Posts

Showing posts with the label دغدغه‌های ذهنی من

« زندگی یعنی یک سار پرید!»

کارگاه پر از آدم است. ستونهای سفید را آورده‌اند وسط سایت و کارفرما دارد از غرور می‌ترکد. هنوز کد فونداسیونها با هم جفت و جور نشده. پیمانکار باید کارگاه را تحویل بگیرد و حتی دو تا از بیس پلیتها هم نیست که کد یکسانی داشته باشند. نقشه بردار ، با سیگار گوشه لبش در سایت می‌چرخد. گروه زنها، گوشه‌ای ایستاده‌اند. دختر کارفرما، همسر و دختر آن یکی مدیر، چند لحظه پیششان می‌ایستم. اما در این لحظه من به آن گروه دیگر تعلق دارم. مهندسهایی با کفشهای خاکی که روی پی عظیم ایستاده‌اندبه مهره‌های روی بیس پلیت نگاه می‌کنند و نچ نچ می‌کنند. بر می‌گردم به گروه خودم. محترمانه کنارشان می‌ایستم و همراهشان نچ نچ می‌کنم. «مگر می‌شود دو تا پی مجاور هم با هم پنج سانتیمتر اختلاف داشته باشند؟» «نچ نچ نچ» «اینجا ایران است دیگر!» «نچ نچ نچ» «مگر نقشه بردار سر سایت نبوده؟» «نچ نچ نچ» «مهره‌ها را شل بسته‌اند وقت بتن ریختن پلیتها جابجا شده.» «نچ نچ نچ» «باید کد کف را ببریم بالاتر.» «نچ نچ نچ» بعد از ده دقیقه از اسکیپی در یک قسمت سریالش بیشتر نچ نچ کرده‌ام. روی تپه‌ها را گرد سبزی پوشانده است. دماوند سرش را پشت ابرها پ...

"من از تو راه برگشتى ندارم"

در و ديوار را پر كرده اند از شعار و جملات در توصيف مقام مادر و كلمه "فداكار" را آنقدر مى بينم كه حالم بد مى شود. فكر مى كنم آيا من به عنوان يك مادر فداكار هستم؟ بله هستم. مى دانم اگر در موقعيتى قرار بگيرم كه بخواهم بين خودم و فرزندم يكى را انتخاب كنم بدون ترديد فرزندم را انتخاب خواهم كرد. نه چون انسان متعالى از خود گذشته اى هستم. به اين دليل ساده كه غريزه ام به من مى گويد از موجودى كه مسئولش هستم دفاع كنم، درست همانطور كه گربه ماده ناخنهايش را به مهاجم احتمالى نشان مى دهد. غريزه و عشقى كه از نخستين لحظه اى كه آن موجود ناتوان كوچك را در آغوشم گذاشته اند آتشفشان وار جوشيد و هنوز مى جوشد.  فداكارى در مادر ناگزير است. فداكارى بخشى از مادر بودن است والا من نه متعالى ام و نه از خود گذشته و فقط يك نفر در اين دنياست كه روحم را بى چشمداشت مثل يك فرش كهنه زير پاهاى كوچكش پهن مى كنم و از اين همه عشق ويرانگر به او  مى لرزم. اين فداكارى بيشتر از آنكه آرامش بخش باشد ترسناك است. نمى دانم   چرا بايد بخاطر انتخابى كه در واقع جبرى بيش نيست ستوده شوم.  اگر قبل از مادر شدن مى...

