ذوق نکند. دو – بهاره‌ام، استاد این حرفها...

Neverhood*

آرزوها، همیشه انگار هستند. شکلشان مدام عوض می‌شود. خودشان را در سایه روزها پنهان می‌کنند. حواسشان هست که گاهی خسته می‌شویم. گاهی کم می‌آوریم. گاهی لازمشان نداریم و گاهی خیلی خیلی لازمشان داریم. قدیمها، آن وقتی که هنوز فکر می‌کردم آدم بزرگها جواب همه سوالهای دنیا را بلدند، فکر می‌کردم یک جایی هست که ته آرزوهاست: «جایی ایستا، ساکن». آرزوهایم آن موقع آنقدر دور بود که رسیدن بهش محال به نظر می‌رسید. این بود که آن سرزمین رویایی ناموجود لابد جایی نزدیک آرزوها بود. چرا همان موقع فکر نمی‌کردم به اینکه چرا پس آدم بزرگها که جواب همه سوالهای آن موقع را بلد بودند، راه سرزمین آرزوها را پیدا نکرده‌اند. خیلی طول کشید تا بفهمم این سرزمین رویایی، وجود ندارد. آرزوها موجوداتی موذی بودند که مدام شکلشان عوض می‌شد. یک روز نهایتشان دیدن اسمم در روزنامه کنکور بود. درست روز بعد از قبولی در کنکور، دلم می‌خواست عاشق بشوم و هنوز عاشق نشده بودم که آرزو می‌کردم که به عشقم برسم و همین طور برو تا آخر. آرزوهای موذی بی مصرف، آمده بودند تا امروزهایم را در یک تلاطم مدام نگه دارند. بچه که به دنیا آمد، یک مدت دقیقا...

قصيده اى در ستايش دست چپم

هيچ وقت حواسم به دست چپم نبود. فكر نمى كردم كارهاى خيلى مهمى به عهده اش باشد، فكر نمى كردم دردش اينطور اذيتم كند. چپ دستها، به ضرورت در اقليت قرار گرفتن، مجبورند از دست راستشان بيشتر استفاده كنند. دنيا براى راست دستها، طراحى شده و چپ دستها، خودشان را با آن هماهنگ مى كنند. براى همين مجبورند دست راستشان را به كار بگيرند. من، اما، فكر نمى كردم دست چپم كار چندانى ازش بربيايد. امروز كشف كردم كه وقتى در يخچال را با دست راست باز مى كنم، دست چپم است كه پارچ را از يخچال برمى دارد. پارچ كه سنگينتر نشده بود، دست طفلكى من بود كه زورش كم شده بود. وقتى آمدم قابلمه برنجم را برگردانم توى ديس، دست چپم وسط راه وا داد و نصف برنجها ريخت روى گاز. وقتى مى خواستم دستمالى را كه شسته بودم، بچلانم ديدم كه اين هم يكى از وظايف اين دست مظلومم بوده و حالا چلاندن يك دستمال شده بود مساله. من فهميدم كه دست چپم در سكوت و مدام همراهيم كرده و وظايفش هيچ هم كمتر از دست راست پرمدعايم نبوده! دست راست چون مى تواند بنويسد خودش را خيلى جدى گرفته، غافل از اينكه دست چپ اگر همراهى نكند كارى به سادگى بستن يك دكمه مى تواند مسال...

