◽️روز سی و چهارم: «چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من»
همسایه زنگ زد که بیا برویم توی حیاط راه برویم. تعطیلی استخر، بدندرد و کمبود معاشرت در پی داشته برای ما طبعا.
سرشار بود از اضطراب. گفت آنقدر نگرانم که شبها درست نمیخوابم. به همسرم گفتم خانه را عوض کنیم ولی زیر بار نرفته. وای اگر جنگ شروع شود. وای اگر همه بانکهای کشور همزمان بترکد و اصلا دسترسی به پول نقد نداشته باشیم. وای شما که خانه بیرون شهر ندارید چه میکنید…
گفت و گفت و گفت.
تمام که شد گفتم میدانی مشکل کار کجاست؟ تو به خانواده کوچک خودت نگاه میکنی و مدام در اضطراب این هستی که چطور حفظش کنی یا در بحران سرپا نگهش داری. اما اگر مقیاس نگاهت را کمی بزرگتر کنی میبینی که داستان خانواده ۵ نفره تو نیست. داستان ۸۵، ۹۰ میلیون نفر انسان است که در این کشور زندگی میکنند. اگر پول نباشد و بانکها بترکد این مشکل فقط مال شما نیست، مال همه است. اگر کمبودی پیش بیاید مال همه است. وقتی یک مشکلی مال همه است دیگر نمیشود با راهحلهای دلخوشکنک سراغش رفت. گیرم که ۵ میلیون تومن و ۱۰ میلیون تومن پول نقد قایم کردی و به اندازه چند هفته هم کنسرو و برنج و ماکارونی و روغن انبار کردی. بعدش چی؟
کمی به دورتر هم نگاه کن که اضطراب نگیری. تو و من با میلیونها آدم همسرنوشت هستیم. همه تهران را که نمیشود پخش کرد تو شهرهای اطراف که. همه خانه بیرون شهر ندارند. همه نمیتوانند بروند.
چنان متمرکز بود روی اضطرابش که به سختی مرا میشنید. «تو واقعا اینطوری فکر میکنی؟» بله من واقعا اینطور فکر میکنم. نمیخواهم فکر کنم یک شاخه هستم بر باد یا روی آب و هی اضطرابش را داشته باشم. من یک شاخه هستم از یک درخت. ریشه در خاک. محکم. بند هستم به تنه پهن و پیر و قطوری. بند هستم به چیزهایی که حتی نمیشود نام برد. برای همین با چمدان آماده گوشه خانه و چسب زرد پهن روی شیشهها به خودم اضطراب اضافه نمیدهم. همین شیشههای چسب زده همسایه طبقه سوم که پسرش پیانیست است و خود زن افسردگی شدید دارد و تا لنگ ظهر میخوابد و هرگز آفتاب صبح بالکن را ندیده، به من استرس وارد میکند.
گفتم بیمه برای یک سال پوشش جنگ قیمت داده یک میلیارد و هشتصد فاکینگ میلیون تومن. گفت بدهیم. مگر چقدر میشود؟ «سهم هر واحد ۱۲ میلیون تومان. چیزی نیست.» زن یک روز هم توی عمرش کار نکرده. شوهرش یک تنه خانواده پرخرج را میگرداند. اینجا مستاجر هستند. بیمه جنگ را باید مالکها بدهند. من میدانم مجمع این عدد را تصویب نخواهند کرد. میگویم نمیشود به نظر من. «توی پارکینگ مجتمع را ببین. پورشه و لکسوس هست. پراید هم هست. کم هم نیست. ۱۲ میلیون برای هر واحد کم نیست.» چطور کسی که هیچوقت در عمرش پول در نیاورده میتواند بگوید پولی -حالا هر مقدار که باشد- کم است؟
پسر همسایه افسردهام که همسن بچه من است یک استکان چایی میگذارد کنار پیانو و پیانو میزند. زن با آن چشمهای سبز کمرنگ و پوست مهتابی خودش آمد آدرس اینستای پسر را داد توی گروه و گفت بچهام را فالو کنید. من از توی خانهام پیانو زدنش را بهرحال میشنیدم. بچه بااستعدادی است و عشق پیانو دارد. خودآموز هم یاد گرفته.
یک نفر دیگر از خانهای دیگر هم تمرینهای ابتدایی کتاب Beyer را مینوازد. غلط. مداوم. اگر توی اتاق خواب باشم تمرینهای او را میشنوم. من با زن افسرده و پسرش و آن بچه که در تلاش یاد گرفتن پیانوست و با گربههای روانپریش همسایه دیگرم همسرنوشتم. از چه فرار کنم؟ کجا بروم؟ چند تا کنسرو و چند میلیون تومن پول به این همه آدم امنیت میدهد؟
دیگر دیر شده. ما یک ساعتی در حیاط راه رفتهایم. زن میگوید حالش بهتر شده. من نمیدانم حالم بهتر شده یا نه. نشده گمانم. به باغچه سبز و سرحال نگاه میکنم. به رزهای رونده. به بید مجنون. به شمشادها. زندگی خیلی لعنتی خیلی گذرا و خیلی کوتاه است. دیگر حتی نمیدانم زیبا هست یا نیست. به خانهام برمیگردم.
شیدا
۲۶ مرداد ۱۴۰۴