این زنان ونوسی

دوم دبیرستان بودیم. در یک زنگ تفریح طولانی زیر درختهای گوشه حیاط نشسته بودیم که الهام چشم و گوش میترا را باز کرد. من دیگر آن موقع سه سالی بود که تا حدودی اطلاعات داشتم اما میترا زیادی خام بود. یادم هست که همه‌مان به چشمهای گشاد شده میترا خندیدیم و از متانت الهام که موضوعی به این برهنگی را با این رکی فزاینده تعریف می کرد و در عین حال می توانست جدیتش را حفظ کند تعجب کردیم. الهام هنوز همان الهام است. بعد این همه سال با همان نگاه جدی و چشمهای قهوه‌ای سیر می‌تواند درون مرا مثل یک کتاب بخواند و باز برای خودم تعریف کند. می‌تواند خیلی خیلی جدی باشد و دستش را درست همانطور که برای پسرش تکان می دهد و می‌گوید: « نه!» برای من هم تکان بدهد و خیلی محکمتر و جدیتر بگوید: « نه!» و من هم حساب ببرم. فکر می‌کنم چقدر شناختن من پشت حرف زدن الهام هست. چقدر حرف زدن با دوستی که اینقدر خوب بشناستت آرامش بخش است. دوستی که لازم نباشد نقابت را برایش به چهره‌ات بزنی. که نخواهی خوب جلوه کنی. که نترسی از اینکه از چشمش بیفتی. * هفته پیش دوستهایم دستان مرا گرفته‌اند و از چاه خودم بیرون کشیده‌اند. دوستی که ...

«خانه دوست کجاست؟»*

پسرم را می‌فرستم حیاط تا با پسر همسایه جدید دوچرخه سواری کند. بهش یادآوری می‌کنم: « اسمش مبینه. برو صداش کن. باهاش دوست شو.» از بالای تماشایش می‌کنم که دور پنجره خانه همسایه می‌چرخد و پسرک را صدا نمی‌کند. نگاهش می‌کنم. به تردیدش. به چرخش سردرگمش. فکر می‌کنم در سر کوچکش چه فکرهایی دارد می‌چرخد. همانجا کنار پنجره که ایستاده‌ام می‌دانم که پسرم نمی‌تواند پسرک همسایه را صدا کند. نگاهش می‌کنم و اشک توی چشمهایم جمع می‌شود. ، خیلی ازبخشهای خلق و خوی خودم را دوست ندارم اما دلم می‌خواست توانایی دوست شدن با انسانها را از من به ارث می‌بردی پسرکم! دلم می‌خواست می‌توانستی آنجا بایستی و با صدایی شاد داد بزنی: « مبین!» و به جای اینکه اینطور مردد بمانی صدای خنده‌ات در حیاط خانه می‌پیچید. می‌دانم که این بخشی از طبیعت توست. بخشی که تو شاید به سختی بتوانی تغییرش بدهی. می‌دانم این طبیعت من است که با انسانها راحت ارتباط برقرار می‌کنم. اما در آن لحظه که از بالای پنجره تماشایت می‌کردم دلم می‌خواست جرات نزدیک شدن به انسانها را از من به ارث برده بودی... نبرده ای... نزدیک شدن به انسانها، دوست پیدا کردن خو...

« بر او ببخشایید» *

یک عمر پنهان شدن پشت سطرهای این وبلاگ هنوز به من یاد نداده که چقدر در برابر قضاوت آدمها آسیب پذیرم. باید یاد می‌گرفتم تا حالا... دیگر دارد برای خودش یک دهه می‌شود. قبل از آن هم سپر نوشتن همیشه بود. سپری بین من و دنیا که برای من زیادی بیرحم بود. اینجا دنیای خودم است. خودم تصمیم می‌گیرم که چطور باشد. اما دنیای بیرون، گاهی پنجه‌هایش را در تنم فرو می‌کند. من باز زخمی، باز هراسان پناه می‌برم به دنیای شیشه‌ای وبلاگم، به نوشتن. به قصه‌هایم که آدمهایش بدون اراده من حتی نفس هم نمی‌توانند بکشند. دنیای اینجا،دنیایی‌ست که در محاصره آدمهای بی‌چهره است و من این آدمهای بی‌چهره را دوست دارم. چهره نداشتن را دوست دارم. مجازی بودن را دوست دارم. اینجا امن است. حالا باید یک گوشه بنشینم تا بهبودی سراغم بیاید. چه خوب که هست این خانه و چه خوب که هستید. * فروغ

