◽️روز سی و دوم: شغل دلخواه

من شغلم را به کل غلط انتخاب کرده‌ام. 


نه به خاطر داستانهای من و معماری که بارها نوشته‌ام، بلکه به خاطر فقدان و اهمیت کمتر ارتباط در شغلم. برای شغل من یک کامپیوتر و ارتباط با یک یا نهایت دو نفر برای هماهنگی کافی است. اما من از همان بچگی دوست داشتم همه را دور خودم جمع کنم و داستان‌سرایی کنم و خیلی وقتها جوک تعریف کنم. 


هنوز که هنوز است جوک گفتن و شنیدن را خیلی دوست دارم. عاشق ویدیوهای استندآپ کمدی هستم و به نظرم آنهایی که طنز ظریف و زبان گزنده دارند درخشان هستند.


من در تمام دوره تحصیل در معماری بسیار شاد بودم. چون تحصیل در معماری آن سالها مدام ما را در موقعیت تعامل و کار گروهی قرار می‌داد. ما به ندرت پروژه‌های تک نفره داشتیم و برای بیشتر درسها باید به گروههای ۳ نفر به بالا تقسیم می‌شدیم برای کار. با اینکه گروهها اغلب تک‌جنسیتی بود، فضای تعاملی آتلیه‌ها و سفرها مختلط بود و باعث می‌شد ارتباط درست بین دانشجوها شکل بگیرد. 


فی‌الواقع اگر به زبان امروزی بخواهم بگویم خبری از لاس و عشوه نبود. لابد دیده‌اید زنان و مردانی را که خارج از ظرف لاس قادر به برقراری ارتباط نیستند. برای ما اینطور نبود. ما در مورد پروژه‌های همدیگر حرف می‌زدیم. همفکری و کمک می‌کردیم.


اما آس این ارتباط برای من نقطه‌هایی بود که ما ۷ تا دختر تنها بودیم. در میان دخترها من چهره دیگری داشتم چون نیازی نبود که نگران باشم. پس همیشه در حال خندیدن و خنداندن جمع بودم و اوج اوج خوشی‌ام وقتی بود که من حرف می‌زدم و بقیه ریسه می‌رفتند. 


من هرجا جوک بانمکی می‌خواندم یا می‌شنیدم یادداشت می‌کردم و هر وقت سفر طولانی می‌شد گنجینه‌ام را رو می‌کردم. من گیر می‌دادم به یک دیتیل کوچک و تمام سفر با اشاره به آن همه را از خنده روده‌بر می‌کردم. 


همانوقت هم در جهان نوشته‌هایم و روابط دیگرم همینقد  جدی‌ و حتی کمی غمگین بودم. این اشتباه مرسوم روزگار است که مردم فکر می‌کنند کسی که می‌خندد اندوهی ندارد چون نمی‌خواهند فکر کند به اینکه او، فقط، در پنهان کردن اندوهش از بقیه ماهرتر است. همین.


خنده شفا بود. هنوز هم شفاست. در دوره فقدان اینترنت و تلفن هوشمند ما متکی بودیم به جوکهایی که سینه به سینه نقل می‌شد. به جز آن هم البته طنز موقعیت بود که من در لحظه می‌دیدم و می‌ساختمش.  


مثلا :

  • یک بار در یک رستوران بین‌راهی خیلی جدی به دخترها گفتم غذایمان گوشت‌خر است و بعد یک تکه استخوان سفید پیدا کردم و گفتم این هم دندان خر و طبعا هیچ‌کدام نتوانستند غذا را بخورند و همین دستمایه جوکهای بعدی شد. 


  • برای پروژه روستا در منطقه ترک‌زبان بودیم که مجبور شدیم برای رفتن از یک روستا به روستای دیگر از ماشین شخصی استفاده کنیم. دو پسر جوان ترک جلو نشسته بودند و برای خودشان گپ می‌زدند و ما چهار تا دختر چپیده بودیم عقب ماشین و من سناریوی مخوفی از حرفهای پسرها ساخته بودم که به تجاوز ختم می‌شد و دخترها را داشتم از ترس سکته می‌دادم. بعد همین داستان را بیست بار بازتعریف می‌کردم و دخترها می‌مردند از خنده.


  • ادای یک دانشجوی سال صفری را در می‌آوردم که نگران ساعت شروع شدن کلاس بود و دخترها مدام درخواست می‌کردند که دوباره قصه‌اش را بگویم. 


  • ادای یکی از همین دخترها را درمی‌آوردم که می‌خواست به استادی که عاشقش بود ( زمان ما هنوز کراش اختراع نشده بود، یا عاشق بودی یا نبودی) خبر زنگ زدن تلفن همراهش را بدهد. (سالهای آخر تعداد اندکی از اساتید تلفن همراه داشتند.) 


و هزاران موقعیت دیگر که حالا دیگر یادم نمی‌آید. ولی می‌دانم که خود موقعیت عموما خنده‌دار نبود من طنز را از داخلش بیرون می‌کشیدم و با میمیک و ادا جذابش می‌کردم. 


تا امروز عمرم همیشه فکر می‌کردم من باید مدیر روابط عمومی یا چیزی شبیه آن می‌شدم که به نیازم به برقراری ارتباط پاسخ بدهم. امروز اما فکر می‌کنم آن هم برای من کافی نبود. 


چون من در صحنه بودن را هم دوست داشتم از همان آرزوی سرکوب شده کودکی که دلم می‌خواست خواننده باشم. 


حالا می‌دانم که من عاشق درخشیدن هستم و در عین حال شغلی فاقد جدیت می‌خواهم که نیاز به هوش و طنز بالایی داشته باشد. پس من باید استندآپ کمدین می‌شدم. معماری برای روح سرکش من خیلی کوچک، دمده و‌ یکنواخت است. 


شیدا

۲۵ مرداد ۱۴۰۴


t.me/Mrs_Shin

Popular posts from this blog

روز بیست و ششم : به غول چراغ جادو بگویید

◽️اگر جنگ خوب بود…

معنای هشتم: پنجشنبه‌ها