زندگى دوگانه خانم شين

دوستهاى قديمى لحن وبلاگ مرا مى شناسند. بيشترشان مى دانند كه من كجا از دغدغه هايم مى گويم و كجا فقط دارم ذهنم را خالى مى كنم. مى دانند كجا حرف از ترسهايم است و كجا فقط دارم غر مى زنم. مى دانند كه من از بعضى نوشته ها دوست ندارم حرف بزنم و مى دانند در مورد بعضى ديگر از نوشته ها بايد به زور ساكتم كنند. داشتن دوستهايى كه اينقدر خوب مرا بلدند، عالى ست و البته به خاطر اين است كه بيشتر اين دوستها سالهاى سال است كه شيداى واقعى پشت وبلاگ را مى شناسند.  براى آنهايى كه كمتر مى شناسندم اين وبلاگ ملغمه ايست از احساسات زنى كه تكليفش با خودش معلوم نيست. آخرش نمى شود فهميد شاد است يا غمگين، افسرده است يا سرحال. درست بعد از يك پست شاد و شنگول در مدح عشق و زندگى، تيره ترين بدگمانيها را مى خوانند و در بهترين حالت مى رسند به كلمه "دمدمى" كه توصيف بيراهى براى يك متولد خرداد نيست. من، توضيح دادن و توضيح نوشتن روى مطالب وبلاگم را دوست ندارم. دلم نمى خواهد خانم شين و دغدغه هايش قاطى روزمرگيهاى خودم شود كه اگر مى خواستم آن خانم شين را برمى داشتم و جايش مى گذاشتم روزنگار شيدا و برايتان مى نوشت...

" از آينه بپرس نام نجات دهنده ات را!"

خيلى سال پيش، توى همين اتاق خوابيده بودم كه تصميمى گرفتم. يادم نيست چى شده بود. همينقدر يادم است كه ديوارهاى اتاق هنوز سبز كمرنگ بود و بابا و مامان ديگر به خاطر نوشتن روى ديوار بهم گير نمى دادند. زمان كنكورم ديوار سمت راست اتاق پر شده بود از فرمولهاى رياضى. ديوار سمت چپ را اول با مداد و ريزتر و بعد كه پررو شدم با ماژيك و خيلى درشت شعر مى نوشتم. يادم هست كه شعر را با ماژيك مشكى نوشتم، درشت، خيلى درشت. از همه جملات و شعرهاى ديگر بزرگتر تا هر وقت به ديوار نگاه مى كنم ببينمش. شعر احساس قدرت شگفتى به من داده بود. يادم نيست تا قبل از آن چرا منتظر نشسته بودم تا يكى ديگر دستم را بگيرد و كمكم كند كه افسردگى را بگذرانم و برگردم به شيدا، شيدا بودن. حالا در اين صبح نيمه تاريك، به ديوارهاى آبى تيره نگاه مى كنم و فكر مى كنم بايد يك جايى شعر را دوباره براى خودم بنويسم. تا به ياد بياورم كه چقدر قوى هستم و به ياد بياورم كه نجات دهنده اى در كار نيست. حالا من سى و شس ساله هستم و چاه افسردگيهاى آن وقت ديگر جلوى رويم نيست. جلويم شهر است با خيابانهاى پيچ در پيچش.  شهر كه تويش مدرسه هست. برج هست. پم...

شنبه يواشكى

صبح كه بيدار شدم هنوز خوابم مى آمد. خودم را دلدارى دادم كه شنبه خوبى است و هنوز شهر خلوت است و امروز پسرم مى آيد. روح كوليم مى خواست دامن سبز را بپوشم با آن همه پولك و خطهاى بنفشش، فكر كردم نمى توانم كار كنم. پيراهن بلند آبى را پوشيدم. پيراهن تا مچ پايم بود. روى پاهايم بندهاى صندلى كه در استانبول پوشيده بودم هنوز سفيد باقيمانده است. انگار حتى وقتى هم كه پابرهنه ام كفشى از خيال پوشيده ام.  بقيه اش آسان بود. فكر كردم امروز رنگهاى سبز و آبى را لازم دارم. اول هفته است و دخترك كولى را بايد آرام نگه داشت. داشتم بالاى چشمم خط آبى مى كشيدم و معين براى بار هزارم مى خواند: " اگه چشمات منو مى خواست، تو نگاه تو مى مردم." فكر كردم گوشواره آبى يا طلايى؟ بعد فكر كردم ديرم شده و اصلا دير شده كه شده. دختر كولى گفت: "شال سرخابى را سر كن!" گفتم: "امروز نه، دختر جان، شنبه است!" بغض كرد و رفت نشست گوشه اتاق. اين همه نازش را مى كشم و آخرش براى هر چيز كوچكى قهر مى كند. گوشواره طلايى را كه گوشم كردم بفهمى نفهمى لبخند زد. شال سبز و آبى را برداشتم. خيلى وقت نيست كه با ...