« از دل خاک بیرون بیا»

یک فولدر آهنگهای عاشقانه دارم برای روزهایی که لازمشان دارم. روزهایی که خیلی قرار است توی ترافیک بمانم. روزهایی که یک عالمه لبخند زورکی باید بزنم. روزهایی که شروع می‌شوند و انگار تمامی ندارند. این آهنگها عصای دستم شده‌اند. طنابی شده‌اند که مرا از چاه روزهای سخت بیرون می‌آورند. دست آویزی شده‌اند برای فشار دادن پایم روی کلاچ برای بار هزارم و فکر کردن به اینکه من خوبم و این روز هم بالاخره تمام می‌شود و باز شب می‌شود و باز من برای بچه‌ام کتاب می‌خوانم و باز ولو می‌شوم روی کاناپه صورتی و باز اگر وقت داشته باشم می‌نویسم. این فولدر را همه جا دارم. توی ماشین. روی کامپیوتر دفتر. مخصوصا روی کامپیوتر دفتر، وقتی که آنقدر سرم شلوغ است که وقت نمی‌کنم تلفن بزنم. اما دم عید شده است و دیگر زمزمه‌های « یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می‌میرم ...» و « همه چی آرومه و من چقدر خوشبختم...» راضیم نمی‌کند. گل پامچال می‌خواهم. یک عالمه گل پامچال می‌خواهم.

قورباغه‌ام را قورت دادم!*

چرخیدم به طرف پنجره، بعد به ساعت نگاه کردم. پرده را پس نزده، توی دلم گفتم: « برف باریده.» برف باریده بود. همه جا شده بود سفید سفید. شنبه زیر برف گم شده بود. پسرک می‌گفت: « دلم می‌خواد روی برفها نقاشی بکشم.» مدرسه دیر شده بود. یک ساعت طول کشید تا برسیم مدرسه. ساعت شده بود 9. مدرسه تعطیل بود. کنار خانه مادرم زدم کنار. گفتم: « بپر پایین. » دویدیم روی برفهای تازه و سفید. روی برف نقاشی کشیدیم. کفشهایمان خیس شد. پسرک خیس و برفی را فرستادم خانه مادربزرگش. خیس و برفی آمدم دفتر. دیر شده بود ولی من روی برف نو راه رفته بودم. به پسرم گوله برف پرت کرده بودم و درخت انجیر دم خانه را حسابی تکان داده بودم و به پسرم زیر دانه‌های ریز برف نگاه کرده بودم. به دفتر رسیدم و شال سفید و خیسم را پهن کردم روی صندلی. نشستم پشت میزم. مدتها امید بسته بودم به آدمهای مختلف که پروژه به سرانجامی برسد که نشد. هی فرار کرده بودم از بخشهای سختش و آخر ماند. گفتم : « که چی؟» زل زدم به قورباغه بی‌ریخت با آن جوشهای سبز و نگاه ابلهانه‌اش. گفت: « خوب؟» قورتش دادم. اولش گیج گیج بودم. بعد از یک عمر نقشه فاز یک و دو کشیدن، نمای ...

« به بچه‌هامون چی بگیم؟»

