◽️روز سی و ششم: خیلی خیلی متاسفم خانم ب!

چند سال پیش، معلم چهارم دبستانم را در اینترنت پیدا کردم. اسمش را می‌گذارم خانم ب. من این خانم ب را خیلی دوست داشتم به وقتش. در بزرگسالی من و پیری او ولی معادله‌ جور دیگری بود.


یادم هست توی چت از من پرسید: «چه خبر؟» من گفتم آرشیتکتم، ازدواج کرده‌ام، جدا شده‌ام و یک پسر دارم. خلاصه اخبار. 


پرسید بچه پیش چه کسی است؟ گفتم با من است. خانم معلم چهارم دبستانم گفت: « غلط است!» 


انگار پای تخته ایستاده باشم به حل کردن یک مساله ریاضی! چی غلط است بزرگوار؟ 


بعد توضیح داد که زن نباید مسئولیت بچه و زندگی و کار را به عهده بگیرد چون فرسوده می‌شود و باید می‌دادم بچه را بابایش بزرگ کند. 


ببخشید خانم معلم اگر پدر بچه‌ام، بچه را نمی‌خواست باید بچه‌ام را می‌انداختم توی جوب؟ یا باید اجازه می‌دادم مادر پدرش در بی‌علاقگی مطلق و از سر ناچاری بچه‌ام را با آن قوانین قرون وسطی بزرگ کند؟ بعد این زندگی می‌شد برای من؟ 


خانم ب نه می‌دانست شرایط من چیست و نه حتی درست من را می‌شناخت، اما عادت معلم بودن از جانش بیرون نرفته بود. انگار فقط او بود که درست و غلط ماجرا را می‌دانست و من هنوز آن بچه ده ساله بودم که شیفته به او نگاه می‌کردم. 


من چهارم دبستان که بودم یرقان گرفتم و در بیمارستان بستری شدم و چند هفته نرفتم مدرسه. خانم ب آمده بود بیمارستان دیدنم. خانم ب به مادرم گفته بود این دخترت همه چی تمام است. خدا سر حوصله این را آفریده. هم خوشگل است هم باهوش و هم خانواده خوب دارد. 


مادرم این خاطره را وقتی من از تشرهای مدل دانای کل  خانم ب برایش نق زدم، تعریف کرد. خانم ب توقع داشت جهان هستی برای شاگرد عزیزکرده‌اش شرایط ویژه قائل شود ظاهرا. باران مصیبت وسط نزول بر سر همه بگوید آها این یکی خوشگل است، حیف است در معرض ازدواج بد و این داستانها قرارش بدهم. این برود آن بالا. 


بالا کجاست؟ بالایی که خانم ب برای من می‌خواست کجاست؟ فضانورد شدن و در خلائی بی رابطه چرخیدن آیا؟ 


بعد تا مدتی خانم ب مطالب فورواردی مناسب پیرمرد پیرزنها از اینترنت برایم می‌فرستاد. جواب می‌دادم و نمی‌دادم. بعد فقط یک قلب یا یک بیلاخ زرد بی‌آزار و بعد هیچ. تا نخ نازک رابطه قطع شد. 


به سهم بیشتری که خانم ب انتظار داشت جهان به من بدهد فکر کردم. به انتخابهایم و به تمام پیروزیها و شکستهایم. خانم ب هیچ‌کدام از اینها را نپرسیده بود. خبر نداشت مسیر حرفه‌ای من چه بوده. از زندگی شخصی‌ام هم بیشتر از خلاصه‌ای که گفتم چیزی نمی‌دانست. 


خانم ب پای تخته کلاس چهارم ایستاده بود با آن موهای زرد که از مقنعه‌اش بیرون زده بود و برای اولین بار به شاگرد عزیزکرده‌اش گفته بود: «غلط است!» 


من شاید ده سالی از سنی که او معلمم بود بزرگتر بودم. زنی بودم کامل و انتظار نداشتم کسی به خاطر انتخابهایم اینجور آشکارا بزند توی برجکم و مگر آدمیزاد وقتی بزرگ می‌شود اصلا کسی حق دارد با خط‌کش معلمی درست و غلطش را میزان کند؟ 


نه 

نه حتی اگر خانم ب باشد و وقت یرقان آمده باشد ملاقاتم. 

نه حتی اگر حقی به گردن من داشته باشد.

داشت آیا؟ 


نمی‌دانم. جهان کودکی ما پیچیده بود. زیر بمب واقعی و با بمباران ایدوئولوژیک و قلکهایی به شکل نارنجک و نامه نوشتن به رزمنده‌ها می‌گذشت. فراغتی نبود که واقعا کودک باشیم. 


چرا این همه مقام معلم مقدس بود؟ بو‌د دیگر! چرا آن قلکها شکل نارنجک بود؟ به همان دلیل. 


در بزرگسالی فکر کردم تنها چیزی که معلم را متمایز می‌کند از بقیه صبرش برای تحمل کردن کره‌خرهای مردم در مقیاس زیاد برای ساعات طولانی‌ست، همین. چند بار که از معلم دبستان پسرم بابت صبر و تحملش تشکر کرده‌بودم گفته بود من عشق می‌کنم از اینکه با بچه‌ها کار می‌کنم. خانم ب هم عشق می‌کرد؟ آیا این عشقی حق قضاوت مادام‌العمر زندگی شاگردهایش را به او می‌داد؟ 


کاش هیچوقت دوباره پیدا نکرده بودمش. آن «غلط است» را شیدای بزرگسال نه، شیدای ده ساله به دل گرفته است. پای تخته. چشم در چشم سی تا دختر بچه با مقنعه‌های سرمه‌ای. با چشمهایی بی‌خبر از زندگی. زشت. زیبا. معمولی. زندگی برای هیچ‌کس از ظالمانه بودنش نمی‌کاهد خانم ب!


آیا اگر زنی افسرده در ازدواجی از دست رفته و از روی مصلحت پایدار مانده بودم، خوب بود؟ 


آیا اگر همین یک بچه‌ام از من متنفر بود، خوب بود؟ 


جواب بده خانم ب!

این کلاس درس خیلی وقت است که تمام شده و حواست نیست. رزمنده‌های آن سالها یا زیر خاک هستند یا با تراماهای بسیار به خانه برگشته‌اند. قلکهای نارنجکی همه سر بریده شده‌اند و دیگر کسی به کسی نامه نمی‌نویسد خانم ب. محض اطلاع! همین


شیدا

۲۸ مرداد ۱۴۰۴


t.me/Mrs_Shin

Popular posts from this blog

روز بیست و ششم : به غول چراغ جادو بگویید

◽️اگر جنگ خوب بود…

معنای هشتم: پنجشنبه‌ها