" اين خانه قشنگ است ولى خانه من نيست."

توى كشتى نشسته ام و به چهره آدمهاى دور و برم نگاه مى كنم. رخوت صبحگاهى در چهره شان هست اما باد دريا كه به صورتشان مى خورد اخمهايشان باز مى شود. آنها كه در تراس طبقه بالا مى نشينند كسانى هستند كه مى خواهند باد سر به سرشان بگذارد و براى بار هزارم به شهر نگاه كنند و شايد مثل من فكر كنند به اينكه چقدر اين شهر زيباست.  فكر مى كنم اگر در اين شهر زندگى مى كردم و هر صبح و هر غروب باد دريا به صورتم مى خورد باز هم خسته به خانه مى رسيدم؟ آيا همين باد دريا، همين منظره شهر از روى آب بس نبود؟  اما مى دانم كه مثل همه زيباييها به اين يكى هم عادت مى كردم لابد. شايد مثل اين جوانهاى اخمو هدفون توى گوشم مى گذاشتم و به جاى دور و برم به صفحه موبايل زل مى زدم. حتما عادت مى كردم و بعد روزمرگى مى آمد و جاى شوق را مى گرفت.  دلم بهانه مى گيرد. سر به سرش نمى گذارم. گرما را بهانه مى كنم و فكر مى كنم عميقتر از آنچه فكر مى كنم در ايران ريشه دارم. فكر مى كنم در ايرانم كاش بشود دوباره خنديد. بشود ساخت و بشود كه در شهر ما صداى خنده ها باز بلند شود... دلم براى خانه، براى امير، براى تهرانم تنگ شده......

« اتاق آبی »

بعضی پنجشنبه‌ها که رختهای شسته را پهن کرده‌ام توی آفتاب و از آشپزخانه‌ام بوی غذا می‌آید فکر می‌کنم خانه یعنی همین. لابد تقصیر مادرم است با آن خانه همیشه تمیز و مرتب، غذاهای همیشه آماده و داغ و رختهای تمیز و مرتب و اتو شده که من فکر می‌کنم خانه یعنی جایی که تمیز باشد و مرتب باشد و زنی در آن خانه باشد که لباس مرتبی پوشیده و عطر ملایمی به خودش زده و چای تازه دمش را همیشه آماده دارد. خانه ما، پناهگاه است بیشتر. جایی که بعد از شلوغی روز تهران، سرمان را در آن فرو می‌بریم که برای فردا روز و دوباره جنگیدن زور داشته باشیم. جایی که رختهای شسته گاهی یک هفته روی بند می‌مانند تا کی من وقت کنم بروم سراغشان. جایی که لیوانهای صبحانه سر شام شسته می‌شوند، اگر شسته شوند.   آیا به خاطر مادرم است که من همیشه خدا از زن خانه بودن فرار کرده‌ام؟ پس چرا هنوز فکر می‌کنم خانه‌ام خانه نیست و من چیزی کم دارم وقتی لباسهای مدرسه بچه‌ام را اتو نکرده تنش می‌کنم؟ چرا فکر می‌کنم اگر عصرم را گذاشته‌ام برای اینکه روح خسته‌ام را در دنیای مجازیش بچرخانم به خانه خیانت کرده‌ام. به شامی که آماده نیست. به مانتویی ...

« تو می‌خندی، حواست نیست...»