جنبه خبرهای بد را ندارم. دوست دارم توی حباب شیشه‌ای خودم زندگی کنم. بدون اخبار. بدون روزنامه. بدون سایتهای خبری. در واقع من فقط با وبلاگها زندگی می‌کنم. وبلاگها اخبار را دنبال نمی‌کنند. نمی‌کردند. وبلاگها فقط بخشهایی از اخبار را دربردارند. وبلاگ نویسها همه توی حبابهای شیشه‌ای خودشان هستند و من این حبابها را دوست دارم. اما حالا اخبار سرایت کرده به حبابهای شیشه‌ای محبوبم. سرایت کرده به حرفهای جماعت بی خیال همکارانم. سرایت کرده به گپ دوستانه با زن سرایدار ساختمان. سرایت کرده به زندگی‌ام که سعی می کنم از نفوذ این همه خبر بد در امان نگهش دارم. هی درزهای پنجره‌ها را می گیرم. هی زمین را جارو برقی می‌کشم و هی رختهای چرک را می‌ریزم توی ماشین. فایده‌ای ندارد. زندگی‌ام پر از آشغال است. آشغال خبرهای بد و من از تمیز کردنش خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد بروم توی یک دشت. جویی* وار دو تا دستهایم را بگذارم روی گوشهایم و بلند بلند بخوانم: « لا لا لا لا» تا هیچی، هیچی، هیچ چیزی را که نمی‌خواهم نشنوم. نخوانم. سرم را باقی بگذارم زیر برف و فکر کنم که هنوز توی این مملکت می‌شود زندگی کرد. می‌شود بچه بزرگ کرد و م...

« غم نان اگر بگذارد.»

گاهی یک عکس آدم را می‌تواند پرت کند خیلی خیلی دورها. جایی که می‌شود خیلی سفت و سخت عاشقی کرد و غم فردا نداشت. به سالهایی که زندگی می‌شد که همان جریان ساده باشد. هنوز از کنار دانشگاه که رد می‌شوم فکر می‌کنم به روزهایی که دانشجو بودم یا قبلتر از آن که همه آرزویم این بود که دانشجو باشم. الان رسیده‌ام ته خط آرزوها. آرزوهایم شده مثل آرزوهای مرحوم مادربزرگم. خودم را وسط راه گم کرده‌ام. کو من؟ کو آن دختری که فکر می‌کرد دنیا را می‌شود عوض کرد؟ کو آن دختری که بلد بود زندگی کند؟ کو آن دختری که فکر می‌کرد راه نرفته‌ای هست که او باید کشفش کند؟ آن دختر گم شده است. آن دختر جایی بین راه گم شده است. شاید مثل سیندرلا کفش بلورش را که پیدا کرده، تاج را از سرش برداشته و حالا دارد کف قصر پادشاهی را تی می‌کشد و هنوز منتظر است که شاهزاده عاشقانه بهش نگاه کند.

هو هو چی چی

قطار از بین دشتهای سرد یخ زده جلو می‌رود. من مثل بچه ها دماغم را چسبانده‌ام به شیشه‌های سرد و بیرون را نگاه می‌کنم. راه کش می‌آید و نرسیدن می‌شود آهنگ قطار: « هو هو چی چی ن می ر سیم ن می ر سیم» لج می‌کنم با قطار. می‌خواهم فرار کنم. روی برفهای دست نخورده دشتی که تا چشم کار می‌کند سفید است بدوم. بدوم تا با آهنگ نرسیدن لج کرده باشم. بدوم که برسم. اما بچه من اینجا خوابیده است. تو اینجایی و من بسته شده‌ام به شما دو نفر. قطار می‌داند. قطار می‌داند که من نمی‌توانم بدوم. قطار می‌داند که مجبورم گوش بدهم به آهنگ چرخهایش و صبر کنم تا بچه‌ام بیدار شود. قطار می‌داند که من جایی نمی‌روم. قطار به من می‌خندد. دماغم را فشار می‌دهم به شیشه‌های یخ زده. دورتر توی دشت، چیزی شبیه یک روباه، دارد می‌دود.

