◽️روز سی و هشتم: « با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام»
تقدیم به زهرا ح. و هر کس دیگری که آنقدر هنرمند است که اندوهش را پنهان کند.
ازش میپرسند: «پس چرا اینقدر غمگین مینویسی؟»
جواب میدهد: « غمگینم، خیلی وقتها هم غمگینم.»
من قدیمها در برابر این سوال دست و پایم را گم میکردم و هیچوقت نمیتوانستم جوابی با این سرعت و دقت بدهم. احساس میکردم مچام را در حین دورویی گرفتهاند و سعی میکردم از زیر جواب دادن به این سوال در بروم.
ولی او فرار نمیکند. جواب میدهد و از سوال میگذرد.
من هیچوقت ازش نپرسیدم چرا غمگین مینویسی.
بعد از این همه سال نوشتن و پیوسته نوشتن میدانم که نوشتن، از بخش درونیتر و اندوهگینتر من سرچشمه میگیرد. میدانم چون هر روز در آن دریاچه اندوه درونی به تصویر خودم نگاه میکنم و از چیزی که میبینم مینویسم.
بر این دریاچه روزهای بسیاری گذشته. گاهی گردابی بوده که من نهایت تلاشم را کردهام که در آن غرق نشوم و گاهی مثل همین روزها، شفاف و آرام و معصوم. انگار که هیچوقت آن تلاطمها را در زندگی من به وجود نیاورده.
در سختترین و غمانگیزترین بزنگاههای زندگیام اگر توانستهام بنویسم، اندوه همانجا مانده. در همان لایه درونی. چشم در چشم با غول مخفی دریاچه.
اگر اندوه طوری بود که نتوانستم بنویسم زهرش ریخته به جانم. به روزم. به موهایم. به خانهام. برگ گلدانهایم را زرد کرده. ظرفها را نشسته رها کرده توی سینک. سبد رختچرکها را لبریز کرده و خاک گربهها را همانطور تمام روز به حال خودش گذاشته. چرخیده و هی نیش زده به هر جا که دستش رسیده.
شادی ولی سبک است. بنویسی هم در نوشتهات نمیتوانی نگهاش داری. در فاصله پلک زدنهای بین خطوط پر میزند و میرود. بنویسی هم گذراست. ننویسی هم همین است.
«لحظهای و پس از آن هیچ»
شادی کسی را مسموم نمیکند. میشود با یک قاب عکس کمی از طعمش را در زندگی نگه داشت اما فقط همین. شاید کسی قادر باشد همان عمق اندوه را در شادیهایش هم پیدا کند. نمیدانم. من نتوانستهام هنوز.
من اندوهم را نوشتهام همیشه که راه شادی به روحم باز شود. که بتوانم دست بردارم از فکر کردن به پیوستگی بیرحمانه اتفاقهایی که زندگیها را بازیچه خودش میکند. عبور کنم. عبور. عبور.
گمانم آدمهایی که غمگین مینویسند و ظاهرشان آن غم سنگینی را که ازش مینویسند، نشان نمیدهد، از هنرمندان روزگارند. قادر هستند آن غم را تبدیل کنند به چیزی و آماده شوند برای عبور از آن.
برای همین از پشت خطوط سنگین و غمگین نوشتهها، زنی را میبینم که دارد برای بچهاش کتاب قصه میخواند. زن دیگری را میبینم که یوگا میکند. عشق میورزد. خودم را میبینم که دارم خانه روشنم را مرتب میکنم و حتی موقع کار کردن، آوازی ترکی را زمزمه میکنم.
غول دریاچه اندوه، دروغ نیست. هست. همانجا. اما ما انتخاب کردهایم که زیست روزمره را از چنگش نجات بدهیم و این جدال مدام هرگز آسان نبوده.
چون راستش را بخواهید آن غول لعنتی وحشی است و آن دریاچه بسیار عمیق است و یک بار که تا آستانه غرق شدن درونش فرو رفته باشی میدانی که خندیدن، گاهی تنها سلاح موثر در برابر بلعیده شدن توسط غول دریاچه است.
کسی که غمگین مینویسد، ولی میخندد دروغگو نیست. فقط راه مهار اندوه و غرق نشدن و خوراک غول سیری ناپذیرش نشدن را بهتر از بقیه یاد گرفته… میخندد، چون اندوهش زندانی است و در نوشتههایش گاهی گریه میکند چون بهرحال آن غول سیریناپذیر لعنتی آنجا هست.
شیدا
۳۰ مرداد ۱۴۰۴