درون من دختر بیست و یک ساله‌ای جامانده. همان که هنوز دلش می‌خواهد مخاطب تمام آهنگهای عاشقانه دنیا باشد. دختری که سهمش بهار و عشق است و بس. دختری که جلوی آینه رو به آفتاب همان خانه روبروی میدان جا مانده و دنیایش پر از اتفاقهای نیفتاده و راههای نرفته و روزهای نیامده است... دختری که هنوز رد عمیق بخیه‌های سزارین روی تنش جانمانده ، هنوز رو به شب اشک نریخته و با سبکی و سنگینی سی و خورده‌ای سالگی نخندیده است. دختری که نمی‌داند بیست و یک ساله بودن چقدر دور است از امروزهای من. به دختر که دلش می‌خواهد، هنوز، مخاطب همه آهنگهای عاشقانه دنیا باشد، می‌گویم: « هیس...» یادش می‌اندازم که دیگر بیست و یک ساله نیست اما دستهایش را محکم روی گوشهایش فشار می‌دهد و به حرفهایم گوش نمی‌کند.

« دستهایت را دوست می‌دارم.»

انسانها به عنوان والد، با انسانها در نقشهای دیگرشان فرق دارند. در نقش والد حتی نوع نگاه کردن عوض می‌شود. والد بودن مهم است. والد بودن یعنی یک کودک هست که تو را صدا می‌کند: « مادر، پدر» و در چشم این کودک تو بزرگی، خیلی بزرگتر از آنچه در چشم بقیه انسانهای دنیا هستی. آدمهای شوخی را می‌شناسم که روی زانو خم می‌شوند و با کودکشان جدی حرف می‌زنند. به صورتشان نگاه می‌کنم و می‌بینم که حس اطمینان بخشیدن به کودک چقدر آرام و خوشایند در نگاهشان هست. آدمهایی غمگینی را می‌شناسم که کودکشان را قلقلک می‌دهند و صدای قهقهه شان در خانه می‌پیچد. من والدین زیادی را می‌شناسم. والدینی اخمو، شاد، غمگین، مهربان، بداخلاق و تندخو... اما همه این والدین در والد بودن با هم مشترکند. در نقطه اتکای یک موجود کوچک بودن. بچه‌ها بزرگ می‌شوند. بچه‌ها که بزرگ شوند دیگر مثل امروزهای ما به ما تکیه نمی‌کنند. دیگر در نگاهشان این همه بزرگ نمی‌مانیم. اما من امروز را می‌نویسم. من به دوستانم نگاه می‌کنم و می‌بینم که چقدر پدر بودن یا مادر بودن به آنها می‌آید. می‌بینم که چقدر این عوض شدن نگاه، به صورتشان معنی می‌دهد. من این نگاهها...

« گل نازم، دلم تنگه...»

توی اتاق قدیمیم خوابیده بودم. خوابم شبیه خوابهای قدیمیم بود. صدایی آمد و خوابم را پاره پاره کرد. صدای چه بود؟ دیگر صداهای این خانه را نمی‌شناسم. تا به خودم بیایم خواب فرار کرده بود. جای خوب خوابم بود. می‌خواستم ادامه‌اش را ببینم. چشمهایم را سفت بستم تا تکه‌های خوابم را وصله پینه کنم. نمی‌شد. بیدار شده بودم. بیدارم. فردا، فردا، فردا را چه کنم؟ ، افتاده‌ام توی لوپ. باز گیر داده‌ام به یک آهنگ. هی می‌آیم و می‌روم. آهنگ نوازشم می‌کند. آهنگ سرم را می‌گذارد روی شانه‌اش و می‌گوید: « شششش...» و من چشمهایم را می‌بندم. باز از نو گوش می‌کنم و منتظرم تا آهنگ قلبم را تکان بدهد. نکند باز دارم افسرده می‌شوم؟ ، بروم تا شب تمام نشده خواب ببینم.

« همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد.»

در میهمانی فکر می‌کنم هزار ساله‌ام. حال و حوصله ایستادن ندارم. دلم هم نمی‌خواهد برقصم. دلم می‌خواهد بنشینم. حرف بزنم با دوستی که خیلی وقت است ندیده‌امش. دلم می‌خواهد صدای موسیقی را کم کنم. دلم می‌خواهد لای پنجره ها را باز کنم. گرمم است و از صدا کلافه‌ام. صبح توی آینه زیر آفتاب به صورتم نگاه می‌کنم. به چینهای ظریف نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم تمام شد.