« من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال» *

می‌خواستم از خودم فرار کنم. جایی نداشتم بروم. صبح که رسیدم شرکت می‌خواستم برگردم. می‌خواستم بروم جایی که نمی‌دانستم کجاست. می‌خواستم کاری بکنم که نمی‌دانستم چه کاریست. می‌خواستم حرفی بزنم که یادم نبود. این شد که سرم را انداختم پایین و رفتم شرکت. گذاشتم پروژه مثل یک موج ، بلندم کند و پرتم کند وسط روز. گذاشتم هی تلفنها زنگ بزنند و من هی خودم را ببینم که دارم با مهندس تاسیسات سر هود آشپزخانه، با مهندس عمران سر مقطع پلکان، با تری‌دی کار سر قوس سقف سر و کله می‌زنم. گذاشتم هی صدایم کنند. هی فکر کنم به جواب نامه‌ها. به کارهای مانده. به قرار جلسه. پسرک اما در بند این حرفها نبود. از لحظه‌ای که رسید شرکت زیر گوشم خواند: « گشنمه! گشنمه! گشنمه!» زدیم بیرون. صداهای توی سرم تا آن موقع ساکت شده بودند دیگر. تا برسیم به سوپر پسرک شاید صد بار دیگر گفت: «گشنمه!» فکر کردم به صداهای توی سرم. فکر کردم چه مظلومند که حواسشان را با جلسه و اتوکد و پرینت گرفتن پرت می‌کنم. پسرم اما ساکت نمی‌شد. خوراکیش را که خورد لم داد و شروع کرد به حرف زدن از مدرسه. صداهای توی سرم داشتند گوش می‌کردند. دلم نمی‌خواست صداها ساکت ش...

« و سرانجام تو در یک فنجان چای غرق خواهی شد.» *

برای خودم خیالبافی می‌کنم. می‌گویم فقط همین امسال را می‌روم سر کار. بعدش دست از سر این پروژه‌ها برمی دارم و می‌نشینم خانه. تا آن موقع بچه هم مدرسه‌ای شده و صبحهایم می‌شود مال خود خودم. می‌نشینم و می‌نویسم. تا حالا صد بار کشف کرده‌ام که نوشتن، خوشایندترین چیز زندگیم است اما جراتش را ندارم. معماری، رهایم نمی‌کند. مدام به پر و پایم می‌پیچد. متاسفانه آن را هم دوست دارم. هماهنگ کننده خوبی هستم. سرم درد می‌کند برای جلسه. برای بحث کردن. برای نقشه روی نقشه انداختن. معماری دست از سرم بر نمی‌دارد که فرار کنم به نوشتن. یک بار از نوشتن فرار کردم به معماری. دیدم ترکیب پول و نوشتن برایم خوشایند نیست. اینکه بخواهم از نوشتن پول در بیاورم، نوشتن را برایم کرده بود یک شغل. یک اجبار. اما نوشتن برای من یک ضرورت است. همیشه همینطور بوده. حالا شغل من چیز دیگریست. اما شغلم، بچه‌ام و شیوه زندگیم وقت نمی گذارد برای نوشتن. این بار از کجا فرار کنم به نوشتن؟ از خانه؟ از معماری؟ از شام شب؟ از خواب؟ از جلسه‌های هفتگی؟ ... مهم نیست از کجا. باید از جایی فرار کنم به نوشتن. دارم گم می‌شوم. دارم راست راستی توی یک فنجان چا...

