ناگهان مى بينى پانزده سال گذشته و آن شال سبز روشن را ديگر ندارى
يك - آسمان پشت پرده سياه است و من مى دانم كه ساعت هنوز ٦ صبح نشده، پلكهايم را سفت مى بندم و مى گويم: " من خوابم، خوابِ خواب." بعد فكر مى كنم چه خوابى مى ديدم كه دنباله اش را ببينم. همين كار را خراب مى كند. در شبهايى كه بچه هنوز كوچك بود و هر شب خوابم را هزار تكه مى كرد ياد گرفته بودم دنبال خوابى كه داشتم مى ديدم، نروم. وقتى كه زور مى زدم كه بقيه خوابم را ببينم، خواب از سرم مى پريد و مى رفت به ناكجا. چون سوژه هاى فورى و دم دستى آن روزهايم همه نگران كننده بود ياد گرفته بودم فكر كنم به هرى پاتر. آن شبها اگر بچه امان مى داد هرى پاتر مى خواندم براى بار چندم و حالا كه فكر مى كنم مى بينم چقدر معصوم بودم با مادر بودنم، با هرى پاتر و خوابهاى تكه و پاره ام. آن موقع سى و خورده اى سالگى هنوز تصاحبم نكرده بود. اوائل سى بودم. هنوز جاى سى سالگى آنقدر تازه بود كه نمى فهميدمش. حالا، يك سى و خورده اى ساله سابقه دارم. همانى كه با ژستى اطمينان بخش دست مى گذارد روى شانه دوستانى كه مضطربند و مى گويد: "خوب مى شى!" براى همين است كه ديگر به هرى پاتر فكر نمى كنم. دو- پسرم يك لودر ر...