« من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می‌زنم.»*

نوشته‌ام که « این یکی از جنبه‌های پسر داشتن است که دوست دارمش. این قرتی نبودن، بچه‌تر بودن.» ننوشته‌ام که دخترها بد هستند. ننوشته‌ام که دخترها را دوست ندارم. فقط نوشته‌ام که پسرها دیرتر بزرگ می‌شوند. خودم اولین بار است که این موضوع را دارم تجربه می‌کنم. با برادرم بچه تر از آن بودم که بفهمم. حالا پسرم را مقایسه می‌کنم با دخترهای دوستانم و می‌بینم که بچه‌تر است. می‌بینم که دخترها چقدر حواسشان جمع همه چیز است. یادم می‌آید که چقدر خودم حواسم جمع بود. آیا اینکه حواس دخترها جمع است، بد است؟ آیا من ارزش گذاری کرده‌ام؟ نه. من فقط نوشته‌ام که پسرها دیرتر بزرگ می‌شوند و من این بچه‌تر بودن پسرم را دوست دارم. برای خودم هم تجربه این خصوصیت جالب است. اینقدر دورتر و دیرتر با زندگی واقعی مواجه شدن برایم جالب است. جالب است چون به نظرم فصل بچگی فصل جذابی است. خوب است که طولانیتر باشد. خوب است که آدمیزاد دیرتر پرتاب شود به دنیای واقعی. خوب است که دنیای واقعی دیرتر بپیچد به پر و پایش. والا دختر یا پسر بالاخره بزرگ می‌شوند و بالاخره می‌فهمند که آینه وجود دارد و آدمهای دیگر مهم هستند و دنیایی هم هست که به م...

یه کارفرما داریم شاه نداره

سر جلسه کارفرما باز قصه گفتنش می‌گیرد و من حوصله‌اش را ندارم. این یکی موجود عجیب و غریبی است که من شکر خدا تا حالا زیاد از این نوعش را ندیده‌ام. البته می‌دانم که از این مدلها در انواع رنگ و اندازه در انواع شغلهای دولتی و غیردولتی و پستهای مدیریتی داریم. زیاد هم داریم. بماند. سر این جلسه کشف کردم که مشکل عمده‌اش چیست. هر چرتی که می‌گوید مدیر پروژه و بقیه آدمها دور و برش چنان به به و چه چهی می‌کنند که نگو. مثلا حتی اگر بگوید که تصمیم گرفته وسط اتاق مدیریت یک توالت فرنگی اکسپوز هم کار بگذارد مدیر پروژه می‌گوید: « عجب فکر خوبی رئیس! خیلی معرکه اس.» این آقای کارفرما هم هی باد می‌کند و هی فکرهای بدیع! می‌کند و تحویل من بدبخت می‌دهد که «حس خاص»ش را در پروژه( با کسر پ) پیاده کنم و بالای پله‌ها برایش سن درست کنم و پایین پله‌‌ها گالری ( با ضمه روی لام) و نور بتابانم روی آرم شرکتش و جلوی اتاق مدیریتش یک تراس درست کنم که 10 متر کنسول داشته باشد تا وسط کارخانه. من از ایده‌های کارفرما تعریف نمی‌کنم. مقاومت می‌کنم. دست و پا می‌زنم. سعی می‌کنم غلط بودن حرفش را بفهمانم. اما من، یک نفرم و آنها در پاچه خ...