وقتی بدجنسی به دادم می‌رسد

فکر می‌کنم مادرم که نیست. و این جمله توی سرم زنگ می‌زند. « او، مادر من نیست.» ادامه جمله را خودم هر بار یک جور دیگر تمام می‌کنم. جمله تکرار می‌شود. تکرار می‌شود و هربار یک تکه از عصبانیتم را وصل می‌کنم به آخر جمله. یک وقتی به من گفته بودند وقتی چیزی عصبانیم می‌کند، تقصیرش نیست. تقصیر من است که دگمه‌ای داشته ام که گذاشته‌ام آن موضوع فعالش کند و عصبانیت را هوار کند روی سرم. اما الان در کمال بی انصافی یک زن غمگین فکر می‌کنم کسی می‌خواسته مرا غمگین کند. کسی می‌خواسته من شب با تکرار این جمله بخوابم. شب دارم سعی می‌کنم زخمهایم را بلیسم. دارم سعی می‌کنم خودم را جمع و جور کنم. فکر می‌کنم هر روز که توی آینه نگاه می‌کند چه دارد که به خاطرش از جایش تکان بخورد؟ چه دارد که به خاطرش بگوید من سالها زندگی کرده‌ام؟ چه دارد؟ بدجنسی دلم را قرص می‌کند. فکر می‌کنم ساختمانهایی هست که من می‌توانم جلویشان بایستم و بگویم من اینها را طراحی کردم. داستانهایی هست که من می‌توانم بخوانمشان و بگویم من اینها را نوشتم. یک مهر هست که می‌گوید من می‌توانم ساخته شدن یک ساختمان را تایید کنم. در یک جلسه پانزده مرد دور میز می...

لعنت خدا بر کسی که در این مکان آشغال بریزد

نشسته و با آن چشمهای ریزش مرا نگاه می‌کند و مدام هندوانه زیر بغلم می‌گذارد. بعد انگار که بس نباشد می‌گوید که چقدر فرهیخته‌ام. از حرفهایش عصبانی می‌شوم. از لغت فرهیخته بدم می‌آید. فکر می‌کنم فرهیخته چیزی است در حد یبوست. چیزی که به تو امکان نمی‌دهد یک سری احساسات عادی و توجیه‌پذیر را داشته باشی. لابد یک انسان فرهیخته جلوی تلویزیون شام نمی‌خورد یا روزهای بی‌حوصلگی تمام روز با لباس خواب نمی‌چرخد یا بدون نگاه کردن خودش توی آینه سرکار نمی‌رود. حرفهایش را دوست ندارم. برای اولین بار بعد از آن همه سکوت، هنوز عصبانیم و هیچ دردی ازم دوا نشده. می‌زنم بیرون. خیابانهای شهر را زیر پا می‌گذارم. بچه‌ام مدام حرف می‌زند. آدم فرهیخته لابد گوش می‌کند، اما من خسته و بی حوصله‌ام. دلم می‌خواهد برسم خانه. لباس خواب صورتی را بپوشم. بچه‌ام را بخوابانم و بنشینم پای کامپیوتر. دلم می‌خواهد لخ لخ کنان راه بروم. گاهی داد بزنم و خیلی وقتها زل بزنم به جایی و هیچ کاری نکنم. دلم می‌خواهد با دوستهایم بنشینم و حرفهای صد من یک قاز بزنم. بخندم. بخندم و بخندم. آنقدر بخندم که گریه‌ام بگیرد. اما دوست ندارم یک نفر با چشمهای ریز...

برای همه این سالهایی که نوشته‌ام

وبلاگستان فارسی ده ساله شده است. نه سال از این ده سال را همراهش بوده‌ام و هفت سال است که وبلاگ خانم شین را می‌نویسم. وبلاگ برای من کم کم شکل گرفت. کم کم این چیزی شد که امروز هست. روزهای اول فقط یک بهانه بود برای نوشتن. چیزی بود که جای خالی شبکه را برایم پر کند. بعدتر دیدم که یک عالمه آدم دور و برم جمع شدند. دیدم که برای خودم جایی پیدا کرده‌ام که حرفهایم را بزنم. یک عالمه آدم شناس وناشناس هم می‌آیند و می‌خوانند و می‌روند. گاهی از خودشان ردی بر جا می‌گذارند و خیلی وقتها بی صدا از کنارم رد می‌شوند. اما می‌دیدم که هستند. لذت خوانده شدن، لذت و آزادی نوشتن هر چیزی که دوست داشتم، لذت داشتن دریچه‌ای برای داد زدن همه اینها کم کم آمد سراغم. دیدم که دارم هی فکر می‌کنم به سوژه‌های نوشتن. هی از هر چیزی یک پست وبلاگ در من زنده می‌شود. دیدم وبلاگ دیگر جایی برای داد زدن نیست. شده جایی برای بودن. جایی برای شدن. حالا وبلاگ یک تکه از من است. خانم شین یک تکه از من است. وبلاگم را حسودانه دوست دارم. دلم برای تکه‌هایی از زندگیم که توی وبلاگم نیست می‌سوزد اما جرات نوشتن خیلی چیزها را ندارم. یک بار آمدم کوچ ...

