◽️روز سی و سوم: The Oldest Country in The World

من تا همین تازگیها هیچ‌وقت به اهمیت زبان فارسی و قدمت کشورم فکر نکرده بودم. تا اینکه مصاحبه‌ای گوش دادم از خانمی ترک که آمده بود ایران و به عنوان نقطه قوت فرهنگ ایران اشاره به این می‌کرد که هر بچه دبستانی توی ایران به راحتی اشعار شاعرانی مال قرنها پیش را می‌خواند. چون زبان همان زبان است. اما چون در ترکی رسم‌الخط تغییر کرده در واقع ارتباط بین گذشته و حال قطع شده و فرهنگ دچار تسلسل شده. نمی‌دانم این حرف چقدر صحیح و چقدر منطقی است ولی یادم هست بچه که بودم برایم جالب بود که روی سردر مساجد و بناهای قدیمی در استانبول، ترکی را با خط عربی نوشته بودند. کسی نمی‌توانست بخواند و من می‌خواندم و این به من نیرویی پنهانی می‌داد. انگار من قهرمانی بودم که قدرتم خواندن خطوط فراموش شده باشد.


بعد از این مصاحبه، به جهانی فکر کردم بدون حافظ، بدون مولانا، بدون سعدی و فردوسی و خیام و … از وقتی خواندن و نوشتن یاد گرفتم حافظ کتاب بالینی من بود. حافظ قدیمی خاکستری با آن نقاشیهای زیبایش. مفهوم خیلی بیتها را نمی‌فهمیدم و کسی هم در خانه سر در نمی‌آورد که به من یاد بدهد و گوگل هم هنوز متولد نشده بود. من برای خودم می‌خواندم و با همان درک و فهم محدود بچه دبستانی، جادوی کلام را حس می‌کردم و آن موقع نمی‌دانستم که این جادو از اعماق تاریخ می‌آید و من قادرم در جهان حافظ غرق شوم چون رسم‌الخط همان است، کلام همان. 


تا بعد از جنگی که خیلی سمبلیک جدیدترین کشور جهان حمله کرد به کهنترین کشور، فکر نکرده بودم وارث این تاریخ کهن بودن یعنی چه. 


خاورمیانه برای من همیشه صلیبی بوده که باید به دوش می‌کشیدم. به دوش کشیدنش نه آسان می‌شد و نه از پیچیدگی‌اش کاسته می‌شد. چیزی بود همیشگی و به قدمت عمر فهمیدنم. با این حال دیدم بعد از جنگ مرتب دارم در جهان دکوراتیو مجازی برمی‌خورم به چیزی که نمی‌دانم ربطش به صفحاتی که رویش مکث می‌کردم چه بود ولی داستان این قدمت بود. 


اینکه ایران تنها کشور جهان است که تاریخ تاسیس ندارد. همیشه بوده و اینکه چرا در گذر حوادث، روزگار و عقل (در واقع بی‌عقلی) حاکمینش آن را به چنین جنگی کشانده و در معرض تهدید قرار داده که خب «یکی داستانست پر آب چشم» و از من و ما نهایت کاری که برآمده این بوده که زنده بمانیم تا تماشا کنیم آن کشور مصنوعی که عمر تاسیسش ۸۰ سال هم نیست می‌‌زند بنایی* تقریبا به اندازه عمر خودش را به بهانه‌ای واهی منفجر می‌کند و یک عده ایرانی هم از داخل و خارج کشور بابت نابودی میراث فرهنگی مملکت برایش دست می‌زنند. ‌


نمی‌خواهم وارد بحث ایران و اسرائیل و جنگ و این داستانها شوم چون نه خشم ما کمتر شده، نه زخمها بهبود پیدا کرده و نه چیزی عوض شده. در بر همان پاشنه می‌چرخد که بود. ما می‌خواهیم زنده بمانیم. آنها نمی‌خواهند. خلاصه کلام. 


بگذریم.


بهرحال بعد از جنگ، مرتب در اینستاگرام کلیپهایی می‌بینم که مصاحبه‌گری جلوی مردم جهان اول میکروفن می‌گیرد و از آنها می‌پرسد که قدیمیترین کشور جهان کدام است و آنها که به دلیل خوشبختی بیش از حد از تاریخ و جغرافیا و سیاست چیزی نمی‌فهمند، نه تنها هیچ‌کدام نمی‌گویند ایران، بلکه به گزینه‌های منطقی دیگر مثل مصر و یونان و ایتالیا هم اشاره نمی‌کنند و چیزهای احمقانه بی‌ربط دیگری می‌گویند. 


بعد من کلیپ را هر بار تا آخر تماشا می‌کنم. هر بار که نام ایران را می‌شنوم سرشار از غروری کهنه می‌شوم. این لعنتی که با سنجاقهایی خون‌آلود به جان من بسته است کشور من است، ایران من. 


امروز زهرا عکس یک دختربچه را فرستاد و زیرش نوشت: «اسمش ایران است.» ایرانی با موی فرفری کوتاه، پیراهن صورتی و دمپاییهای زرد با طرح باب اسفنجی. دلم خواست دختری داشتم و اسمش «ایران» بود و هر کس هر جا ایران را آی-رَن يا اى-رَن تلفظ مى‌کرد سرش را مى‌گرفت بالا و می‌گفت اسم من ایران است. همان ایران که قدیمیترین کشور جهان محسوب می‌شود و تاریخ تاسیس ندارد. همان ایران که در آن ما هنوز شعر حافظ می‌خوانیم و فریادهای مولانا را می‌فهمیم ولی مثل موجودی صامت صدایمان را به هیچ جای جهان نمی‌توانیم برسانیم.


شیدا

۲۵ مرداد ۱۴۰۴


پ.ن. لطفا در مورد جنگ و اینکه تقصیر کدام طرف بود و چیزهایی از این دست کامنت نگذارید. هر گونه مطلب توهین‌آمیز را هم پاک خواهم کرد.


*ساختمان شیشه‌ای صدا و سیما / سال ساخت ۱۳۴۶

Popular posts from this blog

روز بیست و ششم : به غول چراغ جادو بگویید

◽️اگر جنگ خوب بود…

معنای هشتم: پنجشنبه‌ها