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

بعضی اسمها انگار قصه‌های بیشتری دارند. شده که با شنیدنشان گوشهایم تیز شده و دلم خواسته بروم قصه پشتشان را بدانم. منظورم این نیست که این اسمها قشنگتر یا خوشایندتر هستند. منظورم این است که چیزی در معنی این اسمهاست که توجه مرا جلب می کند. دلم می‌خواهد بدانم که والدینی که اسم بچه شان را گذاشته‌اند «فرود» چه فکری توی سرشان بوده. چه ماهیتی در فرود دیده‌اند که خواسته اند اسم بچه شان این باشد. یا مثلا « سپاس» یا « آسمان» یا «نیایش» یا ... فکر می کنم اسم خودم هم از اسمهای قصه‌دار است. البته قصه هم دارد. قصه‌ای که از وقتی که مادر من دختر بچه‌ای بوده شروع می‌شود و شعری که در کودکیهایش شنیده است. همینجوریها هم نبوده که یک روز بیدار شود و فکر کند که اسم این بچه بشود شیدا و فکر نکند شاید به این همه سرگشتگی که این اسم با خودش می‌آورد.

کاش کسی خواب مرا می دید

خواب دیده بودم که پیر شده ای و توی خوابم مضطرب بودم. خیلی سال بود که خواب تو را ندیده بودم. بعد این همه سال با موهای خاکستری آمده بودی به خوابم تا مرا بترسانی؟ دلم برای روزهای تو تنگ شد. فکر کردم بهت زنگ بزنم و بگویم خوابت را دیده ام. بعد این همه سال. بگویم که خوابت را دیده ام. بپرسم که خوبی؟ بپرسی که خوبم؟ و بگویم نه. خوب نیستم. خیلی وقت است که خوب نیستم. اما تو به کسی نگو. تو هم آرام بگویی باشد. باشد؟

«من می‌خوام برگردم به کودکی»

وقتی برای سینا دنبال مهدکودک می‌گشتم از هر مهدکودکی که می‌دیدم، بدم می‌آمد. هیچ کدامشان به نظرم محیط امن و شادی نمی‌آمد که برای بچه 3-4 ساله مناسب باشد. حالا دارم برای سینا دنبال مدرسه می‌گردم و مشکل جدیتری دارم. از هر مدرسه‌ای که می‌بینم خوشم می‌آید! از مدرسه‌های بزرگ با راهروهای طولانی و نمای آجری خوشم می‌آید. از مدرسه‌های فسقلی و فانتزی که به در و دیوارش عکسهای رنگی زده‌اند و حرفهای خوشمزه‌ای شبیه پژوهش تحویلم می‌دهند هم خوشم می‌آید. از مدرسه‌هایی که محیطی خشک و جدی و معلمهای با‌جذبه دارند خوشم می‌آید. از مدرسه‌هایی که معلمهایش آدمهای بامزه و خوش خنده‌ای هستند هم خوشم می‌آید. از مدرسه‌ای که حیاط فسقلی و جمع و جوری دارد خوشم می‌آید. از مدرسه‌ای که توی باغ است و حیاطش پر از درخت است هم خوشم می‌آید. فکر می‌کنم علتش این است که من هنوز مدرسه را خیلی دوست دارم. هنوز که هنوز است به نظرم مدرسه رفتن یکی از هیجان‌انگیزترین کارهای دنیا می‌آید. جایی برای بودن. خندیدن. دوست شدن و یاد گرفتن. هنوز که هنوز است با صدای زنگ مدرسه قلب من تندتر می‌زند و حتی به سینا حسودیم می‌شود که قرار است برود مدرسه ...

« مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل!»*

سبزی پاک کردن را دوست دارم. اصلا نمی‌دانم چرا دوستش دارم. شاید یادم می‌اندازد که زندگی ساده‌تر از این حرفهاست یا اینکه من می‌توانم همینقدر ساده باشم که بنشینم جلوی تلویزیون. فیلمی را که صدبار دیده‌ام بگذارم توی ویدیو و با پاک کردن سبزیها برای صد و یکمین بار ببینمش. وقتی سبزی پاک می‌کنم می‌توانم فکر نکنم. می‌توانم همان زن ساده کاملی باشم که شاید اگر بودم زندگیم بهتر می‌شد. می‌توانم با دستهایم زندگی را احساس کنم. ساقه‌های سبز را. بوی سبزی را که می‌پیچد توی فضای خانه. برگهای ظریف سبز را. بعد چشم بدوزم به صحنه‌های هزار بار دیده: « آنجا که هاگرید در خانه را می‌شکند تا به هری بگوید که جادوگر است.» ، « وقتی که اسکارلت دارد توی مزرعه کار می‌کند و با خواهرهایش دعوا می‌کند.» یا « راس و ریچل را که برای بار هزارم با هم آشتی کرده‌اند.» فیلمهای زیادی نیست که بشود باهاشان سبزی پاک کرد یا اینکه بشود صد بار دیدشان. از صبحی که سبزی فروش بسته روزنامه پیچ را می‌دهد دستم تا وقتی که ساقه‌های بدون برگ را می‌ریزم جلوی خرگوشهای حیاط دفتر و تماشایشان می‌کنم که موقع جویدن ساقه های سبزی چطور پوزه های کوچکشان تکا...

مرگ بر سیندرلا!

انگشتهایم با لاک سنگینند. غریبی می‌کنم. نفسم بند می‌آید. پسرک نوک انگشتهایم را نشان می‌دهد و می‌پرسد: « مامان چرا اینا رو نشستی؟» اینجور وقتها خوشحال می‌شوم که پسر دارم. بس که دخترهای این سنی قرتی هستند و حواسشان جمع همه چیز است. بی‌حواسی کودکانه پسرم را دوست دارم. دخترها زودتر بزرگ می‌شوند. زودتر حواسشان جمع می‌شود. زودتر به آینه نگاه می‌کنند. پسرها اما تا سر و کله بزنند با بن تن و دایناسورها و اسپایدرمن و ادای تک تکشان را در بیاورند، وقت ندارند که به اطوارشان برسند. شاید هم مشکل از این باربی‌های قرتی و بی دست و پایی قهرمانهای قصه‌های دخترهاست. سیندرلا که دست به دامن کدو حلوایی می‌شود تا به قصر برسد. سفید برفی که گول یک پیرزن ریشدار را می‌خورد یا آن راپونزل ابله که گیسش را از پنجره آویزان کرده. تمام این پرنسسهای قدیمی کند ذهن و خنثی هستند. چرا قصه‌های دخترانه قهرمان ندارد؟ چرا قهرمانهایی نمی‌سازند که دخترهایی باشند قوی، تصمیم گیرنده و فعال. زنهای امروز دیگر آن عروسکهای بانمک و تزئینی قدیم نیستند. می‌توانند هر چیزی باشند که دلشان می‌خواهد. باید به داد قهرمانهای دخترها رسید. من که دختر ...

« بر آستان دری که کوبه ندارد »*

در آستانه ، جای خطرناکی‌ست. جایی که درست یک قدم مانده ... یک لحظه کوچک ... در آستانه یعنی هنوز آنقدر دیوانه نشده‌ام که از لبه پرتگاه بپرم پایین، یعنی آنقدر عاقل نیستم که یک قدم عقبتر بردارم. یعنی جایی که یک نسیم کوچک می‌تواند تصمیم گیرنده باشد. در آستانه جدایی... در آستانه نفرت... در آستانه خودکشی... در آستانه خیانت ... در آستانه دیوانگی... در آستانه بریدن... حتی در آستانه عاشقی بودن هم خطرناک است. آن جایی‌ست که آدمیزاد زخم‌خورده قلبش را گذاشته کف دستش و منتظر است که به تیر تصادفی اولین عشق گرفتار بیاید. در آستانه عاشقی از آن عشقهایی درست می‌کند که آدمها بعدتر نگاه کنند به عقب و از خودشان بپرسند : « واقعا چرا؟» و یادشان هم نیاید که در آستانه بوده‌اند. جایی دردناک. جایی که یک نسیم کوچک می‌تواند یک تصمیم بزرگ بگیرد. * ا.بامداد