« میان ماه من تا ماه گردون »

دور و برمان در این تکه از خاک ترکیه، پر است از زنان و مردان مسن بریتیش. آنچه در این آدمها توجه مرا جلب می‌کند صلح کامل آنها با بدنشان است. با هیکلهای چاق یا لاغر، ریقو یا آویزانشان کاملا در صلحند. هر چیزی که دلشان بخواهد، بدون توجه به اینکه بهشان می‌آید یا نه می‌پوشند. هر طوری که دلشان بخواهد بدنشان را نمایان می‌کنند و به تنها چیزی که توجه ندارند نگاه اطرافیان است. پیرزنها با بیکینی این طرف و آن طرف می‌روند. از بس صبح تا غروب توی آفتاب ولو می‌شوند همه شان از دم رنگ لبو شده‌اند. کاش ما هم یاد می‌گرفتیم خودمان را بیشتر دوست داشته باشیم. زندگی توی این تکه کره خاکی که ما هستیم به اندازه کافی سخت هست، کاش یاد بگیریم که سختترش نکنیم. کاش اینقدر به خودمان سخت نگیریم. کاش مدام از خودمان ایراد نگیریم. زندگی با ما شوخی خنده‌داری کرده است. ما محکومیم به یک تکه از کره خاکی که زندگی در آن از خیلی جاهای دیگر دنیا سختتر است. من به آدمهای دور و برم نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم آنها خیلی از هراسهایی را که ما تجربه کرده‌ایم و هنوز و هر روز تجربه می‌کنیم هرگز تجربه نخواهند کرد. این بچه‌های فسقلی چشم آب...

توهم

چمدان دهانش را مثل یک گرگ گرسنه باز کرده و منتظر است تا لباسها را قورت بدهد. من، دور و بر چمدان می‌پلکم. چمدان داد می‌زند: « گشنمه!» جارو برقی وسط خانه ولو شده و به من نگاه می‌کند. می‌داند که باید برگردم طرفش و بقیه خانه را هم جارو کنم. چمدان اما، خفه خون نمی‌گیرد. « پس من چی می‌شم؟» فکر می‌کنم باید ملافه‌ها را شست و پهن کرد توی آفتاب. فکر می‌کنم باید ابروهایم را بردارم. فکر می‌کنم کاش می‌شد همین حالا بدون این چمدان غرغرو، بدون دغدغه جارو برقی، بدون نگاه کردن توی آینه و دیدن ابروهایم بروم سفر. دلم جایی را می‌خواهد که از دست خودم فرار کنم. کاش می‌شد خودم را فرو کنم توی چمدان و درش را ببندم. هم چمدان ساکت می‌شد و هم من، شاید آزاد می‌شدم. ابروها توی صورتم سنگینی می‌کنند. جارو برقی انگار دارد زیر لب چیزی می‌گوید. داد و قال ملافه‌های کثیف را از حمام می‌شنوم. باید همین حالا فرار کنم. اما نه، نمی‌شود. چمدان درست دم در است. مطمئنم تا ببیند دارم فرار می‌کنم دهان گنده‌اش را باز می‌کند و قورتم می‌دهد.

به یک آتشفشان خاموش « با عشق و نکبت»

در دامنه، دماوند داشت نگاهمان می‌کرد. ما در آستانه‌اش چه می کردیم؟ فکر کردم به این دماوند آرام و مطمئن. فکر کردم اگر یک باره دیوانه شود، شره کند و یادش بیاید که یک کوه آتشفشان است چه می‌شود؟ دماوند جوابم را نداد. سرش را فرو کرد توی ابرها. به بچه‌ام فکر کردم که از صبح ندیده بودمش. گفتم: « هوای ما را داشته باش دماوند جان!» انگار کسی آن بالا قاه قاه خندید. به دغدغه‌های انسان کوچکی که به یک انسان کوچکتر فکر می‌کرد و یادش نمی‌آمد که زندگی او چقدر کوتاه است و کوهها هستند که جاودانه‌اند. دماوند می‌دانست. تهرانمان، از دور، غرق بود در غباری نارنجی و سیاه. دود و غروب با هم. هوای دودی را فرو دادم و نفس راحتی کشیدم.

« کفشهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد سهراب»

دانشجو بودم که برای کارآموزی رفتم توی یک شرکت مشاور. به من گفتند که اینجا همه همدیگر را به اسم کوچک صدا می‌کنند. به جزسرپرست آتلیه آقای مهندس فلانی و مدیر عامل شرکت دکتر فلانی، بقیه ملی و فی فی و لیدا و کامی بودند. برایم عجیب بود که آدمهای غریبه اسمم را صدا کنند. برایم عجیب بود که اسمم را کسی بگوید که نه دوستم است، نه خانواده‌ام. هر بار صدایم می‌کردند تعجب می‌کردم. اسم، آدم را می‌کشاند به یک دنیای کوچکتر. جایی که آدمهای کمتری اجازه ورود به آن را دارند. جایی که از وقتی چشم باز کرده‌ای آمیخته شده با صمیمیت. مادر. پدر. برادر. دوست. حالا من بچه دارم و بچه‌ام به من می‌گوید مامان. فقط یک نفر توی این دنیای بزرگ است که من برایش مامان هستم. فقط چند نفر هستند که من هنوز برایشان فقط شیدا هستم. مادرم. پدرم. همسرم. دوستانم. برای آدمهای توی شرکت خانم مهندس و برای آدمهای مدرسه سینا مامان سینا هستم. فقط یک چیزی سر جای خودش نیست. یکی مرا صدا می‌کند شیدا که نه دوستم است و نه خانواده‌ام. من گیج می‌شوم وقتی می‌گوید شیدا. فکر می‌کنم این آدم کی است و چرا دارد مرا به اسم صدا می‌کند. یادم می‌آید که اجازه گرفت...

نکند تو هم مرده باشی؟

می‌گوید فلانی سرطان خون گرفته و مرده، یک سال پیش. بدیش همین است دیگر! از دوستانت بی خبری، حالا به قهر یا هر چی . بعد چند سال خبر می‌گیری و می‌بینی یکیشان مرده. از آن روز هی به تو فکر می‌کنم. چهارشنبه از جلوی خانه مادرت رد شدم. ترافیک بود. کوچه پس کوچه می‌رفتم تا تجریش. همه چیز مثل همیشه بود. اما این فکر ولم نمی‌کند. نکند تو هم مرده باشی؟ ... یک جای خالی بزرگ توی قلبم داد می‌زند. جایی که مال تو بود و حالا فکر می‌کردم که نیست. اما انگار همین که باشی کافی است. همین که بدانم هستی. یک جای این دنیای گنده و بدانم که یک روز دوباره می‌شود با تو دوست شد. اما دنیای عجیبی شده ... جوانها می‌افتند و می‌میرند. پیرمردها توی پارک برای پرنده‌هایی که نیستند دانه می‌ریزند و بچه‌های فسقلی همه مریضند. نکند تو هم؟ ... اگر یکی از همین روزها در خانه‌تان را بزنم مادرت به من چه می‌گوید؟ من به مادرت چه بگویم؟ اگر تو باشی چی؟ چرا قهر کرده‌ایم؟ پنج سال گذشته و من دیگر یادم نمی‌آید چرا ...